تو دریای هستی ، هر مفهومی با ضد خودش شناوره!
تا ظلم نباشه عدالت رو نمی شناسی .
تا تنهایی و تاریکی غرقت نکنه ، از روشنایی درکی نداری .
تا درد نکشی لذت رو نمی چشی .
همه این صفات با ضد خودشون، همراه و هم معنی می شن.
درد و رنج و زشتی ظلم واسه تو که اهل بینش هستی
یه فرصت طلایییه تا بتونی ضد شو نون ، تو وجودت بپرورانی.
کندن و جدا شدن از هر تصویر نادرستی که از خودت داری، درد ناکه.
اما بعدش مزه رهایی رو خوب می چشی .
اگه می خواهی تغییر کنی
اول باید به خودت اعتراف کنی
که این تصویری که بهش چسبیدی لایق روح تو نیست .
واسه اعتراف کردن دلیری لازمه، پس شجاع باش و نترس.
باید به یاد بیاری هر چیزی رو که تو رو از خودت جدا می کنه
خاطره هایی که بهت هویت می دن ، تجربه هایی که شده ارزش تو ،
همه رو دوباره از یاد ببر.
تو هر لحظه قادری خودت رو بسازی.
تنها یه دریچه س که یک بار به روی تو باز می شه.
همون دریچه که اجازه می ده به دور و برت خوب توجه کنی.
تو فقط همین یه لحظه رو، واسه تغییر کردن داری.
پس تو همین لحظه اراده کن
تا اون تصمیم خلق بشه و بعد معنا پیدا می کنه.
و قتی به آخرین لحظه تو جه می کنی
به تنها ترین امکان تو برای مشاهده دقت کنی.
همه چیز دور برت ، شفاف می شه.
واسه رسیدن به هر هدفی ،تو به زندگی کردن در لحظه نیاز داری
.
اگه لحظه ها رو به بعد ها ، پاس بدی
هیچ وقت نمی رسی، چون تضمینی برای بودن در لحظه بعد نیست.
راه...... مثه پنجره، تو رو گام به گام پیش می بره .
امروز یکی از همین فرصت هاس.
تنها راه رسیدن به هدفت، همین اکنونه،که داره از دست می ره .
یه پنجره در اختیارته تا تو بتونی، سهم تماشای خودتو نگاه کنی .
این پنجره تنها راه رهایی تو ، از خود بینی و خود شیفتگیه.
همو نی که می تونی تو رو از حصار نفرت و بد بینی رهاکنه
تو نه گذشته ای داری ونه آینده ای رو می شناسی.
هر چه هست همین لحظه است
تصویری که از خودت داری، تو نیستی
تو تصویر هستی که دیگران از تو ساختن.
اگه قرار بشه خودتو، تعریف کنی
همه اون چیز هایی رو می گی که دیگران در باره تو گفتن .
بهت می گن: بی عرضه بی اراده دست پا چلفتی نا امید،سر کش،
یا خیلی مسئول، متعهد، منظم، تو هیچ کدام از این تعاریف نیستی
تو فقط خود خودتی
اونی که رنگ بو و حس بینایی رو، درک می کنه.
تو همونی که هر وقت اراده کنی یکی دیگه میشه
به تعاریف اعتماد نکن
به توا نایی نگاه کن.
بزرگ ترین هدیه خالق هستی به من تو امکان تغییر کردنه.
این توانایی، بزرگترین فرصت ما، برای بودنه
وقتی به دنبال فرصت ها می گردی ، به سراغت نمی آن
فرصت ها هر لحظه با من و تو نفس می کشه
غذا می خوره چیز می نویسه، می خوابه
فرصت تویی! فرصت منم!
هر حادثه و کلامی پیامی برای توست
تا چشما تو باز کنی.
وقتی سر سپرده گوش می سپاری ، راز ها رو می شنوی .
هدایت همیشه در راهه
تا آ گاهی من و تو رو شکار کنه.
تا معرفت و حکمت قوی تر و پر دل تر ، بشن.
اما من تو در راهه نیستیم.
تنها مسیر بودن ، زندگی در اکنونه.
باور کن
که این آخرین پنجره به سمت حیات توست
اون وقت یه اتفاق تو روحت می افته که همیشه ، هشیارت می کنه
اون وقت که می تونی با هر لحظه زنده بشی
و در لحظه بعد بمیری
با هر لحظه هستی
و با لحظه بعد از هستی
و در این بودن و نبو دن
راز جاودانه زیستن رو می شناسی.
یه روزی این راز بزرگ، خودشو به ما نشون می ده
به یاد بسپار
پنجره ها برای چشم های نا بینا همیشه بسته اند .
برای کسانی که به دنبال نورند
امیدی هست.
در هر حال و هوایی که هستی ، با من باش.
اگه دیوارها تو رو حبس کرد
اگه باز هم گره ای، مسیر زندگیت رو کور کرده،
خوب نگاه کن
صدایی از اعماق هستی می شنوی صدایی که با مهربانی، هدایتت می کنه
صدای که با یک پیام به روح تو ، هشدار می ده.
که من یک پنجره ام.
دریچه ای رو به سمت تماشا.
فرصتی برای بودن تو
و فرصتی تا همین نفس که می آد،
می رود
و شاید لحظه بعد، دیگه بر نگرده.
پایان کوچه باغ های بی قراری
نوشته:هله پتگر
