تبليغاتX
غم دنیا رو نخور

غم دنیا رو نخور

 

 

آرزو مي كنم به اندازه ي كافي شادي داشته باشي تا خوش باشي ، به اندازه كافي بكوشي

تا قوي باشي.


به اندازه كافي اندوه داشته باشي تا يك انسان باقي بموني و به اندازه كافي اميد تا خوشحال بموني.

 

**************************

 

دنبال نگاهها نرو چون مي تونن گولت بزنن، دنبال دارايي نرو چون كم كم افول مي كنه ، دنبال كسي باش

كه باعث بشه لبخند بزني چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز تيره رو روشن كرد ، كسي رو پيدا كن كه تو

رو شاد كنه.

 

 

*****************************************

 

 

 

 

 

آرزویی که سبب ناراحتی دیگران شود  آرزو نیست، هوس است

فرانسیسکو گویا

 

 

 

 

حسن ادب  سبب پاکیزگی اخلاق است.

حضرت علی (ع)

 

 

 

 

آینده قضا  و قدر  می سازد و امید و تلاش تو آن را می گذراند

ویلبر رایت

 

 

 

 

اگر  افکار  خود را  پریشان  رها کنیم، به دنبال زشتی ها و پلیدی ها  می رود.

حسین رحمت نژاد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 12  توسط  شیدای زمان  | 

 

 

 

 

فضا به قدري آرام بود كه مي توانستي صحبت هاي آنها را  بشنوي شمع ها به آرامي

 

مي سوختند

 

 

 

 

 

اولي گفت: من صلح هستم! با اين وجود هيچ كس نمي تواند مرا براي هميشه

 

روشن نگه دارد، من معتقدم كه از بين مي روم . سپس شعله اش به سرعت كم شد

 

و از بين رفت.

 

دومي گفت: من ايمان هستم! با اين وجود، من هم ناچارا مدت زيادي روشن

 

 نمي مانم، بنابراين معلوم نيست كه چه مدت روشن باشم. وقتي صحبتش تمام شد،

 

نسيمي ملايم بر آن وزيد و شعله اش را خاموش كرد.

 

سومي گفت: من عشق هستم! و آن قدر قدرت ندارم كه روشن بمانم. مردم مرا كنار

 

مي گذارند و اهميت مرا درك نمي كنند. آنها حتي عشق ورزيدن به نزديك ترين

 

كسانشان را هم فراموش مي كنند و كمي بعد او هم خاموش شد.

 

شمع چهارم گفت: نترس. تا زماني كه من روشن هستم، مي توانيم شمع هاي ديگر

 

را دوباره روشن كنيم.

 

من اميد هستم. كودك با چشمهاي درخشان، شمع اميد را برداشت و شمع هاي ديگر

 

را روشن كرد.

چه خوب است كه شعله اميد هرگز در زندگي تان خاموش نشود.

 

 

آنوقت هر يك از ما مي توانيم هر چهار شمع زندگي مان را

 

 باهم نگهداري كنيم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 19  توسط  شیدای زمان  | 

 

 

سلام

 

 انشالله که خوبین

 

خیلی تحمل کردم که سکوتم ادامه بدم اما گفتم نه

 

به نوشتن خیلی احتیاج دارم خیلـــــــــــــــــــــــــــــــــی

 

 

حالا می دونم نوشتن  چقدر خوب

 

 حالا که دیگه می خوام بنویسم 

 

 یاد یه داستان افتادم که دو سال پیش یک دوست برای فرستاده بود 

یک شکلات

 با یک شکلات شروع شد , من یک شکلات گذاشتم توی دستش و او یک شکلات گذاشت توی دست من.
من بچه بودم و او هم بچه بود.
سرم را بالا کردم و سرش را بالا کرد.
دید که من را می شناسد , خندیدم و گفتم: دوست دوست ؟
گفت تا کجا؟
گفتم : دوستی که تا ندارد.
گفت: تا مرگ.
خندیدم و گفتم: من که گفتم تا ندارد.
گفت: باشد , پس تا پس از مرگ.
گفتم: نه , نه , نه , تا ندارد.
گفت: قبول تا آنجای که همه دوباره زنده می شوند , یعنی زندگی بعد از مرگ.
باز هم با هم دوستیم, تا بهشت , تا جهنم , تا هر کجا که باشد من و تو با هم دوستیم.
گفتم: تو برایش تا هر کجا که دلت می خواهد یک تا بگذار , اصلا یک تا بکش از سر این دنیا تا آن دنیا. من اصلا تا نمی گذارم.
نگاهم کرد و نگاهش کردم.
باور نمی کرد.
می دانستم که او می خواست حتما دوستیمان تا داشته باشد و دوستی بدون تا را نمی فهمید.
گفت: بیا برای دوستیمون یک نشانه بگذاریم.
گفتم: باشد تو بگذار.
گفت : شکلات و هر بار که همدیگر را دیدیم من یک شکلات به تو می دهم و تو هم یک شکلات به من بده.
گفتم : باشد.
هر بار یک شکلات می گذاشتم توی دستش , او هم یک شکلات می گذاشت توی دست من.
باز همدیگر را نگاه می کردیم , یعنی که دوستیم , دوست دوست.
من تندی شکلات را می گذاشتم تو دهانم و آن را می مکیدم.
می گفت: شکمو , تو دوست شکمویی هستی و شکلاتش را می گذاشت توی یک صندوق کوچولوی قشنگ.
می گفتم : بخورش.
می گفت : تمام می شود , می خواهم تمام نشود و برای همیشه بماند.
صندوقش پر از شکلات شده بود و هیچ کدامش را نمی خورد و من همش را خورده بودم.
گفتم: اگر یک روز شکلاتهایت را مورچه بخورد یا کرمها , آنوقت چیکار می کنی؟
می گفت : مواظبشان هستم , می خواهم نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم و من شکلات را می گذاشتم توی دهانم و می گفتم: نه , نه , نه , تا ندارد.
یک سال , دو سال , چهار سال , هفت سال , ده سال , بیست سال شده بود و او بزرگ شده بود.
من هم بزرگ شده بودم.
من همه شکلاتهایم را خورده بودم و او همه شکلاتها را نگه داشته بود.
آن آمد امشب تا خداحافظی کند , می خواهد برود.
برود آن دور , دورها.
می گوید: می روم , اما زود بر می گردم.
اما من می دانم که می رود و بر نمی گرده.
یادش رفت شکلات را به من بده.
من یادم نرفت و شکلاتش را گذاشتم کف دستش. گفتم این برای خوردن و یک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش و گفتم : این هم برای صندوق کوچکت.
اما او یادش رفته بود که صندوقی دارد برای شکلاتهاش و هر دو را خورد.
خندیم , می دانستم که دوستی من تا ندارد.
می دانستم که دوستی او تا دارد , مثل همیشه.
خوب شد همه شکلاتهایم را خوردم , اما او هیچ کدامش را نخورد.
حالا با یک صندوق پر از شکلات نخورده چه خواهد کرد؟
نوشته : زری نعیمی

 

 

 خوب امیدوارم خوشتون امده باشه

 

 و دوست دارم نوشتم تا نداشته باشه

 

 مثل  گل های رز شما  تا نداشته باشه

 

  راستی تا نرفتی  یه جلمه دیگه :

 

 

 

 

منتظر باش اما معطل نشو...تحمل کن ام توقف نکن...

 

 

 

قاطع باش اما لجباز نشو...صریح باش اما گستاخ نباش...

 

 

 

 بگو اره اما نگو حتما... بگو نه ولی نگو ابدا!!!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 10  توسط  شیدای زمان  | 

 

 

* بیشترین  مدتی که کسی توانسته بیدار بماند 264 ساعت ( یعنی 11 روز ) بوده است

 

* در یکی مسابقه خرو پف که در سال 1992 در انگلستان بر گزار شد برنده  مسابقه با صدایی به شدت 92 دسیبل خروپف  کرده  یعنی با صدایی بلند تر از  صدای یک موتور سیکلت که در چند متری ما در حال گاز  دادن است !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! نا گفته نماند که همسر این شخص  از یک گوش کر بوده ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!1

 

* افت درجه حرارت  بدن  به ادم  کمک می کند  تا  به خواب  برود  به همین خاطر است  که پیش از خواب، یک حمام بسیار داغ  مناسب است

 

*خواب چنان  در دنیای حیوانات رایج است که (چالز داروین ) به این فکر افتادبودکه نکندگیاهان هم خواب می روند  البته بد از یک رشته ازمایش درخانه خود به این نتیجه رسید  که آنها نمی خوابند .

 

 

* دلفین ها برای اینکه غرق نشوند  هر بار  با نیمی  از مغز خود  می خوابند

 

 

* همه پستانداران ، پرندگان ، و ماهیان  و همچنین برخی از خزندگان  خمیازه  می کشند

 

هم چنین بد نیست بدانید

 

* فیل 3 ساعت  می خوابد

 

* سگ 10 ساعت می خوابد

 

* گربه 5/12ساعت می خوابد 

 

*مار مولک4/14ساعت می خوابد 

 

* خفاش 18 ساعت می خوابد 

 

 

 

 

 

 (برگرفته از مجله دانستگی)

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 8  توسط  شیدای زمان  |