تبليغاتX
غم دنیا رو نخور

غم دنیا رو نخور

در ثانیه های آخر سال دست به دعا  بلند می کنیم

 

********

الهی

همه تو ، ما هیچ !

سخن این  است،

بر خود مپیچ

 

*********************

الهی

 

 

 

بساز کار من ، و منگر  به کر دار  من !

دلی ده ،که طاعت افزون کند !

طاعتی ده ، که به بهشت رهنمون کند !

علمی ده ، که در او آتش هوا نبود !

عملی ده، که در او آب رزق و ریا نبود !

دیده یی ده ، که غز ربو بیت تو بیند !

نفسی ده ، که حلقه بندگی  تو در گوش کند !

جانی ده ، که زهر حکمت تو به طبع نوش کند !

تو شفا ساز ، که از این معلو لان شفایی نیایید !

تو گشادی ده، که از این مغلو لان کاری نگشاید !

به اصلاح آر، که نیک بی سامانیم!

جمع دار که بس پریشانیم !

******************************************

الهی

 مار ا پیراستی ، چنان  که خواستی

 الهی

 نه خر سندم ، نه  صبور

 الهی

  نه رنجورم، نه مهجور

 الهی

با تو آشنا شدم ، از خلایق جدا شدم

 در جهان شیدا  شدم

 نهان بودم پیدا شدم

**********

 

 

 

 امیدوار م سالی جدیدرا با

انر ژی مثبت

پر از امید

آغاز کنید

                                            

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 20  توسط  شیدای زمان  | 

دیدار با سالمندان

در روز چهار شنبه ساعت 4:30 بعداظهر با چند تا از دوستان وبلاگ نویس بو شهری

به دیدار چشم های منتظر رفتم

 

 

نمی دانم چه بگویم

 توی چشم های هر کدامش یک چیز خاصی بود    

            انتـــظار

برای چند لحظه که در در کنار یکی از چشم های منتظر ایستاده بودیم خوب نگاه کردم 

 آن چین های صورت آن دستهای پیر چروک شده چند کلام بیشتر حرف نزد

  فقط چند کلام

 بقیه صحبتش را در  سکوتی مبهم و با آن چشم های انتظارش

گفت :...............................

 

که برای من خیلی سنگین بود  خیلی

چه بگویم

حتی توی خند هایشان احساس می کردی که خنده آنها خنده ی تلخیست

 خنده تلخ

حتی

حتی در صدای آواز شان بوی غم را به خوبی احساس می کردی

 

آنجا

 

غم و

 

 

انتظار را

 

 

حس می کردی

 

 

از زبان ني کم گو قصه ي جدايي را همصدا بخوان با من شعر آشنايي را

در هواي باراني شوق دم زدن دارم در گلوي من بشکن بغض بي صدايي را

يک جهان سخن داري در نگاه خاموشت در تو مي توان ديدصبح روشنايي را

 

 

ر

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 13  توسط  شیدای زمان  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 20  توسط  شیدای زمان  | 

3                                         

 

 

نمی دانم داستان از کجا شروع شد

 اما شروع شد از روز اول روز دوم  یا روز ....

اما می دانم شروع شد  کم کم همه جای قلبم را فرا گرفت

هر بار تصمیم گرفتم برایش بگویم

بگویم چشم هایم جز تو کسی را نمی بیند

اما نمی توانستم بگویم

 تا بهش عادت می کردم او می رفت

می رفت

 می رفت

 و چند روز نمی آدم نه یک روز نه دو روز بیشتر  از دو روز

 بیشتر

کم کم عادت کرده بودم به رفتن وآمدنش

 

 

 

یک روز گفتم دل به دریا می زنم بهش می گم

بهش می گم که دلم پیشش

 بهش می گم که دوستش دارم

  بهش می گم عاشقتم

 وقتی بهش گفتم

آره به خود خودش گفتم

 اما اون خیلی خونسردفقط گوش می داد

 نمی دانم چرا  اما سکوت کرد

 سکوت

 برای چند دقیقه

 ساعت برای من  ثابت مانده بود و حرکت نمی کرد

چیزی نمی گفت می دانستم چیزی ندارد بگوید  چه انتظار...

اون چیزی نمی گفت  اما من همه اش  از حسم نسبت به او می گفتم

تا با لاخره گفت :

گفت:تو داری با کلمات باز می کنی

من دیگر حرفهایش را نمی شنیدم  هیچ  انگار در این دنیا نبودم 

در تاریکی محضی فرو رفتم

 

 

 

اما او حرف می زد

 و داستان تعریف می کرد  داستان عشق های خیابانی ،داستان هوس

یا حرفهای می زد که من انتظارش را نداشتم

 او می گفت : تو اون ور دنیا من این طرف دنیا

منو دور از خودش احساس می کرد

 اما من ...

 نه

اومیگفت:من کودکم

....

اونم بازی با کلمات را شروع کرده بود خودش نمی دانست

  نمی دانست

کلماتش را درست متوجه نمی شدم

کلمات را درست نمی دیدم

تار می دیدم

اشک جلوی چشم را گرفته بود

 نفس بند آمد بود

  اون از گذشته حرف می زد

از دوران دانشگاه

انگار نمی دانست یا نمی خواست بدون

 که دارم برای بار آخر باهاش حرف می زنم

نمی دانم ...

 یا خودش را بی خیالی زده بود

 

 

وقت خداحافظی فرا رسیده بود

شمارش معکوس شروع شده بود

10

9

8

7

6

قلبم تند تند می زد مثل گنجشکک بی قرار

 اما اون دست از گذشته بر نمی داشت

 

 

 بهش گفتم :

قصه ما به سر رسید  کلاغ به خونش نرسید

قصه دختر دیوانه عاشق به سر رسید

5

4

3

2

تازه به خودش آمد

 تازه

وقتی گفتم : قصه دختر دیوانه عاشق به سر رسید

برای چند لحظه چشم هایش را بست

نمی دانم نمی دانم به چه فکر می کرد؟ به چه؟

 

دستی در موهای مردانه اش کرد گفت :

دوست داشتن این دختر عاشق را می دانستم

 

1

0

اما خواستم بگم: دختر عاشق نه

                                      دختر دیوانه عاشق

شمارش معکوس به پایان رسید

 

 

 قصه دختر دیوانه عاشق به پایان رسید 

 

این متن نوشته دوست گلم دختر دیوانه عاشق بود اون ازمن خواست

 تا این ایجا بذارم

همراه این شعر

 

************************************

 

 

اگه دلم برلت تنگه میشه خیلی برات منو ببخش

اگه نگاهم گم میشه توی شهر چشمات منو ببخش

منو ببخش اگر شبا همش ستاره می چینیم

منو ببخش اگه برات سبد سبد  گل می چینیم

 منو ببخش اگه شبا فقط تور و خواب می بینم

منو بخش اگه می سپارمت دست خدا

منو ببخش اگه واسه چشم های تو خیلی کمم

منو ببخش اگه فقط می خوام بشی مال خودم

منو بخش اگه کمکم ولی، زیادی عاشقت شدم

 منو ببخش تورو نمی خوام به ماه نشون   بدم

 نشونی تو نه به شبو نه دست آسمون بدم

 اگه دوست داری خیلی زیاد منو ببخش

 اگه تویی اونی که فقط دلم می خواد منو ببخش

 

 

************************************

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 10  توسط  شیدای زمان  | 

 

به پرواز فکر می کنم  به پریدن ،رفتن

 

 

چشم ها منتظر

منتظر …

 

منتظریک پنجره

 

اما چیزی نمی بینم جز یک سکوت مرگ بار

 

 

 

 

 

الهی

 

چه  رنجی است لذتها را تنها بردن

 

و چه زشت است زیبایها را تنها دیدن

 

وچه بد بختی آزار دهنده ای است

 

 

تنها خوشبخت بودن!

خـــدایـــــــــــــا

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 12  توسط  شیدای زمان  | 

                    

تو ای دلبر که پرسی حال مارا،    

             که می گوید یاد آشنا کن؟

مرا درمانده حسرت چه خواهی؟   

            که می گوید دردم را دوا کن؟

چو از احوال زارم یاد کردی    

               دوباره دست مرگ از من رها شد

رها کن دامنم را تا بمیرم  (بی خیال

                     که جانم خسته زین رنج و بلا شد

نمی دیدی دلم دیوانه توست؟  

                  نپرسیدی چرا حال دلم را؟

به درگاه تو زاری ها نکردم؟    

               چرا پس حل نکردی مشکلم را؟

تو می دانی که لیلای منی تو،

                  تو می بینی که که مجنون توام من

هنوزت می پرستم،می پرستم؟   (خالی بستم)

               زند گی تیشه غم بر ریشه من

هنوزت با دل و جان دوست دارم (نه بابا ما رو این حرفها)

             تویی سرمایه ی اندیشه من

تو ای دلبر که پرسی حال مارا  

              که می گوید که یاد آشنا کن؟

مرا درمانده حسرت چه خواهی؟   

           که می گوید که دردم را دوا کن؟

که گوید یاد کن بیمار خود را؟     

            که گوید با خبر از حال من باش؟

اگر یادم نئی ،حالم چه پرسی؟ 

              وگر یار منی پس مال من باش(این یکی رو بی خیال شو ).

 

                                          شعر: فریدون مشیری

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 12  توسط  شیدای زمان  | 

الهی !

در سر گریستنی درام دراز !

ندانم که از حسرت گریم یا از ناز !

گریستن از حسرت،بهره یتیم و گریستن  شمع ، بهر ناز !

از ناز گریستن ، چون بود ؟ این قصه یی است دراز!

سلام

دوستان گل

امیدوارم سرحال باشید

و دنیا به کامتون باشد

وهمچنین از دوستان گلم که

با حضور سبزشان

به اینجا  میان حالا یا نظر می دن

 می رن

 یا نمی دن  و فقط می خونن

 باتشکر

 

این چند کلام

 ختم کلام

 

 

 

 

 

 

تو آسمـون رفته بودم شـبي كنار تو باشم

اون بالا ها رام ندادن، تو بي صدا رفته بودي

 

يادم اومد صد دفعه تو گفتي به خواب من مي ياي

نيومدي به جـون تو پيش خـدا رفته بودي

 

يه شب به خوابم اومدي دلم نيومد بخوابم

هنوز سپيده نزده ، تو با و فا رفته بودي

 

نمي دونم تو نازنين چطور دلـت اومد بري

بدون يك خدافظي ، تورؤيا ها رفته بودي

 

تازه مي خواستم واسه تو قصه ي يك سفر بگم

هنوز لبـم وا نشده ، از پيـش ما رفتـه بودي

 

گفته بودي اگه برم پشت سرم آب مي ريزي؟

تا اومدم آب بيارم ، بي ادعا رفته بودي

 

پائيز قشنگ بود واسه من چون تو را داشتم عزيزم

گلهاي مريم كه اومد ، تو بي وفا رفته بودي

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 10  توسط  شیدای زمان  | 

 

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند ؟

دردم نهفته به  زطبیبان مدعی

باشد که از خزانه غیبم دوا کنند

معشوق چون نقاب  زرخ  در نمی کشد

 هر کس حکایت به تصویر چرا کنند

چون حسن عاقبت نه برندی و زاهد یست

آن به که  کار خود بعنایت  رها کنند

بی معرفت مباش که در من یزید عشق

اهل نظر معامله با آشنا کنند

حالی درون پرده بسی فتنه می رود

تا آن زمان که پرده بر افتد ، چها  کنند؟

گر سنگ ازین حدیث بنالد  عجب مدار

صاحبدلان حکایت  دل خویش ادا  کنند

می خور که صد گناه  زاغیار رحجاب

بهتر زطاعتی که بروی و ریا کنند

پیراهنی که آید ازو بوی یو سفم

 ترسم  برداران  غیورش  قبا کنند

بگذر  بکوی  میکده  تا زمره حضور

  اوقات  خود زبهر  تو صرف دعا  کنند

پنهان  زحاسدان  بخودم خوان که منعمان

 خیر نهان  برای رضای  خدا  کنند

حافظ دوام  وصل میسر نمی شود

شاهان  کم التاف بحال  گدا کنند

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 8  توسط  شیدای زمان  | 

پسری هشت ساله به پیرمردی  نزدیک شد به چشمانش نگاه کرد  و پرسید  می دانم که شما مردی خر دمند هستید.

 می خواهم راز زندگی را بدانم

 پیرمرد  به آن بچه نگاه کرد  و پاسخ داد: من در دوران زندگی ام خیلی فکی کرده ام .  این راز  می تواند در4 کلمه خلاصه شود

  اولین راز  فکر کردن است. تفکر درباره ارزش هلیی که آرزو داری با آنها زندگی کنی.

 دومین راز  ایمان داشتن است. ایمان به خودت  بر مبنای تفکری که در باره ارزش های زندگیت داشته ای

 سو مین راز  آرزو کردن است آرزو در باره چیز های که می تواند  باشد، بر مبنای ایمان به خودت  و ارزش های که می خواهی باآن هازندگی کنی.

 آخرین راز شهامت  داشتن است . شهامت برای به واقعیت رسیدن آرزو هایت، بر مبنای ایمان به خودت و ارزش هایت.

 و با این منظور،پیرمرد به آن پسر کوچک گفت: فکر کن ایمان داشته باش  آرزو کن شهامت داشته باش

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 8  توسط  شیدای زمان  | 

چرا از تنهایی می گریزی؟ و از اندوه؟...

 تنهایی به ما فرصت می دهد تا به درون خود توجه کنیم و عمیق شویم .

 درست است که در بسیاری از لحظات تنهایی دچار غم و اندوه می شویم

 ولی این لحظات زیبا هستند.

البته به شرطی که این قدر در اندوهت غرق نشوی که دیگر قادر به دیدنش نباشی.

وقتی که آدم شاد است هیچ گاه مانند زمانی که غمگین است عمیق نیست.

 اندوه عمق دارد در حالی که شادی سطحی است.

 به آدم هایی که همیشه شادند نگاه کن.

 متوجه میشوی که سطحی و کم مایه هستند.

هیچ عمقی ندارند.

شادی مانند موج دریاست که بر روی سطح آب روان است

در حالی که اندوه ،عمیق همچون اقیانوس است.

 شادی شلوغ و پر سر و صداست ولی غم دارای سکوتی خاص است.

شادی مانند روز است و اندوه مانند شب.

شادی مثل نور است و اندوه مثل تاریکی است.

 نور می آید و می رود اما تاریکی باقی می ماند.

 تاریکی ابدی است. روشنایی گاهی اتفاق می افتد اما تاریکی همیشه هست.

در دنیای اندوه خیلی چیزها را احساس خواهی کرد .

اندوه به تو فرصت نگریستن می دهد.

مثل کسی که در عمق تاریکی نشسته و اشیا را در روشنایی می بیند.

 در اندوه از سر و صدای آزار دهنده خبری نیست...سکوت حاکم است

 اما سکوتی زیبا... هیچ مزاحمتی وجود ندارد.

آدم می تواند در عمق بی انتهای آن فرو رود و سپس کاملا شاداب از آن سر برآورد.

 همچون استراحتی جانبخش....

در دنیای اندوه اینقدر سعادتمند می شوی که می توانی یکدفعه احساس شادی کنی.

    پس اندوه را به عنوان یک موهبت بپذیر و وقتی غمگین می شوی فکر نکن اتفاق بدی برایت افتاده

 و سعی نکن از آن بگریزی

 و برای رهایی از آن مثلا به مهمانی بروی یا تلویزیون تماشا کنی وروزنامه بخوانی

فقط برای این که اندوهت را فراموش کنی. این فرصتی است که نباید از دست بدهی.

  اندوه و شادی دو قطب زندگی هستند.

مثل لذت و رنج.مثل نور و تاریکی...زندگی که تنها لذت در آن باشد دارای گستره ی سطحی است

ولی عمق ندارد.

زندگی آکنده از اندوه هم فقط عمق دارد اما گسترده نیست.

 در حالی که زندگی که دارای غم و شادی باشد

 چند بعدی است و هم در سطح و هم در عمق گسترش می یابد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 9  توسط  شیدای زمان  |