تبليغاتX
غم دنیا رو نخور

غم دنیا رو نخور

قسمت اول

پنجره

 

من یک پنجره ام دریچه ای رو به سمت تماشا .در قلب سنگی  و یا گچی یه دیوار .

 فرصتی که تو می تونی با چشم های من ،آن سوی دیوار رو بنگری !از این فرصت آگاهی ؟

 از کنار من بی تفاوت  نگذر .

 پنجرها امکانی برای بهتر دیدنند.

 فر صتی برای از خود گذشتن .

 زمانی من معنا پیدا می کنم  که بیننده ای دقیق به ؟آن سوی من بنگره.

 اگه ببنده نباشه، پنجره  بی معناست !

 مثه یه شکاف در بطن یه دیوار ، سرد ساکت خاموش  و بی صدا ست.  اما نگاه دقیق تو ، می دونه

 در قلب من چی می گذره. پنجره با نگاه بیننده  مشاهده میشه .

 همان طور که تو به من نگاه می کنی و از  من می گذری

  من نیز  به تو  می نگرم  و با تو  و همراه تو  از خودم می گذرم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پنجرها نشانه اند .  نشانه های که گاه  در زندگی روز مره ، در گرما کرم دل مشغولی  ها و گرفتاری ها ،

 به من و تو چشمک می زنن.  اما اگه هشیار باشی ، سر بزنگاه به دادات می رسه.

  وقتی دل تنگی و غریب تنها  و دور از وطن  و یار و دیار ی.

 و قتی که کشتی هایت به گل نشته اند

  وقتی که پشت سر ، هیچ تکیه گاهی نمی شناسی  نا گهان پنجره ای  رو به تو گشوده می شه!

 و فر مان رهایی از قلبت  صادر میشه .  پنجره ها مر زهای عبو رند .

 گاه فقط یک کلمه ، مثه یک پنجره  به روی روحت ، لبخند  می زنه .

 گاهی  یه صدا  ، مثه  پنجره ، هوای تازه ای را رو به ریه هایت  می دمه !

 گاهی یه سفر ، راهی به سمت  فرصت هاس!

 پنجره ای  برای عبو  دل تنگی ها  تو و روزنه ای برای شروع آشنایی هاس !

 گاه یه فکر خلاق، دریچه ای برای رسیدن  به نا شناخته هاس .

 گاه یه نگاه ، مثه یک پنجره برای پریدن به وادی  دلداگی هاس.

 اشاره ای  به روح تو برای تغییر  و  د گر گونی هاس!

برای کسی دیگر شدن . برای همیشه تازه تر شدن هاس.

از کجا باید شروع کرد ؟

  وقتی که در زمان ، نه آغازی هست  و نه پایان.

 

 

 زندگی امتداد همین لحظه های زود گذر. لحظه ای که با تصور من و تو، مفهوم زمان به خودش می گیره.

 ادامه پیدا می کنه

میشه گذشته  و حال و آینده.....................

 

 

لحظه ای  که گاه  قدش به بلندی  نفس های من وتو  نیست .

 اما با هی رفتن و آمدن ، خط عمر ما رو می سازه

  و ما  چه خوش با وریم  که تصور می کنیم  این خط عمر ما رو  می سازه و ما چه خوش باوریم

 که تصورمی کنیم این خط عمر فردا هم  ادامه داره.

  چه بی خیال لحظه ها رو تباه می کنیم

  به امید فردا فردا .  این مفهوم گنگ و بی معنا.

لحظه یعنی فرصت  و فرصت یعنی  بستر اقتدار  تو، تنها مجال بو دن تو .

 یک آن ودیگر هیچ .

 تا نفس هست ، هستی. اما نفس  بی زمان و مکان در فراز و فرود ه.

 پس لحظه، یعنی تنها پنجره رو به حیات.

  آخرین اماکن بودن  ومشاهده کردن !

  روزی نا چار می پذیری که فرصت ، مجالی اندک و بسیارکوتاه تر از  تصور ماست .

 اون وقت  تنگری  بیدارت  می کنه. بهت  هی می زنه .

 آموزگار درونت  صدات می کنه که :  هی پس تو کی می خواهی تغییر کنی ؟کی؟

 و تو باز می گی، فردا،  فردا روز بیداری منه. و فردا هر گز نمی یاد  تا تو باورش کنی.

 هر چه هست حقیقی  است  همین لحظه س که در حال گذر ه.

 همین لحظه  که وقتی ممتد شد،  می شه زمان.

  اما زمان بی معناس.

 زمان اسارت ثانیه ها و لحظه هاس.

 خیال عبور تصوری کور و باطل. همه راز هستی از همین جا شروع  می شه.

 از پنجره ای به نام اکنون!

دیروز هم ، به دنبال  همون تصور باطل ، هست می شه.

 سایه اون چیزی که من وتو  اسمشو ، تجربه می ذاریم   .

 مدار هیچ و پوچ و تکرار  ملال.

 هر چه هست  در اکنونه و بس

  هر چی به زمان بیشتر بچسبی ، بیشتر پیر می شی.

 زودتر از دستش می دی. با همین لحظه جاری شو .

زودتر از دستش می دی. با همین لحظه جاری شو .

 بذار کلمه ها  و مفهوم  پنهان هر کلمه  تو رو با خودش ببره.

 بذار عطر و هوش ربای هر حقیقتی تو رو جادو کنه.

 بذار به  همه چیز طوری نگاه کنی که انگار از دیدنش در حیرتی .

  مثه یک ماهی تو آبهای اقیا نوس، گم شو و باز شنا کن

  به هر سمتی که احساست رهبریت می کنه . برو.

بهم بگو ، چند وقت می خواهی عوض بشی؟!

 از امروز  می خواهی که یه آدم صبور  باشی.

 دیگه سر کسی فریاد نزنی.

 گفتی از  فردا می رم سر کار ! بسه دیگه بیکاری عاطل و باطل بودن بسه بی تفاوتی

 از قدیم  گفتند  فردا روزخداست ! از ..... فردا همه چیز عوض می شه.

 اما حیف هیشکی نمی دونه ، فردای خدای کی!

 

 

 ببین رفیق

تا سایه ات سنگین نشده بذار بهت بگم

 این آدم های که صبح تا شب  از تو کوچه باغ رد می شن ، تو دلشون یه  عالمه درد دل  دارن .

 یه عالمه حرف که خوش دارن با یه کسی در میون بذارن تا بلکه  کمی سبکتر  بشن.

 همه این آدما دلشون می خواد یکی فرصت کنه به درد شون گوش کنه .

 اما اگه یکی هم پیدا بشه ، خودشون  وقت و حوصله شو ندارن

 همه دنبال همون پنجره ان.

 همون پنجره ای که کوچه باغ ازش حرف می زنه.

 تو بهم بگو پنجره ها کی دیده می شن؟!

 

 

می دونی رفیق!

 آدما  عینهو  پنجره های رو به  روی هم اند .

  هر چی تو صورت هر کی دیدی، یادت باشه ، عکس خودته .

  داری منظره خودتو، تو قاب پنجره ها  دید  می زنی !

 اگه زیبایی دیدی خودتی .

 اگه دیدی آدما یه جوری کج و کوله به نظر می رسن، از خودت بپرس، کجای تو کجه؟!

اگه فکر می کنی از وسط آسمون افتادی  میون یه عده آدم بی مرام  و بی کلاس !

 از خودت بپرس ، اون آدما  کدوم بخش از شخصیت من اند.

 

ادامه دارد

نوشته:هله پتگر

 

 

و یه کمی به خودمون  بیام

کاش ببینیم که  لحظه ها در حال گذرن

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1384ساعت 11  توسط  شیدای زمان  | 

گوش کن به صدای سکوتم با لبانی بسته و کوله باری از حرف، تنها بشو، سخن از مرگ ، سکوت

 لحظه هاست، از چه فرار می کنی  مهربان من؟ از صدای نالان این  دل، دل تنگ ؟ یا از سکوت لحظه های  این شب تار،  نهراس ....... من اینجا  کنار تو هستم  و مانم  ای خیال شیرین  من  به من بنگر... که ماه  شبای تار تو  چه آرام  از پس  پرده ی نازک ابر دارد  خود نمایی می کند  تو هم بمان  اینجا  و نگذار  برای لحظه ی فراموشت کنم  که تو همان  حباب  رویای منی

تر سم از اینکه انعکاس نور ماه حباب لغزان  مرا پاره کند  و دیگر نتوانم  تو را از پس لحظه های عشق اینگونه تما شا کنم ! بیا با هم بخندیم  در این فرصت کمیاب! تا اگر برای لمس کردنش دیرجنبیدیم  خط کمرنگ لبخند  مانده باشد بر لبمانمان  به یاد گار ! چه فرصت غنیمتی ! هر گز رویای ندیده بودنت  زیبای من ! آه ! انگار داشت فراموشم می شد  که تو تنها یک رو یای درون  لحظه های حبابی من !کاش بچه بازیگوشی اینجا بود  و با شیطنت هایش ، لحظه هایم را حباب  باران  می کرد !

و اما افسوس کسی نیست در این اتاق تنهایی من، جز من و خیال تو ...................

از طرف یه تیکه ابر

چقدر روزهای خوش بود اما افسوس  ...........

 

 سلام صد سلام دوستان گلم  خوب  هستین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟انشالله خوب باشید

 اگر هم خوب نیستید  به امید خدا حالتون خوب بشه

 خوب

 چی بگم ؟؟؟؟؟؟؟؟

 حال من رو می خواهین بپرسین  ؟ بد نیستم ،خدارو شکر می گذره

 راستی مطلب های وبلاگم داره کم کم بوی غم می گیره چی کار کینم  ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

قرار نیست ایجا کسی غمگین  بیاد  و غمگینم   بره باید از مطلب های من شاد بشه بعدش بره

 مگه نه

اره جون خودم  ! نه اینکه مطلب هام خیلی شاد ! این انتظارم داشته باشم

 آخه خودم یه مدت بود واقعا ( غم دنیارو می خوردم )دیگه دیگه

 باید رو حیه وبلاگم شاد کنم 

 در خواست کمک از دلهای شاد

کسی هست یا نه؟؟؟؟  ای بابا حالا همه مگن ما خودمون  گرفتاریم

  جون من!!!  چند لحظه بی خیال غم دنیا شو بی خیال حرف مردم بی خیال زخم زبوناشون ، چشماتو ببند  فقط به آسمون آبی به دریای آروم بعدش خودت بهتر می دونی، فکرت پیش کی میره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پیش اونی که این روآفریده تا ما باهاش آرامش  پیدا کنیم .وای خدای من!! چه کلمه زیبایی/آرامش

حالا  یه آرزوبه اندازه دل مورچه ،آره مورچه!! درست مورچه خیلی کوچک، اما دلش خیلی بزرگ  شاید بیشتر ما

 حالا چشماتو باز کن

 امیدوارم آرزوت برآورده بشه

به امید آن روز

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 9  توسط  شیدای زمان  | 

 

 

سلام بهونه قشنگ من برای زندگی

 آره بازم منم همون  دیونه همیشگی

 فدایی مهربونی هات چی می کنی  با سرنوشت

دلم واست تنگ شده بود ،این نامه رو واسه ا ت نوشت

 حال منو اگه بخواهی  رنگ گلایی قالی

جای نگاهت بد جوری، توی صحن چشمامم خالی

 ابرها همه پیش منن، اینجا هوا پر غم

 از غصه هام هر چی بگم، جون خودت بازم کم

 دیشب دلم گرفته بود،  رفتم کنار آسمون

  فریاد زدم یا تو بیا یا منو پیشت برسون

فدای تو نمی دونی بی تو چه دردی کشیدم

 حقیقت واسه ات بگم ،به آخر خط رسیدم

رفتی ،من تنها شدم با غصه های زندگی

   قسمت تو سفر شده قسمت من آوراگی

نمی دونی  چقدر دلم برات  تنگ،  برای دیدنت

برای مهربونی هات ، نوازشه هات، بوسیدنت

به خاطرت مونده یکی همیشه چشم به راهت

 یه قلب تنها کبود،  هلاک یه نگاهت

 من می دونم

من می دونم  عشق من از یادت میره

بعدش خبر میدین بیا که داره دوستت میمیره

روزهات بلند یا کوتاه، دوست شدی اونجا با کسی

 بیشتر از این  منو نذار ،توی غصه دلوا پسی

 یه وقت منو گم نکنی ، توی  دود اون شهر غریب

 یک سرزمین غربت  با صد  نیرنگ فریب

   فدای  تو، یه وقت شبای  بی خوابی ، خسته ات نکنه

 غم  غریبی عزیزم، سرد شکسته ات نکنه

 چادر شب لطیفتواز روت  شبا پس نزنی

تنگ بلور آبتو، نا غافل نشکنی

 اگه واسه ات زحمتی نیست ، بر سر عهدمون بمون

 من تو رو سپردمت  دست خدای مهربون

 راستی دیروز بارون آمد ، من خیالت تر شدیم 

رفتیم توی قلب آسمون ، با ابرها همسفر شدیم

از وقتی  رفتی آسمون پر از کبوتر 

زخم دلم خوب نشده از وقتی رفتی بدتر

غصه نخور ،تا تو  بیایی، حال منم این جوری

سرفه های مکرم مال هوای دوری

 گلدون شمعدونیمونم عجیب واست دلوا پسه

مثل بچه ی که بار اول می ره مدرسه

 تو از خودت برام بگو  بدون من خوش می گذره

 دلت می خواد من می آومدم یا تنها رفتی بهتر

 از وقتی که رفتی توی چشمای فقط  کاسه خون

 یه چشمیم به در، یه چشمیم به آسمون

 یادت میاد گریه هام ریختم  کنار پنجره

 داد کشیدم نامه بده

 یادت نره

 یاد می یاد خندی گفتی  حالا بذار برم

 توی رفتی من  تا حالا  کنار در منتظرم

 امروز دیدم  دیگه داری منو  فراموش می کنی

 فانوس آرزو هامون داری خاموش می کنی

گفتم واسه ات نامه بدم نگی  عجب ! چه بی وفاست

 با اینکه خوب می دونم جواب نامه با خداست

 عکسای نازنینتو با چند گل کنارم  یه بغض کهنه  در انتظارم

 تنها دلیل زندگی  به یه غمی دوستت دارم

 داغ دلم تازه میشه وقتی اسمتو می آرم

 وقتی نیستی چه کنم با این دل بهونه گیر 

مگه نگفتم چشماتو از چشمام نگیر

 حرف منو به دل نگیر  همه اش مال غریبی

 تو رفتی من غریب شدم  چه دنیای عجیبی

 زودتر بیا  بدون تو  اینجا واسم جهنم 

دیوار خونه مون  پر از سایه غصه ،غم

 تحملی که دادی دیگه داره تموم میشه

 مگه نگفتی همه جا مال منی تا همیشه

 دلم  واسه ات  شور می زنه،  ای دل بی خبر نذار

 تور خدا

 با خوبی هات روی هیچ دلی اسر نذار

 فکر نکنی از راه درو دارم سفارش می کنیم

 به جون تو یه  قدری دارم  خواهش می کنم

 اگه بخوام برا ت بگم  شاید بشه صد تا کتاب

  که هر صفحه اش چند تا درد چند تا عذاب

 مگم شبا ستاره تا می تونه دعا کنن

 نورشون رو بدرقه پاکی خنده هات کنن

یه شب توی پاییز غمت  سر به سر دل می زاره

 ای ول همونی که بیشتر از همه  دوست داره

 

مریم عزیرم تولد مبارک

  امیدوارم همیشه شاهد طلوع زندگی ات بازشم

 نه غرو بش 

هر جا که باشی  سر بلند،  سر افراز  ،موفق  

 تو را به آن خدایی می سپارم که  سپارنده من و خاطرات توست .

 خدایا این گل زیبا را  در پناه خود نگه دار

 امین  یا رب العالمین

 به امید موفقیت تو گل دوستی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 9  توسط  شیدای زمان  | 

کاش در دهکده عشق  کمی فراوانی بود

 کاش در بازار صداقت کمی ارزانی  بود

 کاش اگر لطف به هم می کردیم  مختصر بود

 ولی ساده پنهانی بود

 کاش به حرمت دلهای مسافر  هر شب

  روی شفاف ترین  خاطره مهمانی

 کاش دریا  کمی از درد خودش  کم می کرد

  قرض می داد  به ما  هر چه پریشانی بود

 کاش به  تشنگی پونه که  پاسخ دادیم

رنگ رفتار منو ، لحن تو انسانی  بود

 مثل حافظ که پر از  معجره الهام است

 کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود

 چقدر شعر نوشتیم برای باران

 غافل از آن دل دیوانه  که بارانی بود

 کاش سهراب نمی رفت به این زودی ها

 دل پر از  صحبت  این شاعر  کا شانی  بود

 کا ش دلها پر از افسانه نیما می شد

کا ش دلها پر از افسانه نیما می شد

 و به یادش  ماه  چراغانی  بود

 کاش اسم  همه دختر کان  اینجا

نام  گلهای پر از شبنم ایرانی  بود

 کاش چشمان پر از پرسش مردم

 کمتر غرق این زندگی  سنگی ،سیمانی بود

 کاش دنیای دل ما  شبی از این شبها

 غرق هر چه می خواهی و می دانی بود

 دل اگر رفت شبی کاش  دعایی بکنیم

دل اگر رفت شبی کاش  دعایی بکنیم

 راز این شعر همین مصراع پایانی بود                                   شاعر(مریم حیدر زاده)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 12  توسط  شیدای زمان  | 

 

 

روز گارم خوش  شد  از زمانی که خدا راددم

 

 مهربان است   و در این نزدیکی

 

به همه لطف نماید  همه روز

 

 و ندارد خبر  این  بنده که کیست این چنین  همراه  او در  همه جا

 

 وقت خطر

 

وقت سفر  و همه وقت که  اورامی خواند

 

 نه به نام  معبود

 

 نه به نام مسجود

 

عاشق خداست اما  عشق را  هدیه کند  به  بنده حق

 

 به گل و  گیاه و حیوان

 

 به خلایق پریشان  و به ماده هایی که  همه کنند تسبیح خدا را

 

 کاش می دانست

 

 خدا در این نزدیکی

 

 پشت پر چین صداقت

 

 روی  هر برگ  و در گوشه  های دلهای شکسته

 

 و مرا  در همه  احوال کنار  روح پر صداقت  می یابی

 

 ای کاش  خدا را می دیدم

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 10  توسط  شیدای زمان  | 

رفع گرسنگی  و تشنگی :

 سلمان فارسیمی گوید : روزی از روزها  در زمین بی آب علفی خدمت امیرالمومنین(ع)                                  نشسته بودم در ایم میان پرنده ای آمد  و با امیرالمومنین (ع) مشغول سخن گردیدند . علی (ع ) به آن  پرنده گفت : چند وقت است که در این  بیابان  می باشی ؟و آب و غدا  از کجا  می آوری؟

 پرنده گفت : یا امیرالمومنین !  چهار صد سال است  که در این بیا بان  زندگی  می کنم  و هنگامی که گرسنگی به من  رو ی آورد برشما صلوات  می فرستم  تا سیر گردم  و هنگامی که  تشنگی به  من  روی آورد  بر ظالمین  به شما  بد می گویم و آنها را  لعن می کنم  تا  سیراب گردم.

 

صدقه زبان :

پیامبر اکرم (ص)  فرمودند : ای مردم ، با اطاعت خدا  به خدا  نزدیک  شوید  تا این  که خداوند  شما را  به خیر  بر ساند  و اسارت های  خود  را در دنیا کم کنید  و متعرض دشمانان  خدا شوید و در جنگ شرکت  کنید  تا امارات  های شما  در قیامت شود و از مالهای خودتان  انفاق کنید .  در این حال ، مردم  بلند شدند و گفتند : ای رسول الله!بدن ما ضعیف شده  و مال و منالی  هم نداریم  که بذل و بخشش  کنیم  پس چه کنیم ؟؟

حضرت فر مود : صدقات  قبلی  و زبانی  بدهید .  باز  مردم  سوال  کردند : چگونه  صدقه  بدهیم ؟ حضرت فر مود : صدقات قلبی این است که  قلبتان را  با محبت  خدا  و محمدرسول خدا  و علی ولی خدا  و همه کسانی که  برای قیام  در راه  دین  خداوند  انتخاب  شده اند (ائمه معصومین(ع)) و محبت  شیعه آنها  و کسانی  گه از دوستداران شیعیان  هستند  را در دلتلنت  ایجاد  کنید  اما صدقات  زبانی این است  که مشغول  به  ذکر خداوند  باشید  و صلوات بر محمد و آلش  بفرستید  زیرا خداوند شما  را به واسطه  این اعمال  به بهترین  در جات می رساند .

 

 

اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 12  توسط  شیدای زمان  | 

    

                                    غزل 487

ای بیخبر بکوش  که صاحب خبر شوی 

                                         تا راهرو نباشی  کی راهبر شوی

 در مکتب  حقایق پیش  ادیب عشق

                                     هان ای پسر، بکوش که روز ی پدر شوی

دست از  مس  وجود  چو مر دان ره بشوی 

                                           تا کیمیای عشق  بیابی و زر شوی

خواب و خورت زمرتبه  خویش دور کرد 

                          آنگه  رسی بخویش  که بی خواب و خور شوی

 گر نور عشق حق بدل و جانت  اوفتد

                                 بالله کز آفتاب  فلک  خوبتر شوی

 یکدم  غریق خدا شو گمان مبر

                              کز آب هفت  بحر  بیک  موی  تر شوی

 از پای تا سرت همه  نور خدا شود

                             در راه ذوالجلال چو  بی پا بی سر شوی

وجه خدا  اگر  شودت منظر  نظر

                                 زین  پس  شکی  نماند  که صاحب نظر شوی

 بنیاد  هستی  تو چو زیر  و زبر  شود

                                   در  دل  مدار هیچ  که زیر  و زبر شوی

 گر  در سرت  هوای  وصالست حافظا

                                   باید  که خاک  در  گه  اهل هنر شوی

 

 معنی ابیات

1-      ای نا آگاه از مراتب معرفت ، جهدی کن  تا  دل آگاه  شوی  و بدان  که  اگر سالک  طریق  حق نباشی،  هیچگاه به مقام  ارشاد  و دستگیری  نخواهی رسید

2-      ای فرزند بکوش  تا در دبیرستان  حقیقت  نزد  آموزگار  محبت  درس آموزی  تا تو هم روز ی به مقام  پدری و ولایت  برسی

3-      از مس  ناقص وجود و نیستی هست نمای خود مانند رهروان طریقت مر دانه  چشم  بپوش و در  پیراستن خود  از  صفات  بهیمی بکوش تا  اکسیر عشق بدست آوری و بمدد آن مس وجودت را از  زر  پاک  سازی

4-      پرداختن بکارهای  حیوانی  مانند  خفتن  و خوردن ترا از مرتبه والای  انسانیت  جدا ساخت ، آنگاه  بکرامت  انسانی  تامل  میشوی  که از لذات  مادی اعراض کنی . ناصر خسزو می گیوید

 

کسی که قصد زعالم  بخواب و خور دارد       اگر چه چهرش خوبست ، طبع خر دارد

5-اگر پرتو عشق الهی  دل جان  ترا  روشن  کند  بخدا  سوگند  که از مهر سپهر  نور ورتر و با شکوه تر خواهی شد

6-اگر یک نفس غرق دریای حق شوی و  به مقام فناءفی الله  رسی مرتبه  بقاء بالله  را خواهی یافت و هفت دریاهم یک موی ترا  نتواند  کرد  وآسیبی بتو  نخواهد رساند

7-سر تا سر وجودت  فروغ ایزدی خواهد  گشت ، آنگاه  که در طریق معرفت حق سر   از پا نشناسی و بفنایمطلق برسی  و از قید خود پرسی یکباره برهی

8-اگر تنها  ذات حق نظر گاه  دیده  تو شود و ازهر چیزجز خدا چشم  بپوشی، بیگمان  بینا دل ورشن روان خواهی گشت

9-اگر بنیان خود پرسی   و انا نیت تو  واژگون  شود ، از این  زیر و زبر  شدن  غم  مدار چه کمال استقامت حال تو  این است که از قید این نیستی  هست نما برهی و باقی ببقای حق شوی

10-اگر آرزوی دیدار و پیوستن بمحبوب ازلی در اندیشه تست ،باید کمر خدمت  صاحبان کمال و معرفت را بر میان بندی  

                

از  غزلیات

(مولانا  شمس الدین محمد  خواجه حافظ شیرازی )

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1384ساعت 16  توسط  شیدای زمان  |