تبليغاتX
غم دنیا رو نخور

غم دنیا رو نخور

 

 

 

 

 

 

 

http://www.iranclip.com/player/1016

خواننده :احسان خواجه امیری

غریبانه

این کلیپ هم تقدیم به شما دوستان گل

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 10  توسط  شیدای زمان  | 

 

خسته ام از آرزوها، آرزوهاي شعاري


شوق پرواز مجازي بالهاي استعاري


 

لحظه اي كاغذي را روز و شب تكرار كردن


خاطرات بايگاني،زندگي هاي اداري


 

آفتاب زرد و غمگين پله هاي رو به پائين


سقفهاي سرد و سنگين، آسمانهاي اجاري


با نگاهي سر شكسته، چشمهايي پينه بسته


خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري


صندلي هاي خميده، ميزهاي صف كشيده


خندهاي لب پريده، گريه هاي اختياري


عصر جدول هاي خالي، پارك هاي اين حوالي


پرسه هاي بي خيالي، نميكت هاي خماري


رونوشت روزها را روي هم سنجاق كردم:


شنبه هاي بي پناهي،جمعه های بي قراري


عاقبت پرونده ام را، با غبار آرزوها


خاك خواهد بست روزي، بار خواهد بردباري

 

 

روي ميز خاليه من، صفحه باز حوادث


در ستون تسليتها، نامي از من يادگاري

 

سلام دوستان گل  هر جا باشین،  انشالله دلتون شاد. من این شعرارو خیلی خوشم می یاد ازش خیلی

  امیدوارم شما هم خوشتون بیاد

و این کلیپ رو تقدیم به   شما  می کنم

 محسن یگانه : آخه دل من

http://www.iranclip.com/player/1018

   در پی پیدا کردن کسی برو که فقط واسه ی خودت بخواد تور

و در آخر

الـــهی

 

  تو دوستان را به خصمان می نمایی، درویشا ن را به غم  و اندو هان می دهی!

 

 بیمار کنی خود بیمارستان کنی !

 

درمانده کنی و خود درمان  کنی !

 

از خاک،آدم کنی  و باوی چندان احساس کنی !

 

سعادتش بر سر  دیوان کنی !

 

 و به فردوس او را مهمان کنی !

 

 مجلسش رو ضه رضوان کنی !

 

  نا خوردن  گندم باوی  پیمان کنی ! و خوردن  آن در علم  غیب، پنهان  کنی !

 

 آن که  او را  به زندان کنی و سال ها گر یان کنی !

 

 جبار ی تو! کار جباران کنی !خداوندی ! کار خداوندان کنی!

 

 تو عتاب و جنگ ، همه با دوستان کنی!

 

(تفسیر  البقره)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 18  توسط  شیدای زمان  | 

سلام صد سلام

هر جا که باشین

 روزگارتان آفتابی

تقدیم به همه دوستان گلم

 

****************************

ثروت حقيقي

 

جواني گله وشکايت مي کرد که خيلي بد شانس است.مي گفت:
-« خداي مهربان به خيلي ها پول و زمين داده است. به من هيچ چيز. چگونه مي توانم به زندگي ادامه دهم؟»
پيرمرد فرزانه اي که سالها در برابر سختي هاي زندگي مقاومت کرده بودو در مورد صبر و شکيبايي تجربه زيادي داشت.حرف هاي او را شنيد وگفت:
-« آيا واقعا آن طور که فکر مي کني فقيري؟خداوند به تو سلامتي نداده است؟»
-« مطمئنا ، اما بدون پول....»
-« بدون پول؟ پول فراواني داري اما خودت نمي داني.»
-« آن پولها کجاست؟»
-« اينجا.»
پير مرد دست چپ جوان را فشرد وگفت:
-« حاضري اين را در ازاي پنج هزار روبل قطع کني؟»
-« مگر اينکه ديوانه باشم.»
پيرمرد دست راست پسررا گرفت و سوالش را تکرار کرد.
_« حالا اين يکي؟»
-« ابدا. بدون دست راستم نمي توانم هيچ کاري انجام دهم.»
-« مي فهمم.و حالا پاها، ده هزار روبل براي هر کدام.»
-« نه اين طوري بايد هميشه نشسته و بي حرکت در خانه بمانم!»
-« و حالا چشم ها ،پنجاه هزار روبل براي بينايي ات ! »
-« اين ها را حتي براي صد هزار تا هم نمي دهم»
-« مي بيني! تو حاضر نيستي هيچ کدام از چيزهايي را که به تو تعلق دارد از دست بدهي. حالا دوباره مي شماريم: ده هزار روبل دست ها،بيست هزار تا پاها،صد هزار تا چشم ها....کلاً صد وسي هزارروبل متعلق به توست به نظرت کم مي آيد؟
از چه چيزي شکوه مي کني؟»
از آن جايي که جوان در سکوت فرو رفته بود و داشت به آن استدلال منطقي فکر مي کرد،پير مرد به او گفت:
«« خداوند با دادن سلامتي شانس بزرگي در اختيار تو قرار داده است. او را شکر کن و نسبت به او حق شناس باش!!! »»

 

 

****************************************

حرف مردم

 

حرف مردم  زخم  شمشیر تن سرد  من است

لیک سو زانده تر  ازآن  بغض بی رنگ  من است

من در ا ین ایام  ، سو زانده تر از هر آتشم

عاقبت  این بغض کلی از غم درد من است

می خرو شم از میان آه داغی از سکوت

این خرو شیدن   خودش آوایی از درد من ا ست

امشب  اما دل  هوای  دیگری  دارد به سر

شاید این هم  یک  هو س از این دل سرد من است

من نمی دانم  سخن گفتن  گناه است  یا خطا

حال این اندیشه در افکار عر یان من است

من نمی دانم   که فر یاد بلند  و آه من

تا به کی در این سکوت  شعر فر یاد من است

در هجوم  صد سخن  از هر طرف در مانده ام

من همی  شادم  که حر فت مر هم  درد من است

 

 

 

***************************************

 

ای بازیگر گریه نکن ما هممون مثل همیم

صبح که از خوا ب پا می شیم نقاب به صورت می زنیم

یکی معلم میشه و یکی می شه خونه بدوش

یکی ترانه ساز می شه یکی می شه غزل فروش

کهنه نقاب زندگی تا شب رو صورتای ماست

گریه های پشت نقاب مث همیشه بی صداس

هر کسی هستی یه دفعه داد بکش از پشت نقاب

از رو نوشته حرف نزن رها شو از پیله خواب

نقش یه دریچه رو ، رو میله ی قفس بکش

واسه یه بارم که شده ، جای خودت نفس بکش

کاشکی می شد تو زندگی ، ما خودمون باشیم وبس

تنها برای یه نگاه ، حتی برای یه نفس

تا کی به جای خودمون ، نقابمون حرف بزنه

تا کی سکوت وداد زدن ، نقش نمایش منه

هر کسی هستی یه دفعه ، قد بکش از پشت نقاب

از رو نوشته حرف نزن ، رها شو از پیله ی خواب

نقش یه دریچه رو ، رو میله ی قفس بکش

واسه یه بارم که شده جای خودت نفس بکش

می خوام همین ترانه رو ، رو صحنه فریاد بزنم

نقابمو پاره کنم ، جای خودم داد بزنم

سیاوش ق

**********

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 12  توسط  شیدای زمان  | 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 12  توسط  شیدای زمان  |