شاه گفت :
چگونه؟
مرد صالع بین:
شما به تمام بافندگان دستور بدهید که در عر ض سه روز تورهای بزرگی بسازند .
آن گاه تورهارا دور تا دور شهر و بر فراز بامها ی بلند بر پا کنند.
چون آمدن مرغ آمین در روز هفتم قطعی است ، به دام شما می افتد.
آنگاه با گرفتن مرغ آمین به قصر ، تنها آرزوهای شما تحقق می یابد .
شاه گفت:
اگر این مرغ دیده نمی شود ، چگونه بفهمیم آن را گرفته ایم؟
مرد طالع بین:
درست است که مرغ آمین دیده نمی شود اما وزن دارد و به محض به دام افتادن تور سنگین خواهد شد.
شاه گفت:
سپس او را بلا فاصله به قصر بیاو رید و دراتاقی که منفذیبه بیرون نداشته باشد زندانی کنید .
همه کسانی که به این کار گمارده می شوند باید چشم از این تورها بر ندارند .
اگر اندکی غافل شوند مرغ تور را پاره می کند و دیگر به آ ن دسترسی نخواهیم یافت .
در ضمن افرادی که برای این کار گمارده می شوند از هر جهت قابل اعتماد باشند .
شاه کاغذ و قلم خواست و مستخدمه ای بدون فوت وقت، کاغذ و قلم حاضر کرد .
شاه فرمانی صادر کرد که طبق آن در روز موعود هیچکس حق خارج شدن را نداشت
تمامی بافندگان شهر روز و شب مشغول بافتن شدند . بافت تور ها آنقدر ریز بود که حتی حشره ای
نمی توانست از آن بگریزد.
شاهزاده از این حیله پدر و صالع بینان سخت به وحشت افتاد. اگر پدرش موفق می شد
مرغ آمین را گرفتار سازد، د یگر هیچ چیز جلودارش نبود و هر امیدی برای بهبودی وضع مردم داشت
از بین رفت.
بعد از سه روز تورهای بزرگ آماده شدند و در پنجمین روز ، تورها بر فراز بامها قرار گرفت
و دور تا دور
شهر را پوشاند .. همه کنجکاو شدند که این کارها برای چیست ، اما هر چه کاوش کردند
به این راز بزرگ پی نبردند .
روز هفتم فرار رسید . ماموران حکومتی چشم به تورها دوخته بودند .
و لحظه ای از آنها چشم بر نمی داشتند . ساعتها گذشت شاه بی تابانه منتظر بود ودر تا لار قصر قدم می زد.
گاه به کنار یکی از پنجره ها می آمد و به آسمان چشم می دوخت .
حوالی ظهر بود تور سمت شرقی شهر تکان بزرگی خورد و انگار که چیزی در آن گیر کرده باشد سنگین شد
و به طرف پایین تاب بر داشت .
ماموران بلافاصله دست به کار شدند . و تور را پایین آوردند آن را در را در محفظه ای قرار دادند
و به قصر بودند یکی از در باریان سرا سیمه وارد تالار شد و خبر موفقیتشان را به شاه رساند .
شاه از خوشحالی سر از پاه نمی شناخت . کیسه ای بزرگ از طلا به او بخشید
و دستور داد که آن روز در سراسر شهر جشن بر پا کنند . به همه ولیمه بدهند
آن روز روز استثنای برای شهر بود. مردم را معنای لذت را فهمیدند .
این اشتباه شاه به مردم فهماند که جور دیگر هم می توان زندگی کرد
مرغ آمین به اتاقی بردند و هیچ منفذی به بیرون نداشت
شاهزاده با دیدن شادی مردم این حادثه را به فال نیک گرفت و با خود اندیشید که راهی به اتاق مرغ آمین بیابد
واو را آزاد کند با این تصمیم در پی فرصتی برای اجرای نقشه اش بود
شاه برای دیدن مرغ آمین به اتاق
مخصوص رفت و وقتی که در اتاق تنها شد آرزو کرد که خوشبخترین مرد روی زمین باشد
صدای شنید گفت: آمین
به محض اینکه شاه از اتاق مخصوص بیرون آمد به طرف تالار رفت به سر درد شدیدی دچار شد
آنچانکه بر زمین افتاد . چندین یک از خدمه ها آمدند و او را روی تخت خواباندند .
همههمه ای در قصر به پا افتاد چند نفر به دنبال حکیم رفتن و لحظهای بعد حکیمان دربار بالای سر شاه
بودند آنان همه کار برای نجات شاه به کار گرفتند اما فایدهای نداشت شاهزاده فرصت را غنیمت شمرد
و به اتاق مخصوص رفت
به محض ورود ، مشغول پاره کردن تور شد . بعد در نیز پنجره ای را در راهروی قصر بود باز گذاشت .
مرغ در میدان شهر نشست و مرتب آمین می گفت
کسی در نزدیک میدان شهر دعا کرد که این خوشحالی هیچ وقت تموم نشه
مرغ گفت آمین
کم کم تعدادی بیشتری و بعد همه مردم شهر دور میدان شهر جمع شدن و مرغ همنچنان
می گفت آمین کسی از دور فریاد زد ( خانه ظلم ویران باد) مرغ گفت آمین
بتدریج زمزمه های از آزادی در بین مردم افتاد و مرغ مرتب می گفت آمین
مردم به طرف قصر رفتند و در گیری و خونریزی بین مردم و درباریان ایجاد شد.
ناگهان شاهزاده به بالکن قصر ظاهر شد و مردم و درباریان را به سکوت دعوت کرد
بعد از مدتی همه سکوت کردند سپس شاهزاده گفت ( مردم ! شاه از تب و سر درد شدید مرد !
او از مرغ آمین خواست تا خوشبخترین مرد باشد و مرغ هم آمین گفت
زیرا خوشبختی او در مردنش بود تا این ظلم از بین برود و شما بفهمید می توان جوری دیگرهم می توان
زندگی کرد حالا شما آزادید . پس در پناه این آزرادی ، کار و تلاش کنید
و از حاصل زحمت خود بهرمند شوید و هر گز اجازه ندهید ظلم بر شما مسلط شود)
آن گاه به ماموران اشاره کرد که مردم را راحت بگذارید
مرغ آمین در آسمان به پرواز در آمد تا آ رزوهای دیگران را نیز بر آورده کند.
به امید اینکه همه آرزوهای خوب شما بر آورده شود.