برای مدتی فقط
سکوت
زندگي مثل پيانو است
دكمه هاي سياه براي غم ها و دكمه هاي سفيد براي شادي ها .
اما زماني ميتوان آهنگ زيبايي نواخت كه دكمه هاي سفيد و سياه را با هم
فشار دهي
برای مدتی فقط
سکوت
زندگي مثل پيانو است
دكمه هاي سياه براي غم ها و دكمه هاي سفيد براي شادي ها .
اما زماني ميتوان آهنگ زيبايي نواخت كه دكمه هاي سفيد و سياه را با هم
فشار دهي
به به ببين کي اينجاست. خودت آمدی ، خيلي خوش آومدي، صفا آوردی
به کلبه کوچک غم دنیا رو نخور
شرمنده کردي به خدا! چرا زحمت کشيدي راضي به زحمت نبودم، گل رز آوردی دست درد نکنه، از گلهای رز قشنگتون سلام احوال پرسی جدید
خوب، من ،حالم بد نیست ، می گذرو نیم روزها رو به شب و شب هارو به روز قانون زندگی یه خورده صبح که از خواب بلندی میشی می خواهی بری بیرون نگاه کن!به اطرافت یه کمی بیشتر دقت کن ؟ چه می بینی ؟می بینی همه دارن تلاش می کنن تا زندگی رو بچرخونن صدای آواز پرندها ور می شنوی ؟ اون طرف نگاه کن روی سیم برق کلاغ داره قار قار می کنه ؟ میگه بیدار شین خبرای براتون دارم ؟ وایییییییییییییییییی خدای من! نکنه خبری بدی باشه . توی دلت
یه دفعه یه صدای رو حس می کنی ! گوش کن !
بسم الله الرحمن الرحیم و به خدا توکل می کنی و پات رو از خونه می ذاری بیرون
اگه اون طرف خیابانون یکی رو می بینی بی هدف هست و پاهاشو روی زمین می کشه اونم داره زندگییش می چرخه اما خودش متوجه نیست یعنی اینقدر در افکارات خودش غرق شده که دوست نداره چرخش رو زگاررو ببینه از این آدما دقت کنی می بینی یکش ؟ هیچی بی خیال راستی اصلا قرار نیست اینجا حرفی زده بشه که بوی غم می ده
بار ها و بارها دلم گرفته بود خواستم بنویسم
می گفتم نه بذار همین یه جا باشه که بوی غم نمی ده
نمی دونم چقدر موفق شدم طی این 1 سال
امیدوارم
هر کجا که باشین خوب خوش سلامت باشین
تندی گل رز بذار برو
اه ناراحت شدی ؟! نه نرو
اگه رفتی زود برگردیا
باشه
منتظر گل رز هاتون هستم
چگونه برای تو بنویسم ؟! عینو بارها بارها خواستم برات بنویسم، اما نمی دونم چه طوری برات بنویسم یعنی از کجا شروع کنم بارها و بارها قلم به دستم و یه کاغذ سفید هر کار ی می کردم چیزی برای نوشتن روی کاغذ نمی آمدکلمات در مغرم درحال جنبش بودن نمی دونم کدوم کلمه زود تر باید بیاد ، یعنی نمی دونستم از کجا شروع کنم و به کجابه پایانش برسونم
پروانه پر بال سوخته ام شمع وجود منم آب شده وشعله های آن رو به خاموشی هر چی بیشتر فکر
می کنم نمی دانم چرا؟! این شمع شروع به سو ختن کرد و یه هوی کدوم باد اون خاموش کرد یا باد
روزگار بود!! یا اصلا شمعی رو شن نبوده ، به خیال آنکه شمعی رو شن بوده پربالت رو در جای دیگری زیر شعله های شمعی دیگری سو خته بود، بعد به خیال آنکه من آن شمع هستم
نمی دانم ؟؟؟؟؟!
نمی دونم شب و روز دیدهءحسرت باورت برکدوم سنگفرش خیابان می لغزید درکدوم خیابون ویا شاید هم در پارکی همین حوالی، پرسهای بی خیالی رومی زنی ، منم در همین حوالی دارم پرسه های بی خیالی رومی زنم.خانه منم در تاریکی محضی فرو رفته و نه شمعی روشن ونه رو شنایی داره اما یه صدای را می شنوم صدای نفسهایت را به خوبی در این تاریکی تشخیص می دهم و همین است که تاریکی آنجا برایم قابل تحمل شده وگرنه کدوم موجوده زنده در تاریکی فرو می رود
دیدی؟!
بی من خورشید می تابید حتی آفتابشم هم سوازنده تر شده بود، بی من زندگی سرد نیست بلکه در این گرمی هوا می بینی که خیلی از زندگی ها گرم است به اطراف نگاه بکن ؟!
دیدی بهار هم بر درختان جامع سبز پوشاند؟! شکوفهای آنها رادیدی ؟ بی من گل های گلدان دیدی روید و بوی آن را حس می کنی یه نفس عمیق بکش!به خوبی بوی اون حس کردی
دیدی بی من باز هم خورشید طلوع کرد و آسمان درخشید ، دیدی بی من بازهم صدای آواز پرنده آمد،به کنار پنجره برو ! صدایش را می شنوی؟ حتی آوازشان هم شاید شادتر باشد! چون بهار، چون درختان سبز و شکوفه داره و خورشید سوزان است .
تویی که قلبی به قول خودت به سیاهی داری بیا آن دلت را که هنوز روشنایی در آن سو سو می کند دلت را پاک و چشمه وجودت را از آن عشق با خدا پر کن نه عشق...
می دانم که می توانی
در توپروانه قشنگم نیروهای زیبا دیدیم به من قول بده
قول بده که توهم می توانی آن دلت را از آن نور خدایی پر کنی ،که دیگر هیچ سیاهی رو ی آن اثر نکند
من می دانم پروانه ام، تو به قولت وفا داری
من می دانم توطلوع خواهی کرد ،طلوعی زیبا که زندگی ات آنچنان حراراتی می گیرد حتی سوازن تر از خورشید تابستان
بعدا می بینی
ای فرشتگان رحمت الهی ای سپید بالان پهن دشت نیلی
آیا می بینید که کلمات چه طوری در حال جنب و جوش هستن، نمی دانم برای چی ؟! این همه عجله دارن تا به روی این کاغذ سفید بیاین و آن را سیاه کنن یا شاید هم سیاهی قشنگی باشد
ای فرشتگان آسمان
ای پیام آوران نور دردی استخوان سوز در سینه ام پنهان دارم که جز الله کسی از آن آگاه نیست ای
سروش غیبی به پروردگار بگو سوگند به هستی که هستی از اوست سوگند به یگانه معبود
عالمیان که تا پایان عمر از او دست بر نخواهم داشت اگر چه ممکن است جسممان از یکدیگر جدا
بماند اما تا پایان آخرین ضربان حیات قلبم یاد و خاطرات او را در خود جای خواهم داد.
خاطراتی به یاد ماندنی
می دانم که خیلی وقت است حوصله ام را نداری و آدمهای اطرافت کلافه ات نمی کنن ؟! اصلا
نمی دانم؟! اصلا این سطرها را می خوانی یا نه ؟ نمی دانم آیا آن نوری که سو سو می کند دریچه قلب را باز می کند به سوی الله ؟!این را می دانم که میتوانی و باز شده اســـــت من آن را نـــــدیــــــــــــــــــــــــده بـــــودم
ببـــخش
این را می دانم که میتوانی و باز شده اســـــت من آن را نـــــدیــــــــــــــــــــــــده بـــــودم
ببـــخش
می دانم که خیلی وقت است حرف هایم را باور نداری؟! یا شایدهم هیچی یک از این کلمات را باور نداری ؟!حق رابه تو می دهم ،حق داری من این حرف ها رو خیلی وقت پیش برایت زده بودم و در کتابخونه کتابهایت داشت خاک می خورد و قلمم هم لای یکی از کتابهایت جاه گذاشته بودم
به خاطر همین نمی توانستم بنویسم یادم نبود بگویم!
قلم از بس آن را تراشیدم به آخر رسید در دست کوچکم جا دیگر نمی گیرد
می دانم بعد از هر سفر هر وقت دلت بخواهد در کنار خاطره ها ، لا به لای کتاب قدیمی ات
یا در جهنمی یا در بهشت به هم می رسیم
شاید باور نکنی اما دوست دارم مدام به فکر تو باشم بعضی وقتها که فکر
می کنم دوست دارم هر چه که در این دنیای خاکی وجود دارد فکر عشق باشد تا بهتر بتوانیم عشق را درک کنیم
شاید باور نکنی اما از من فقط همین کلمه ها که با شوق و دلهره ای که آیا ان را می خوانی یا نه؟! به سوی تو بال می زنند باقی می ماند
و من نمی دانم
قلمی که هیچ گاه آخرین حرف هایم را برای تو نمی تواند بنویسد
ای دیده گان حسرت زده به چه می نگرید؟
می دانم؟!!!!!!!!
می دانم که خیلی خیلی ازمن خسته ای! اما دوست دارم اجازه بدهی لحظه ای در فکر تو باشم

دیروز تو بودی و عشقت بود و عاشقی
امروز من موندم و عشقم و دل واپسی
دیروز بهار بود و همه جا گلهای رنگی
امروز هست بین ما فقط یه دیوار سنگی
مونده ازت تواین روزها یه قاب عکس رنگی
می شه از موندن و نرفتنت واسم قصه بگی
دیروزدستامون تودست هم چشامون توچشم هم
حالادستامون بی دست شده نیستیم دیگه کنارهم
تواین روزها شنیدن صدات واسم یه آرزو شده
اشک ریختن واسه سبزچشات کارهرروزم شده
بی خیال.توهم منو دوست نداری تواین روزها
خواستی بروخواستی بمون.چقدرسرداین هوا
دیروز تمام هستی و زندگیم عشق تو بود
رفتی دیگه.چراآخه؟ این رسم عاشقی نبود
به من بگو از دست تو چی کارکنم؟؟
!!مگه می شه عشق تو من فراموش بکنم
می خوام یه قول بدم که تاآخر این زندگی
تنها یار دل اسیر من تویی. ای موندنی
اما نفرین به سفر که با خود تورو برد
لعنت به این جاده که توروبه بیراهه سپرد
چی می شدسفرنبود جاده واین بیراهه نبود
اگه راهی بود راه من راه تووعشق تو بود
حالا دیروز گذشته وامروز از راه رسیده
عشق من رفته و وقت مرگ من فرا رسیده
سلامی چو سیمین رخ آفتاب
یاری فرو زنده چون ماهتاب
این شعر رو یادتون اولین پستم بود
در يکشنبه 4 ارديبهشت1384ساعت 16
خیلی خوشحالم 1 سال گذشت
وبلاگم 1 ساله شد
از تک تک دوستان ممنون چه اونایی که تازه آومدن چه دوستان قدیمی
اول از همه باید از شکوفه یاس و طلوع تشکر کنم
در تغییرات وبلاگم
مخلصتونیم
بعد هم از ترنم
و کرجی ها
ترانه بارانی
و نگاه نو
که دوست عریزم نگاه نو وبلاگشون رو بستن و رفتن بدون خدا حافظی
من که نوشته هاشودوست داشتم
امیدوارم هر جا که باشه موفق وسر بلند باشه
و همچنین از بانوی ماه و آب
و مهر
و دوستانی که تازه آمدن معصوم ، فرشته کوچولو، شب نیلو فری و نگار و تیکه سنگ
ممنون که متن های من رو می خونین
خواستم رو ز ۴ اردیبهشت بگذاریم با مشکلی که پیش امد دور شد و سر موقع نتونستم بگذارم
و در آخر
خدایا به این سال مقدس که سال حضرت ختمی مرتبت محمد مصطفی(ص)
الهي اگرميخواهي مرا درآتش جهنمت بسوزاني
بسوزان ولي به خودت سوگند در آن آتش سوزان فرياد برخواهم آورد:
كه من بنده توام واين بالاترين افتخار من است
مرا از نگاهت مايوس نكن
خدایا
فتوی پیر مغان دارم و قو لیست قدیم
که حرامست می آنجا که نه یارست ندیم
چاک خواهم زدن این دلق ریائی چکنم ؟
روح را صحبت نا جنس غذابــیست الیم
تا مگر جرعه فشاند لب جانان بر من
سا لها شد که منم بر در میخانه مقیم
مگرش خدمت دیرین ما از یاد برفت
ای نسیم سحری یاد دهش عهد قدیم
بعد صد سال اگر بر سر خاکم گذری
سر برآرد زگلم رقص کنان عظم رمیم
دلبر از ما بصد امید ستد اول دل
ظاهرا عهد فراموش نکند خلق کریم
غنچه گو تنگ دل از کار فرو بسته مبا ش
کز دم صبح مدد یابی و انفاس نسیم
فکر بیهوده خود ایدل زدری دیگر کن
درد عاشق نشود به بمداوای حکیم
گو هر معرفت آموز که با خود ببری
که نصیب دگرانست نصاب زر و سیم
دام سختست مگر یار شود لطف خدا
ورنه آدم نبرد صرفه زشیطان رجیم
حافظ ار سیم و زرت نیست چه شد شاکر باش
چه به از دولت لطف سخن و طبع سلیم
معنی ابیات
1-از پیر میکده حکم و اجازه دارم و این رای دیرینه اوست که باده نوشی نارواست آنجا که محبوب همدم و هم پیاله
نباشد
2-خرقه ریا را پاره پاره خواهم کرد و جزاین مرا چاره ای نیست ،چه مصاحبت رو ح پاک عاشق با ریا کاری و فریب
که با آن مناسبت و ساز گاری ندارد شکنجه ای درد ناک است
3- پس از یکصد سال اگر بر گور من قدم رنجه فرمایی ،استخون پوسیده من با وجد و نشاط پای کو بان و دست افشان
از بستر خاک سر بر می گیرد
4- دلستان با صد نوید که برای و صال می داد، دل ما را برد ، آشکارست که حد کریمانه و آزاد منشی یار اقتضا می کند
که پیمان خود را از یاد نبرد
5- بغــنچه بگو که از فرو بستگی کار آزرده خاطر مشو که از نفس بامداد بتو مدد می رسد و دم نسیم بهاری ترا
شکفته خواهد ساخت ، در غزل دیگر خواجه می فرماید :
چو غنچه گر چه فرو بستگیست کار جهان
تو همچو باد بهاری گره گشا میباش
6- مروارید عرفان و کشف حقیقت را اندوخته ساز تا با خود بجهان دیگر توانی برد و زر سیم از تو باز می ماند و چون
به حد نصاب رسد ، زکات آن را باید به حکم شرع پر داخت
7- بند ابلیس استوار و گسست نا پذیرست، جز آنکه عنایت الهی مدد کار شود و اگر لطف نهایی خداوند یاری نکند ،آدم
پدر بشر هم بر شیطان رانده از در گاه حق چیره نتواند شد و بو سو سه نفس گرفتار خواهد شد
8- ای حافظ، اگر مالــدار نباشی ، با کی نیست . سپاسگـذار یزدان باش که سر مایه سخن شیرین و لطیف و قریحه
درست و مستقیم داری
از شعرای خواجه حا فظ شیرازی