قسمت اول
پنجره
من یک پنجره ام دریچه ای رو به سمت تماشا .در قلب سنگی و یا گچی یه دیوار .
فرصتی که تو می تونی با چشم های من ،آن سوی دیوار رو بنگری !از این فرصت آگاهی ؟
از کنار من بی تفاوت نگذر .
پنجرها امکانی برای بهتر دیدنند.
فر صتی برای از خود گذشتن .
زمانی من معنا پیدا می کنم که بیننده ای دقیق به ؟آن سوی من بنگره.
اگه ببنده نباشه، پنجره بی معناست !
مثه یه شکاف در بطن یه دیوار ، سرد ساکت خاموش و بی صدا ست. اما نگاه دقیق تو ، می دونه
در قلب من چی می گذره. پنجره با نگاه بیننده مشاهده میشه .
همان طور که تو به من نگاه می کنی و از من می گذری
من نیز به تو می نگرم و با تو و همراه تو از خودم می گذرم

پنجرها نشانه اند . نشانه های که گاه در زندگی روز مره ، در گرما کرم دل مشغولی ها و گرفتاری ها ،
به من و تو چشمک می زنن. اما اگه هشیار باشی ، سر بزنگاه به دادات می رسه.
وقتی دل تنگی و غریب تنها و دور از وطن و یار و دیار ی.
و قتی که کشتی هایت به گل نشته اند
وقتی که پشت سر ، هیچ تکیه گاهی نمی شناسی نا گهان پنجره ای رو به تو گشوده می شه!
و فر مان رهایی از قلبت صادر میشه . پنجره ها مر زهای عبو رند .
گاه فقط یک کلمه ، مثه یک پنجره به روی روحت ، لبخند می زنه .
گاهی یه صدا ، مثه پنجره ، هوای تازه ای را رو به ریه هایت می دمه !
گاهی یه سفر ، راهی به سمت فرصت هاس!
پنجره ای برای عبو دل تنگی ها تو و روزنه ای برای شروع آشنایی هاس !
گاه یه فکر خلاق، دریچه ای برای رسیدن به نا شناخته هاس .
گاه یه نگاه ، مثه یک پنجره برای پریدن به وادی دلداگی هاس.
اشاره ای به روح تو برای تغییر و د گر گونی هاس!
برای کسی دیگر شدن . برای همیشه تازه تر شدن هاس.
از کجا باید شروع کرد ؟
وقتی که در زمان ، نه آغازی هست و نه پایان.
زندگی امتداد همین لحظه های زود گذر. لحظه ای که با تصور من و تو، مفهوم زمان به خودش می گیره.
ادامه پیدا می کنه
میشه گذشته و حال و آینده.....................
لحظه ای که گاه قدش به بلندی نفس های من وتو نیست .
اما با هی رفتن و آمدن ، خط عمر ما رو می سازه
و ما چه خوش با وریم که تصور می کنیم این خط عمر ما رو می سازه و ما چه خوش باوریم
که تصورمی کنیم این خط عمر فردا هم ادامه داره.
چه بی خیال لحظه ها رو تباه می کنیم
به امید فردا فردا . این مفهوم گنگ و بی معنا.
لحظه یعنی فرصت و فرصت یعنی بستر اقتدار تو، تنها مجال بو دن تو .
یک آن ودیگر هیچ .
تا نفس هست ، هستی. اما نفس بی زمان و مکان در فراز و فرود ه.
پس لحظه، یعنی تنها پنجره رو به حیات.
آخرین اماکن بودن ومشاهده کردن !
روزی نا چار می پذیری که فرصت ، مجالی اندک و بسیارکوتاه تر از تصور ماست .
اون وقت تنگری بیدارت می کنه. بهت هی می زنه .
آموزگار درونت صدات می کنه که : هی پس تو کی می خواهی تغییر کنی ؟کی؟
و تو باز می گی، فردا، فردا روز بیداری منه. و فردا هر گز نمی یاد تا تو باورش کنی.
هر چه هست حقیقی است همین لحظه س که در حال گذر ه.
همین لحظه که وقتی ممتد شد، می شه زمان.
اما زمان بی معناس.
زمان اسارت ثانیه ها و لحظه هاس.
خیال عبور تصوری کور و باطل. همه راز هستی از همین جا شروع می شه.
از پنجره ای به نام اکنون!
دیروز هم ، به دنبال همون تصور باطل ، هست می شه.
سایه اون چیزی که من وتو اسمشو ، تجربه می ذاریم .
مدار هیچ و پوچ و تکرار ملال.
هر چه هست در اکنونه و بس
هر چی به زمان بیشتر بچسبی ، بیشتر پیر می شی.
زودتر از دستش می دی. با همین لحظه جاری شو .
زودتر از دستش می دی. با همین لحظه جاری شو .
بذار کلمه ها و مفهوم پنهان هر کلمه تو رو با خودش ببره.
بذار عطر و هوش ربای هر حقیقتی تو رو جادو کنه.
بذار به همه چیز طوری نگاه کنی که انگار از دیدنش در حیرتی .
مثه یک ماهی تو آبهای اقیا نوس، گم شو و باز شنا کن
به هر سمتی که احساست رهبریت می کنه . برو.
بهم بگو ، چند وقت می خواهی عوض بشی؟!
از امروز می خواهی که یه آدم صبور باشی.
دیگه سر کسی فریاد نزنی.
گفتی از فردا می رم سر کار ! بسه دیگه بیکاری عاطل و باطل بودن بسه بی تفاوتی
از قدیم گفتند فردا روزخداست ! از ..... فردا همه چیز عوض می شه.
اما حیف هیشکی نمی دونه ، فردای خدای کی!
ببین رفیق
تا سایه ات سنگین نشده بذار بهت بگم
این آدم های که صبح تا شب از تو کوچه باغ رد می شن ، تو دلشون یه عالمه درد دل دارن .
یه عالمه حرف که خوش دارن با یه کسی در میون بذارن تا بلکه کمی سبکتر بشن.
همه این آدما دلشون می خواد یکی فرصت کنه به درد شون گوش کنه .
اما اگه یکی هم پیدا بشه ، خودشون وقت و حوصله شو ندارن
همه دنبال همون پنجره ان.
همون پنجره ای که کوچه باغ ازش حرف می زنه.
تو بهم بگو پنجره ها کی دیده می شن؟!
می دونی رفیق!
آدما عینهو پنجره های رو به روی هم اند .
هر چی تو صورت هر کی دیدی، یادت باشه ، عکس خودته .
داری منظره خودتو، تو قاب پنجره ها دید می زنی !
اگه زیبایی دیدی خودتی .
اگه دیدی آدما یه جوری کج و کوله به نظر می رسن، از خودت بپرس، کجای تو کجه؟!
اگه فکر می کنی از وسط آسمون افتادی میون یه عده آدم بی مرام و بی کلاس !
از خودت بپرس ، اون آدما کدوم بخش از شخصیت من اند.
ادامه دارد
نوشته:هله پتگر
و یه کمی به خودمون بیام
کاش ببینیم که لحظه ها در حال گذرن
