باید خندید
بخشید
و فراموش کرد

باید خندید
بخشید
و فراموش کرد

امروز یه روز دیگه است
با یه نگاه نو
با یه نگاه پر از آروز
الهی هر شادی بی توست اندوه است

امروز ،
فردا ،
در حال گذر است
امیدورام
امروز همان روزی باشد که آرزویش داشتی

زرافه تار صوتی ندارد و لال است و نمیتواندهیچ صدایی از خود در آورد .
![]()
آیا میدانستی گربه وسگ هر کدام پنچ گروه خونی دارند و انسان چهار گروه .
رود دجله به خلیج فارس می ریزد ؟! آیا میدانستی
آیا میدانستی کبد و جگر تنها عضوی داخلی بدن است که اگر با عمل جراحی قستی
از آن برداشته شود دوباره رشد میکند
فیل بالغ در روز به طور متوسط 220 کیلو گرم غذا و 200 لیتر آب مصرف میکند
آیا میدانستی وزن کوه یخی که اندازه ای متوسط دارد،20 میلیون تن است.
آیا میدانستی حس بو یایی انسان قادر به دریافت و تشخیص ده هزار بوی متفاوت است؟
آیا میدانستی یک قطره آب ،دارای یک صد میلیارد اتم است
آیا میدانستی تعدا افرادی که با نیش زنبور می میرند بیشتر از کسانی است که که سالانه از نیش مار می میرند

رفته بودم سرحوض
تاببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب
آب در حوض نبود
ماهیان میگفتند : هیچ تقصیر درختان نیست
ظهر دم کرده بود تابستان بود
پسر روشن آب، لب پاشویه نشست
وعقاب خورشید ،آمد ا را به هوا برد
که برد

به درک را نبردیم به اکسیژن آب
برق از پولک ما رفت که رفت
ولی آن نور درشت ،
عکس آن میخک قرمز در آب
که اگر باد می آمددل او،پشت چین های تغافل می زد ،
چشم ما بود
روزنی بود به اقرار بهشت
تو اگر درتپش باغ خدا را دیدی همت کن
و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است
"سهراب سپهری"
مسئله اين است بنويسم يا ننويسم

ديگر از خودم صدايي نمي شنوم
سكوتي وحشتناك
انسان ها برايم غريبه شده اند و من ودلم دوست داریم
مسئله اين است بنويسم يا ننويسم
وحرفهای که ...
می خواهیم سه نقطه باشند
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و من اينجوری ادامه ميدم ...
ماندن يا رفتن مساله اين است
بنویسم یا ننویسم
گريستن يا نگريستن اين نيز علامت سوالی
که بايد بود و تنها مقاومت کرد
يافتن جواب يا گذشتن از اين معما خود نيز مسئله ای
که دنبال جواب بايد بود
يا بی تفاوت حتی خنديد و رفت
و باز می دانم در پايان همه اينها
سکوتی بيش نيست


آندره ژید: هرگز برای خوشبختی امروز و فردا نکن.
اُرد بزرگ : با ولخرجی تنها مال نمی رود ، زمان ارزشش فرازتر و برتر است ، و آن هم نابود می شود .
والتر پوپ : خشمگین شدن انتقام خطاهای دیگران را از خود گرفتن است .
چارلی چاپلین: دنیا آن قدر وسیع است که برای همه ی مخلوقات جایی هست، پس به جای اینکه جای
کسی را بگیرید تلاش کنید جای واقعی خود را بیابید.
ارد بزرگ : برای پرش های بلند ، گاهی نیاز است چند گامی پس رویم .
چاحیت : اگر امروز حتی یک کلمه از دیروز بیشتر بدانید مسلماً شخص دیگری هستید .

ســــــلام به گــرمی آفتاب ظـــهر
چه قدر دلم برای اینجا تنگ شد ه بود
. سال86 با همه شادی ،غم ،عروسی، مرگ،
گریه هاش ،خنده هاش ،خوبی هاش، بدی هاش ،نمرات خوب، بد
با دلگرمهاش ، نا امیدهاش
با سخت بودن روزها با راحت گذشتن بعضی از روزها
و سفرهای خوب و رویایی
سفری که جز خواب رویا نبود اما حقیقت داشت
خیلی دلم تنگ شده
کجا رفتم؟! سوریه، دمشق
دلم تنگ شده برای غربت شبها اونجا که درحرم بسته بود
دلم تنگ شده
برای صفای صبح اونجا که دختر بچه ها با لباس فرمشون از توی حیاط حرم
رد میشدن می رفتن مدرسه، برای اون ساعتهای که حرم خلوت بود
سال جدید با همه شلوغ پلوغ بودنش وامتحانات وحشتناک شروع شد
خدا به خیر کنه
امروز روز شهادت مظلومانه حضرت رقیه سلام الله علیها
تسلیت عرض میکنم


آن روزها ،رروزهای کودکی و بی قراری،
کتابهای درسی ما همیشه با عکس تو آغاز می شد
با همان لبخند ساده و صمیمی که انگار مستقیم خیره شده بودی
به چشمان ما که
"امید من به شما دبستانی هاست"

حالا امیدتان برای خودش کسی شده و قدم به دانشگاه گذاشته است
ما بزرگ شده ایم آقا!...
و هنوز جای لبخند تو ، اینجا گوشه ی قلب ما ،
صفحه اول تمام کتاب درسی مان خالی است....
___________
نوشته :م. صدیق
میخواهم آن نعمت را شکر کنم که به آن خیلی احتیاج دارم
خیلی گشتم
دیدم نمی توانم تقدمی برای نعمت های بگذارم
پس به خاطر همه نعمت هایت وبه خاطر لطف و رحمتت
خدا یا شکرت
ÿÿÿÿÿÿÿÿÿÿÿÿÿÿÿÿÿ
تو هرگز نمی توانی فراموشش کنی مخصوصا اگر در این مورد سعی کنی!
ZZZZZZZZZZZZZZZZZ
چندی ست چراغ شوق کم سو شده است
جانم چون عقل عافیت عافیت جوشده است
بس کن تا کی در پی نیرنگ و فریب
ای دل دستت برای من رو شده است
ïïïïïïïïïïïïïïï
خدایا توی انتخاب ها
تو را رها کردیم و رفتیم سراغ دیگران تو مارا ببخش
************
الهی
از طراوت سر شارم وقتی نام تو را صدا می زنم

سلام دوستان
قصد داشتم دیگه مطلب از خودم بنویسم بذارم اما وقتی این مطلبها رو خوندم اصلا نتونستم توی وبلاگم نذارمش

بي ز تقليدي نظر را پيشه كن ... هم به راي و عقل خود انديشه كن
مرد باش و سخره مردان مشو ... رو سر خود گير و سرگردان مشو
ديد خود مگذار از ديد خــــسان ... كه به مردارت كشند اين ناكسان!
چشم چون نرگس فروبندي كه چي! ... كه عصايم كش كه كورم اي اخي!؟
آن عصاكش كه گزيدي در سفر ... پس بدان كاو هست از تو كورتر!
خودباختگي به اجماع ديد انسان را نسبت به واقعيت قضاياي زندگي كور مي كند. انسان را نسبت به خودش مأيوس و بياعتماد مي كند. درحكايتي مي گويد يك روز شاگردان به استاد مكتب گفتند “ استاد خدا نكند ؛ انگار رنگ شما پريده و چيزي تان ميشود، مثليكه حال تان خوب نيست…“ استاد ابتدا به القاء و تلقين بچهها اهميت نميدهد. ولي وقتي آن القائات تكرار مي شوند، استاد باور مي كند كه واقعاً مريض است؛ و حتي وقتي چهره خود را در آيينه مي بيند به نظرش ميرسد كه رنگش پريده است. (يعني به ديد عيني خودش هم اعتماد نمي كند، ولي القاء بچهها، يعني نظر اجماع را باور مي كند.)
در لطيفه حكايت ديگري ميگويد: صوفي با خرش وارد خانقاهي شد. صوفيان مقيم خانقاه به خادم گفتند برو خر او را بفروش تا از پول آن امشب سماعي برپا كنيم. خادم چنين كرد. شب جمع صوفيان، از جمله همان صوفي خرباخته، شروع كردند به پايكوبي و سماع و سرود. ترجيع بند سرودشان اين بود كه: “خر برفت و خر برفت و خر برفت.“
صبح وقتي صوفي خواست خانقاه را ترك كند از خادم سراغ خر خود را گرفت. خادم گفت آن سرود و سماع ديشب از فروش خر تو بود. صوفي با اعتراض گفت پس چرا ديشب اين موضوع را به من خبر ندادي. خادم گفت ديشب چند بار آمدم و موضوع را در گوشت گفتم. ولي تو چنان غرق در شور و هيجان بودي كه حرف من اصلاً به گوشت نرفت. وآنگهي، خود تو وقتي ديشب با آن شور و هيجان سرود “خر برفت و خر برفت“ را تكرار ميكردي هيچ از خودت پرسيدي كه معنا و منظور از آن چيست؟
صوفي گفت: من كاري به معنا نداشتم! چون همه مي خواندند من هم خواندم.
اجتماع و اجماع انسان را بطور عجيبي هيجان زده و كور مي كند. همه ما به چيزهايي باور و اعتقاد داريم كه چون همه باور دارند ما هم باور داريم!
يكي ديگر از كليدهاي مطرح شده در مثنوي، خروج از احوليت است؛ و آن را در داستاني كوتاه توضيح ميدهد: خواجهاي غلامي احول داشت ، (احول يعني دو بين). به او گفت در صندوق خانهء حجره ـ كه تاريك است؛ و سمبل تاريكي و تيرگي ذهن خود انسان است ـ يك شيشه هست؛ آنرا بياور. غلام احول رفت و برگشت و گفت: استاد، در صندوق خانه دو شيشه هست. كداميك را بياورم؟ خواجه گفت: نه پسر جان، در آنجا فقط يك شيشه هست. چون تو دوبيني، يكي را دو تا تصور مي كني. غلام با ناراحتي گفت: استاد مرا طعنه مزن؛ به من تهمت دوبيني مزن…، باري، استاد گفت: حالا كه اصرار مي كني دو شيشه هست، برو يكي از آن دو را بشكن و ديگري را بياور. غلام چنين كرد، و با كمال شگفتي ديد شيشهء ديگر هم وجود ندارد.
(همهء ما انسانها دوبينيم، ولي خودمان درك و باور نميكنيم كه دوبينيم. و اين يكي از مشكلات ماست در طريق خروج از دوبيني رواني. در اين رابطه لطيفهاي هم هست: يك نفر دوبين (احول) به دوستش گفت آن دو كبوتر را روي آن شاخه نگاه كن. دوستش نگاه كرد و يك كبوتر ديد. به او گفت فقط يك كبوتر روي شاخه است؛ ولي چون تو احولي، يكي را دو تا مي بيني. شخص احول گفت اگر من احول بودم آن دو كبوتر را چهار تا ميديدم. پس احول نيستم.)
دو بيني معناي وسيعي دارد. زمان گذشته و آينده رواني حاصل دوبيني ماست. بازي ذهني “خود“ يا “هويت فكري“ استمرار خود را مديون نوسان ذهن در گذشته وآينده است. حال كافي است كه ذهن كاذب بودن تنها يكي از اين دو زمان را درك كند (يعني يكي از شيشهها را بشكند!) تصور زمان ديگر نيز غيرممكن است. و چون ذهن از اين “دو“ زمان آزاد گردد، “خود“ مرده است.
تصور ما انسانهاي احول (رواني) اين است كه “خود“ يك پديده است و صفات آن، مثلاً حقير و بيعرضه، پديدهاي ديگرست. حال آنكه حقير و بيعرضه در شكم همان چيزي است كه “خود“ تصور ميشود. اگر ما يكي بودن اين “دو“ را درك كنيم، كار بازي “خود“ به پايان رسيده است.
ما تصور ميكنيم “حقير“ متفاوت با “بزرگي“ است. حال آنكه اين دو بازتاب يكديگرند. آيا شما ميتوانيد تصوري از “بزرگي“ داشته باشيد بي آنكه به “حقارت“ بينديشيد؟ يا برعكس؟
اينكه پيامبر اسلام ميفرمايند: “خودت را بشناس تا خدا را بشناسي“، به اين جهت است كه تا وقتي “خود“ و انواع دوگانگيهاي حاكم بر آنرا نشناختهاي و “خود“ زايل نگشته است، با يك درون تجزيه شده و دوگانه چه اداركي ميتواني از وحدت و يگانگي داشته باشي!؟ يك ذهن دوگانه بين فاقد ابزار و استعداد يگانه بيني است!
شامل دیدگاه محمد جعفر مصفا بر گرفته از سایت شان
نوشته سميع رفيع


یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین میرسد
و باز می شود بسوی و سعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دستهای کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کردیم
سرشار می کند .
و می شود از آنجا
خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کرد
یک پنجره برای من کافیست.
من از دیار عروسک ها می آیم
از زیر سایه های درختان کاغذی
در باغ یک کتاب مصور
از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق
در کوچه های خاکی معصومیت
از سال های رشد حروف پریده رنگ الفبا
در پشت میزهای مدرسه ی مسلول
از لحظه ای که بچه ها توانستند
بر روی تخته حرف "سنگ" را بنویسند
و سارهای سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند.
من از میان ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم
و مغز من هنوز
لبریز از صدای وحشت پروانه ایست که او را
در دفتری به سنجاقی
مصلوب کرده بودند.
