تبليغاتX
غم دنیا رو نخور

غم دنیا رو نخور

 

دوستان گل این شعر بدو ن خوندن نظر ندین ممنون

 

سر نوشت همین که آخرش  باید ببازیم

آخه عشق یعنی رهایی، ولی ما قفس می سازیم

 من مث یه دوره گردم که بساطش پر درد ه

 عمریه تو شهر چشمات خندها شو گریه کرده

 مثل یک کوچه بن بست  بی چراغ بی عبورم

 یا یه شهر بی مسافر بی حضور  و سوت و کورم 

  ولی این بار همه چیز فرق می کنه ماه قشنگم

 من تا آخرش می مونم می دونم باید بجنگم

ایندفعه پا به پای تو میام با انکه خستم

 این سفر پر شکسته ولی بارم بستم

  ما با هم می شیم یه جاده ابتدا من انتها تو

  بریدن از این جماعت وحشی نداره با تو

  حالا ما اول راهیم ولی مقصد شناختیم

 مثه سربازی هستیم که تو جنگمون نباختیم

 

(نظر یادتون نره)

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1384ساعت 16  توسط  شیدای زمان  | 

 

 

نکنه ستار من بپره از آسمونم

 بره دیگه بر نگرده  با دلم تنها بونم

  نکنه شبم سیاه شه بره تو ابرا

 من بمونم خیالش توی آسمون رویا

 نکنه چشایه نازش  عشقو از چشام نخونه

 یا که قلب بی گناهش  قصه دل رو ندونه

 اون برام عزیزترینه  چشم اون یه قبله گاه

 شبو داره تو چشماش اونی که یه قرص ماهه

 کاش منم ستاره بودم جام همیشه تو چشماش بود

 کاشکی لحن عاشقونه  همیشه توی صداش بود

 ولی این روزها تو چشماش یه چیز گنگی می بینم

که غم رفتنشو  باز  می نشونه  توی سینم

 به سفر می ره عزیزم ای خدا مواظب باش

 حسودیم میشه به سایش که همیشه  می ره همراش

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1384ساعت 16  توسط  شیدای زمان  | 

 

می توان با تو  به مرز سیاهی تااخت

می توان با تو  به سر سفره سادگی نشست

می توان با تو از چشمه ابدیت نوشید

می توان با تو پی در پی  تازه شد

تو آغاز فصل رویشی

تو معنای ساده آرامشی

تو حدود نا محدود عشقی

تو حدیث پاک نجابتی

می توان رو به روی تو نشست و هزاران قصیده سرود

می توان  از شب چشمان تو هزاران ستاره نورانی  را دست چین کرد

می توان در طلوع تبسم تو  هزاران خورشید تابناک ر به نظاره نشست

می توان با تو طلو ع کرد و  می توان با تو غروب نکرد

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1384ساعت 16  توسط  شیدای زمان  | 

 

 

شب چو ماه آسمان  پر راز

گرد خود آهسته   می پچید حریر راز

او چو مر غی  خسته از پرواز

می نشیند بر درخت خشک پندارم

شاخه ازشوق می لرز ید

در رگ خا موششان  آهسته می جوشد

خون یادی دور

زندگی سر می کشد چون لا له ای وحشی

از شکاف گور

از زمین دست نسیمی سرد

برگهای خشک را با خشم می روید

آه ...بر دیوار سخت سینه ام گویی

ناشناسی مشت می کوبد

باز کن در ... اوست

باز کن در ...اوست

من به خود آهسته می گویم

باز هم رویا

آن هم ایشان تیره ودر هم

باید از داروی تلخ خواب

عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم

می فشارم پلکهای خسته رابر هم

لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم

ناشناسی مشت می کوبد

باز کن در ... اوست

باز کن در ...اوست

دامن از آن سرزمین دور برچیده

ناشیکبا دشتها رانور دیده

روزها در آتش خورشید رقصیده

نیمه شبها چون گلی خاموش

در سکوت ساحل مهتاب روییده

باز کن در ... اوست

آسمانها را به تو گردیده

در ره خود خسته وبیتاب

یا سمنها را به بوی عشق بوییده

بالهای خسته اش را در تلاشی گرم

هر نسیم رهگذر با مهر بوسیده

باز کن در ... اوست

باز کن در ... اوست

اشک حسرت می نشیند بر نگاه من

رنگ ظلمت می دود  در رنگ  آه من

لیک من با خشم می گوییم :

باز هم رویا

آن هم اینسان

تیره ودر هم گباید از داروی تلخ خواب

عاقبت برزخم بیداری نهم مرهم

می فشارم  پلکهای خسته را بر هم

 

 فروغ فروخ زاده

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1384ساعت 15  توسط  شیدای زمان  | 

 

 

 

بر من خط قرمز می زنی

و بعد می رو ی و نا پیدا

و رد تمام ثانیه ها

در خوابم می آیی

آمدهای برای خدا حافظی

من پریشان می شوم

تو می روی با تمام سر مایه ات

یه چمدان پر از خاطره

من زلال کاسهای را  خالی می کنم پشت سرت

و نگاه بارانی خیسم  را

شانه هایت را می بینم که در کوچه مجاور

تمام دیوارهای دنیا را می لرزاند

پشت سر ت نگاه می کنی

مثل شمع

تمام واژه های شعرم را خیس می کنی

می روی و سرک می کشی  و تمام گیاهان دنیا را

به رقص غم  وا می داری

در گلوی من

بغضی کهنه را می تر کانی

بی آنکه خستگی هایم را نوازش کرده باشم

من آتش زیر خاکسترم

می دانی

خاکستر

 

نویسنده: طا هره غمخوار

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1384ساعت 15  توسط  شیدای زمان  | 

 

 

عشق چه زیباست و چه صادق:

ولی یک چهره ندارد  و هزاران  رو دارد

و برخی یک چهره آن را می بینند و بر خی چند صورت

و چه اندکند  آنان که  هم جلوه  ها را درک می کنند

 

 

 

 کسی که با یک نگاه عاشق شود

با یک چشم بهم زدن هم از هم جدا می شوند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1384ساعت 15  توسط  شیدای زمان  | 

 

هی رو زگار ؟!

نظرتون راجع به این کلمه چی؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1384ساعت 11  توسط  شیدای زمان  | 

 
زرد ها ، ار غوانی ها ، قر مز ها
 
پاییز از لحظه های سرد پنجره  سرازیر می شود ،
تنها و سر ریز از غربت .  غم صدایش پر از یاد گار  بهار  است . 
 حرفهایش را با بغض می گوید  و می ریزد روی شادی کو چک آ دمها .
او با تمام ابرها و گریه ها  نسبت دارد
پاییز غریبانه را ه می رود  و غریبانه  آ واز می خواند . 
 اما اینجا توی شهر ،  حتی فرصت ندارد غمگینیش را زمزمه کند .  
آسفالتهای سیاه
خیابان اندوه   او را باور نمی کند حتی بادهای  شهری 
ناله او را  با  خود نمی بردند .. میان این همه دردهای مصنوعی
 کسی آه سینه  پاییزرا نمی شناسد
اینجا حکومت رنگهای درو غین است . دفتر چه رنگارنگ پایز
 سالها است که خاک گرفته است  مدتهاست که پاییز کنار کوچه ها بی تفاوت
  نگاهها کز کرده  است . زردها ار غوانی ها قر مز ها  در حسرت یک لحظه 
 حس  شدن پژ مرده شده اند
اگر می شود نگاه را بخشید  من به چشمان خالی  شهرم ، 
 یک بغل نگاه عاشفانه می دادام  تا پاییز  را نگاه کند .
فردا که پاییز برود  ما می مانیم  و هیچ 
 !بی آنکه اندوه او را چشیده باشیم
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1384ساعت 11  توسط  شیدای زمان  | 

خفاش  مرده ای  ساندویچ رفیق جون  جونی

 

یک دختر نوجوان آمریکایی که می خواست  با دوستش شو خی کند  وسط ساندویچ او یک لاشه خفاش گذاشت .

به همین علت  دوست این دختر شیطون در بخش  وی÷بیمارستان بستری شد  البته بعد از خوردن

 نصف ساندویچ!

اگر در داداگاه ثابت شود  اتهام  دختر  قطعی است آن وقت این دخترز شیطون  طبق قانون ایلات متحده باید

حداکثر  شش  سال را در زندان  بگذارند.

 

مدیر مهدکودک

 

 مدیر مهد کودک درچین  با مخلوط کردن مرگ موش  و نمک و عرضه  آن به مهدکودک  رقیب  باعث شد 

هفتاد کودک  به دلیل  مسمومیت  شدید  در بیمارستان  بستری  شوند  این مرد به اعدام محکوم شد

البته مثل  اینکه در چین مد شده است چون یک صاحب رستوران چند وقت پیش همین کار رو  رقیب خود کرد

 و لی در حادثه  42 مشتری کشته شد.

 

لب دوزی

 

یک مرد ویتنامی از صدایی گوش خراش همسرش به خشم آمد و لب های او را دوخت .

مطبوعات نوشته اند مرد 52 ساله که دیگر تاب تحمل  صدای گوش خراش  همسر 35 ساله اش رو نداشت

لبهای او را دوخت سخنگوی  پلیس شهر هانوی اعلام کرد مرد به لت دوختن لب همسرش زندانی است .

  ایم مرد که به همسر دوم خود  هشدار داداه بود که وقتی م خونه هستم  به زیر آواز نزدند ، وقتی متوجه شد

که این زن  توجهی نمی کند  تصمیم عجیبی گرفت.

 او  به هنگام خواب ، همسرش را  بیهوش کرد و با نخ ابریشمی و

 ویک سوزن لب او را دوخت

 زن به هنگامی که به هوش آمد  متوجه موضوع شد روانه بیمارستان شد

 پزشکان  خیلی زود  لبهای او را  باز کدرند تا بر علیه  همسرش  شکایت کند

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1384ساعت 19  توسط  شیدای زمان  | 

 

 

چند وقت حس می کنم دلم برای خودم تنگ شده  همه اش دلم می خواهد فرصتی پیدا کنم تا لحظاتی رو به روی خودم  بنشینم و حرف بزنم .! دلم می خواهد حرف اون روزهای رو بزنم که  همه چیز راحت اتفاق می افتاد . همه چیز حتی لبخندها و دوستی ها.

 دلم می خواهد حرف اون روزهای رو بزنم که  بعض گلویمان ر ا می گرفت ،مجبور نبودیم جلویش را بگیریم  می زدیم زیر گریه  و از کسی هم خجالت نمی کشیدیم .خنده هامان هم راستی راستی بود ، و زورکی نبود . الکی هم نبود  هیچ چیز الکی نبود اما نه چرا ؟! قهرمانان الکی بودند  شب که می خوابیدیم یادم می رفت که قرار بود قهر باشیم دوباره فردا صبح سلام می کردیم

 اما حالا مدتی است خیلی دلوا پس( خودم) شده ام آخر هر قدر می گردم پیداش نمی کنم . اصلا خبری از خودم نیست !

 می ترسم  نکند  تو ی شلوغی  یکی از این  این خیابانون ها ، دستش از  تو دستم در آمده  گم شده باشد .

شاید هم توی یکی از این چاله چوله های ،که توی هر کوچه ای هزارتای اون  پیدا می شود ،و گار گرها  هم رویش خط تلفن و لوله گازکشیده اند و بعد هم کلی خاک رو ی اون ریختن و آسفالتش کردند .

نمی دونم ......... شاید هم( خودم )با هاش قهر کردم و گذاشته و رفته ولی از بد بختی به هر کی که می گم  باور نمی کنه  و می خنده

آخر من این طوری نبودم با هر آسمون ابری  دلم می گرفت   با هر آسمون بارونی  چشممام بارونی می شدو دلم برای آفتاب تنگ می شدآن خود من از آدم بزرگها می ترسیداز اون های که گنجیشکها با تفنگهای ساچمه ایشون می زدند  از آنهایی که  کلاهای گندیده سر هم می گذاشتند  و خندها و گریه ها شون دروغکی بود  از انهایی که دروغهای خیلی گنده بلد بودن

        آن خود من همیشه دلو پس همه چیز همه کس بود دلوا پس مهتاب  دلوا پس تمام کوهها و آدمهااما این منی که با من است بی خیال بی خیال  پاشو گذاشته روی کلاچ  و دنده عوض کرده گذاشته دنده بی خیالی

 از همه چیز تند تند می گذره  حتی  دیگه شبها نگاه ماه نمی کنه،  ستارها رو نمی شماره و نمی  دونه اون ستاره که هر شب نگاهش می کرد کجا رفته؟! برای چی رفته؟!

اما ای کاش یک روز توی همین  روزهای بی خیالی  توی یکی از کوچه های تکراری  چشمم به خودم بیفته  بهش بگم تقصر من نبود تقصیر این روزها این ماشینها این آدمها

  می گفتم اینها من رو گرفتن  و له لورده ام کرده اند

 اما نه ..... می گفتم : تقصیر من بود  تقصیر غروربود تقصیرلجبازی هام  بود

از او می خواستم دوباره آشتی کنیم  وبا هم رفیق بشویم به او قول می دادام که دیگه گمش نکنم و باد روز گار اون از  من نگیر  حتی اگه طو فان بشه  

 اما چه فایده کاشکی وجود نداره

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1384ساعت 6  توسط  شیدای زمان  | 

 
بیچاره پسرها!!!
 اگه تیپ بزنیم بریم بیرون می گن با کی قرار دارید؟ 
اگه لباسهای معمولی بپوشیم می گن شما اصلا سلیقه نداریم، 
 اگه زیادی بگیم دوستت دارم می گن باز چه نقشه ای تو سرت؟
اگه نگیم دوستت دارم می گن پای کسه  دیگه وسط ؟
 
اگه زیادی بهشون زنگ بزنیم می گه اعتماد نداری؟ 
اگه یه مدتی زنگ نزنیم میگن مثل اینکه  سرت خیلی شلوغ!
اگه تو خونه زیادی بخندی می گن دیونه شده؟ 
اگه نخندی میگه چه مرگته لندهور !
اگه شام بخواهیم می گن همیشه به فکر شکمتی !
اگه نخواهیم می گن ذلیل مرده معلوم نشتی با کی شام کوفت کردی .
 نویسنده(  شیطون بلا)
نه این رو نگو!!!!!!!!!!!!!! بیچاره پسرها
از بس تو  خونه و بیرون زیر خاکی می رین
   کمتر زیر خاکی برو  مجبور نشی لباستو عوض کن و تیپ ساده بزنی
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1384ساعت 6  توسط  شیدای زمان  | 

بخند تا دنیا به رویت بخندت

http://d93.k12.id.us/~tech/smile.html

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1384ساعت 6  توسط  شیدای زمان  | 

پست نشده:

 

   گول عشق عاشقی رو نخورمن به این نتیجه رسیده ام که عشق دام شیطلان است.

و همیشه هم بدعاقبتی دارد و هزار مصیبت به دنبال دارد ، اتفاقا عشق بدون وصلت زیباست ،

وصلت و زنا شویی قاتل عشق است  و بلای جان هردو طرف ، دوست بدار ،  توی دلت ،  در خیالت ، در رویاهات ، همه هنر مندان دل شوریده ای دارند ، عشق بی وصلت  هنر است  وصلت دام شیطان است  بر حذر باش.

 

هیچ وقت نگو ما  تافته جدا بافته هستیم  نه همه ما سر ته یک کر باسیم  و همه انسانها در طول تارخ  حیات  این جهان ، اشتبا هات  همسانی  را مرتکب  شده  و مدام تکرار کرده اند ، ای کاش آنقدر  عقل وشعور داشتیم  که از تجربیات دیگران  عبرت بگرفتیم

 

دل از من برد روی از من نهان کرد

خدا را  با که این بازی را توان کرد ؟

چرا چون  لاله خونین  دل نباشم ؟

که باما ،نرگس او  سر گران کرد ؟

صبا گر چاره ای داری  وقت وقتست

که درد اشتیاقم  قصد جان کرد

میان مهربانان کی توان گفت

که یار ما چنین گفت  و چنان کرد

عدو با جان حافظ  آن نکردی

که تیر چشم آن ابرو کمان کرد

 

بر گرفته از کتاب:

شب سراب

نویسنده:ستاره

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1384ساعت 6  توسط  شیدای زمان  | 

آقای xyxyxyميره راهپيمايي، مي‌بينه شلوغه برميگرده!

 

ــ یه  بچه زمين ميخوره، براي اينكه سه نشه تا خونه سينه خيز ميره

 

 

ــ یه آقایی از ساختمون ده طبقه ميفته پايين، همه جمع ميشن دورش، ازش ميپرسن: آقا چي شده؟ ميگه: والله منم تازه رسيدم!

ــآقای ج مي‌خواسته گردو بشكنه، گردو رو ميگذاره زير پاش، با آجر ميزنه تو سرش!

 

ــدو تا برادره آخره شر بودن و پدر محل رو درآورده بودن، ديگه هروقت هرجا يك خراب كاريي ميشده، ملت ميدونستن زير سر اين دوتاست. خلاصه آخر بابا ننشون شاكي ميشن، ميرن پيش كشيشِ محل، ميگن:‌ تورو خدا يكم اين بچه‌هاي مارو نصيحت كنيد،‌ پدر مارو درآوردن. كشيشه ميگه: ‌باشه، ولي من زورم به جفتِ اينا نميده، بايد يكي يكي بياريدشون. خلاصه اول داداش كوچيكه رو ميارن، كشيشه ازش ميپرسه: پسرم، ‌مي‌دوني خدا كجاست؟ پسره جوابشو نمي‌ده، همين جور در و ديوار ر و نگاه مي‌كنه. باز يارو مي‌پرسه: پسرجان، مي‌دوني خدا كجاست؟ دوباره پسره به روش نمياره. خلاصه دو سه بار كشيشه همينو مي‌پرسه و پسره هم بروش نمياره، آخر كشيشه شاكي ميشه، داد ميزنه: بهت گفتم خدا كجاست؟! پسره مي‌زنه زير گريه و در ميره تو اتاقش، در رو هم پشتش مي‌بنده. داداش بزرگه ازش مي‌پرسه: چي شده؟

ــ پسره ميگه: بدبخت شديم! خدا گم شده، همه فكر مي‌كنن ما برش داشتيم!

ــ آقای  (ایتس)itsميره ساندويچي، ميگه: ببخشيد بندري داريد؟ يارو ميگه: بعله.ميگه ببخشید : پس قربون دستت، ‌بگذار يك حالي بكنيم!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1384ساعت 15  توسط  شیدای زمان  | 

 سلام به دوستان گل 
 شرمنده یه مدت نبودم اما سعی می کنم جبران کنم  یادتون نرفته که حتما می گین چی رو (غم دنیا رو نخور )
خوب به عرضتون برسون قبلا گفتم دوباره هم میگم آیا تا به حال نامه ای یا نامه های  پست نشده ای دارین
 (به دوستون ،به کسای که اصلا ازشون خبری نیست یابه عزیتون یا به امام زمان ،خداوند ) 
اگه دارین به ایمیل من بفرستید ممنون می شم
 وصلام ختم کلام
+ نوشته شده در  جمعه نهم اردیبهشت 1384ساعت 9  توسط  شیدای زمان  | 

به نام دوست
 باز امشب با غروب تنهایی خویش اسیرم و دلم بعداز مد ت ها هوای تو کرده 
الهي هيچگاه لياقت عبادتت رانداشتم اما توهميشه مهربانانه مرا در
آغوش فشردي آن زمان كه از روي جهل وغفلت قلبم
 رابا گناه مكدرساختم آن زمان كه غرق درخودپرستي بودم
ودرضلالت وحشتزاي حيوانيت خويش اسير آن زمان كه
دربيابان حيرت,تشنه وخسته , درتاريكي مطلق بسوي روزنه اي از نور
 مي گشتم چه كسي جزتو اي مهربانترين و اي عاشق ترين اشكهاي عشق
 و عطش رابرگونه هاي سردمجاري ساخت
اي معبودمن چه بارهامن از تودور شدم وتو پيش من آمدي
چه بارهاكه مرا از لغزشها
حفظ كردي چه بارهاكه آبرويم رانريختي ورسوايم نساختي چه بارهاتوبه
 خودبشكستم وباز هم مرا رهانكردي وچونان مادري مرا درآغوش خويش
 سخت فشردي اي مهربان تر ازمادرای مهربانترين واژه اي
 كه ازهمان كودكي بامن بوده اي و لحظه اي از من جدانبوده اي
و اما من بيچاره هميشه ازتو غافل اي پناه بي پناهان به خودت سوگند
اگر كمتراز لحظه اي مرارها مي كردي متلاشي مي شدم
اي تنهاراه عشق تو خود
عشقي وعشقي جزتو نيست
 الـــــهي اينجا كه به واژه عشق رسيدم,
ديگرقلبم آرام نمي گيردهواي پريدن دارم ،هواي گريز ازاين قفس ،
هواي پرواز در
بينهايت وجود،هواي رهايي ،هواي فرياد
هق هق گریه الهي اگرميخواهي مرا درآتش جهنمت بسوزاني
بسوزان ولي به خودت سوگند در آن آتش سوزان فرياد برخواهم آورد:
كه من بنده توام واين بالاترين افتخار من است
مرا از نگاهت مايوس نكن كه به خودت سوگند
هيچ آتشي سوزانده تر از آن نيست كه تو مرا ازوصالت محروم كني
 ديگر اين من نيستم كه مينويسم زيرا ديگر مني وجود ندارد همه توهستي 
تو خود مينويسي
به خداديگر تنم به لرزه درآمده وديگر قادر به نوشتن نيستم و
چه حاجت نوشتن درحاليكه تو خود از قلبم آگاهي
الهي آبرويم را نريز اي ستارالعيوب
الهي مرادر خود فنا كن كه
هر بقايي درگروي فنا است
يا حق
 
+ نوشته شده در  جمعه نهم اردیبهشت 1384ساعت 9  توسط  شیدای زمان  | 

قسمت دوم
شاه گفت :
چگونه؟
مرد صالع بین:
شما به تمام بافندگان  دستور بدهید که در عر ض سه روز  تورهای بزرگی  بسازند .
 آن گاه تورهارا دور تا  دور  شهر  و بر فراز بامها ی بلند بر پا کنند.
چون آمدن مرغ آمین در روز هفتم قطعی  است ، به دام شما می افتد. 
آنگاه با گرفتن مرغ آمین به قصر ،  تنها آرزوهای شما تحقق می یابد .
شاه گفت:
اگر این مرغ دیده نمی شود ، چگونه بفهمیم آن را گرفته ایم؟
مرد طالع بین:
درست است که مرغ آمین دیده نمی شود  اما وزن دارد و به محض به دام افتادن  تور سنگین خواهد شد.
شاه گفت:
سپس او را بلا فاصله به قصر بیاو رید  و دراتاقی که منفذیبه بیرون نداشته باشد  زندانی کنید . 
همه کسانی که به این کار گمارده  می شوند  باید چشم از این  تورها  بر ندارند . 
اگر اندکی غافل شوند  مرغ تور را پاره می کند و  دیگر به آ ن دسترسی نخواهیم یافت . 
در ضمن افرادی که برای این کار گمارده می شوند از هر جهت  قابل اعتماد  باشند . 
شاه کاغذ و قلم خواست و مستخدمه ای  بدون فوت وقت، کاغذ و قلم حاضر کرد .
 شاه فرمانی صادر کرد  که طبق آن  در روز موعود  هیچکس حق خارج شدن را  نداشت
تمامی بافندگان  شهر  روز و شب مشغول  بافتن شدند .  بافت تور ها آنقدر ریز بود که حتی حشره ای 
نمی توانست از آن بگریزد.
شاهزاده از این حیله پدر و صالع بینان  سخت به وحشت افتاد. اگر پدرش موفق می شد 
 مرغ آمین را  گرفتار سازد، د یگر هیچ چیز جلودارش نبود  و هر امیدی برای بهبودی  وضع مردم  داشت
 از بین رفت.
بعد از سه روز تورهای بزرگ آماده شدند  و در پنجمین روز ، تورها بر فراز بامها  قرار گرفت 
 و دور تا دور
 شهر را پوشاند .. همه کنجکاو شدند  که این کارها برای چیست ، اما  هر چه کاوش کردند
  به این راز بزرگ پی نبردند .
روز هفتم فرار رسید . ماموران حکومتی چشم به تورها دوخته بودند . 
و لحظه ای از آنها چشم بر نمی داشتند . ساعتها گذشت  شاه بی تابانه منتظر  بود  ودر تا لار قصر قدم می زد.
گاه به کنار یکی از پنجره ها می آمد و به آسمان چشم می دوخت .
 
حوالی ظهر بود تور سمت شرقی شهر تکان بزرگی خورد  و انگار که چیزی در آن گیر کرده باشد  سنگین شد 
و به طرف پایین تاب  بر داشت .
ماموران بلافاصله دست به کار شدند . و تور را پایین آوردند آن را در  را در محفظه ای قرار دادند 
 و به قصر بودند  یکی از در باریان سرا سیمه وارد تالار شد  و خبر موفقیتشان را به شاه رساند .
 شاه از خوشحالی سر از پاه نمی شناخت . کیسه ای بزرگ از طلا به او بخشید  
و دستور داد که آن روز در سراسر شهر جشن بر پا  کنند . به همه ولیمه بدهند
آن روز روز استثنای برای شهر بود. مردم را معنای لذت را فهمیدند  .
 این اشتباه شاه  به مردم فهماند که جور دیگر هم می توان زندگی کرد
مرغ آمین به اتاقی بردند و هیچ منفذی به بیرون نداشت  
شاهزاده با دیدن شادی مردم این حادثه را به فال نیک گرفت  و با خود اندیشید که راهی به اتاق مرغ آمین بیابد
  واو را آزاد کند  با این تصمیم  در پی فرصتی برای  اجرای نقشه اش بود
شاه برای دیدن مرغ آمین  به اتاق
مخصوص رفت  و وقتی که در اتاق تنها شد آرزو کرد که خوشبخترین مرد روی زمین باشد 
 صدای شنید گفت: آمین
به محض اینکه شاه از اتاق مخصوص بیرون آمد به طرف تالار رفت به سر درد شدیدی دچار شد  
آنچانکه بر زمین افتاد . چندین یک از خدمه ها آمدند  و او را روی تخت خواباندند .
 همههمه ای در قصر به پا افتاد  چند نفر به دنبال حکیم رفتن  و لحظهای بعد  حکیمان دربار  بالای سر شاه 
بودند  آنان همه کار برای نجات شاه به کار گرفتند اما فایدهای نداشت شاهزاده فرصت  را غنیمت  شمرد
  و به اتاق مخصوص رفت
به محض ورود  ، مشغول پاره کردن تور شد . بعد در نیز پنجره ای را  در راهروی  قصر  بود  باز گذاشت .
مرغ در میدان شهر نشست و مرتب آمین می گفت
کسی در نزدیک  میدان شهر دعا کرد که این خوشحالی هیچ  وقت تموم نشه
مرغ گفت آمین
کم کم تعدادی بیشتری و بعد  همه مردم  شهر دور  میدان شهر جمع شدن  و مرغ همنچنان
می گفت آمین  کسی از دور فریاد زد  ( خانه ظلم ویران باد)  مرغ گفت آمین  
بتدریج زمزمه های از آزادی  در بین مردم  افتاد  و مرغ مرتب می گفت آمین
مردم به طرف قصر رفتند و در گیری و خونریزی بین مردم و درباریان ایجاد شد. 
ناگهان شاهزاده به بالکن قصر  ظاهر شد و مردم و درباریان را به سکوت دعوت کرد
 بعد از مدتی همه  سکوت کردند  سپس شاهزاده گفت ( مردم ! شاه  از تب و سر درد شدید مرد !
  او از مرغ آمین خواست تا خوشبخترین مرد  باشد و مرغ هم آمین گفت
 زیرا خوشبختی او در مردنش بود  تا این ظلم از بین برود و شما بفهمید می توان جوری دیگرهم می توان 
زندگی کرد  حالا شما آزادید . پس در پناه این آزرادی ، کار و تلاش  کنید 
 و از حاصل زحمت خود  بهرمند شوید  و هر گز اجازه ندهید  ظلم   بر شما مسلط شود)
آن گاه به ماموران  اشاره کرد  که مردم را راحت بگذارید
مرغ آمین  در آسمان به پرواز در آمد  تا آ رزوهای  دیگران را نیز بر آورده کند.
به امید اینکه همه آرزوهای خوب شما بر آورده شود.
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1384ساعت 12  توسط  شیدای زمان  | 

حرفای تو چت
 وقتی هستی..... نیستم.....  وقتی نیستی....... هستم....... 
وقتی هستم ..... نیستی  ......وقتی نیستم هستی،  
ای همه نیستی  شدی، هستی من .......هستی 
من نیست می شود وقتی تو نیستی .
 
عاشقا گریه کنید 
 دو جمله  زیبا:
اگه اولش به فکرآخرش نباشید آخرش به فکر اولش می افتید.
 لذتی که در فراق هست  در وصل نیست 
 چون در فراق شوق وصال است  و در وصال بیم فراق است.  

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1384ساعت 12  توسط  شیدای زمان  | 

 قسمت اول 
مرغ آمین
در روزگاران بسیار قدیم سرزمینی بود 
پر از نعمتهای گو ناگون معادن، جواهرات، فلزات ، زمینهای  پر محصول رودخاته انباشه
 از ماهیهای گو ناگون و.....
این  سر زمین آنقدر  پر رونق  بود  که هیچ چیز  از مما لک دیگر وارد این سرزمین نمی شد.  
بر عکس بسیاری از  محصولات  آن  به جا های دیگر  فرستاده  می شد 
 و ثروتی انبوه به آنجا وارد می کرد . 
با این وصف مردم این سرزمین  در فلاکت وبد بختی  روزگارمی گذراندند . 
آنان هر روز صبح  با  صدای  بیدار باش ماموران  حکومتی  از خواب  بیدار  می شدند  
و به سرکارشان می رفتند .  
با آنکه شبانه روز کار می کردند ، چیزی عایدشان نمی شد  تعطیلی برای آنها معنا نداشت . 
شبها دیر وقت  تنها برای خوابیدن  به خانه هایشان می رفتند  و
 روزها فقط برای خوردن غدا  فراغت محدودی  داشتند .همه برای شاه کار می کردند . 
هیچ کس حق خارج شدن  رو  از شهر نداشت و هر که وارد  می شد  تا زمان  مرگ حق نداشت 
از شهر خارج شود و باید مثل مردم این سر زمین کار می کرد .
 در واقع همه مردم در این شهر زندانی بودند . بازنشستگی و  پیری معنا نداشت  و 
هر که قادر به کار کردند نبود  بلافاصله کشته می شد .
 مردم هیچ وقت از شهر خود خارج نشدن وجاهی دیگر را ندیده  بودند.به این ظلم عادت کرده  
و به فلاکت خود راضی بودند  شاه فرزندی داشت که بسیار به او علاقه مند بود 
 این فرزند بر خلاف پدرش  همیشه از وضع فلاکت بار مردم  دررنج و عذاب بود
و همیشه در پی فرصتی بود  تا دست کم راحتی اندکی  به مردم هدیه بده 
 اما از  ترس اطرافیان ،هیچ گاه این احساس را بروز نمی داد .
 روزها به همین گونه می گدشت  و مردم روز به روز بد بخت تروبیچاره تر و شاه و
 درباریان  نیز  هرروز  ثروتمند  از روز پیش می شد ند .
 تنها  شاه و درباریان  بودند  که حق خارج شدن  از شهر داشته اند.
 روزی صا لع بینان شاه وارد شدند  و تقاضا کردند  شاه را ببینند . وقتی  طا لع بینان وارد  شدن .
 از شاه خواستند  که مطلبشان را  به طور خصوصی  به عرض برسا نند . 
اندکی بعد به جز شاه  و شاهزاده کسی یگر در تالار نبود  . 
طا لع بینان از شاه خواستن  که حتی  فرزندش را مر خص کند  اما شاه نپذیرفت .
 صالع بینان نمی توانستن چگونه  مطلبشان را بگویند یکی از آنان باترس گفت :
 حضرت سلطان به سلامت باد  ما از روی حر کت ستار گان  به مطلبی بر خوردیم  
که اگر سلطان فکر نکند ممکن است زبان لال  طالع از شما بر گردد .
 شاه عصبانی شد ازجایش برخاست گفت: 
چه گفتی ؟طا لع  از ما بر گردد ؟! شما از ما پول می گیرد که این حرفها بزنید 
 مرد طالع بین با ترس ادامه داد: قصد مان فقط این است که شما را از خطری آگاه کنیم 
 !و راه حلی برای این مشکل پیدا کنیم 
 شاه:
 زودتر جان بکنید و مطلبتان را بگوید 
 مرد طالع بین:
 قربان! 7 روز دیگر مرغ آمین  از بالای این شهر عبور می کند 
 شاه: 
 
 
مرغ آمین
مرد طالع بین:
(  مرغ آمین فرشته ای در پرواز است که مرتب آمین می گوید  اگر کسی دعا کند و مرغ آمین گوید 
 تا پایان همان روز  دعایش مستجاب می شود  
اگر خدای نخواسته کسی  از دشمنان شما  دعا کند .......... )از ترس حرف را قطع کرد .
 شاه:
 حال چاره کار چیست؟
 
 شاهزاده که تا این زمان ساکت بود  گفت قربان!  اگر اجازه دهید پیشنهادی دارم  که فکر می کنم
 چاره ساز باشد ) سپس افزود :
( اگر  حضرت  شاه  کمی به این مردم   مهربانی کنند  و اندکی به آنها آ زادی دهندمردم که درهمه زند گیشان
 از  این آ زادی  محروم بوده اند  خوشحال خواهند شد
  و دیگر کسی برای زوال حکومت شما  دعا نمی کند  ) 
 شاه بر افروخته شد و گفت :
 نه این غیر ممکن است  اگر به آنها آزادی بدهیم  همه در مقابل کارشان مزد طالبه می  کنند
و آنگاه دیگر نمی توانیم مانند گذشته سود بهتر ببریم  
از این گذشته حتی اگر من به این کار رضایت نشان بدهم همین درباریان  علم طغیان  بر خواهند افراشت 
 نه ، این مردم به این زندگی  عادت کرده اند  
هم آنان راضی اند هم ما به پول  و ثروت  و قدرت بیشتری دست پیدا خواهیم کرد 
 من هر گز چنین تصمیمی نخواهم گرفت
  شاه گفت :
  آیا وقوع چنین واقعهای  حتمی است  و شما اشتباه نمی کنید .
  مرد طا لع بین:
 خیر! قربان ما از روی حر کت ستارگان به این راز پی برده ایم 
 شاه گفت : پیشنهادتان را بگویید
مرد طالع بین : 
 قربان مرغ آمین رویت نمی شود  بنا براین نمی توان  گفت
 که دقیقا  چه وقت از روز  از اینجا می گذرد  ما برای  صید مرغ آمین چاره ای اندیشیده ایم .
ادامه دارد
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اردیبهشت 1384ساعت 16  توسط  شیدای زمان  | 

 

دیروز تو بودی و عشقت بود و عاشقی

امروز من موندم و عشقم و دل واپسی

دیروز بهار بود و همه جا گلهای رنگی

امروز هست بین ما فقط یه دیوار سنگی

مونده ازت تواین روزها یه قاب عکس رنگی

می شه از موندن و نرفتنت واسم قصه بگی

دیروزدستامون تودست هم چشامون توچشم هم

حالادستامون بی دست شده نیستیم دیگه کنارهم

تواین روزها شنیدن صدات واسم یه آرزو شده

اشک ریختن واسه سبزچشات کارهرروزم شده

بی خیال.توهم منو دوست نداری تواین روزها

خواستی بروخواستی بمون.چقدرسرداین هوا

دیروز تمام هستی و زندگیم عشق تو بود

رفتی دیگه.چراآخه؟ این رسم عاشقی نبود

به من بگو از دست تو چی کارکنم؟؟

!!مگه می شه عشق تو من فراموش بکنم

می خوام یه قول بدم که تاآخر این زندگی

تنها یار دل اسیر من تویی. ای موندنی

اما نفرین به سفر که با خود تورو برد

لعنت به این جاده که توروبه بیراهه سپرد

چی می شدسفرنبود جاده واین بیراهه نبود

اگه راهی بود راه من راه تووعشق تو بود

حالا دیروز گذشته وامروز از راه رسیده

عشق من رفته و وقت مرگ من فرا رسیده

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اردیبهشت 1384ساعت 16  توسط  شیدای زمان  |