سلام
انشالله که خوبین
خیلی تحمل کردم که سکوتم ادامه بدم اما گفتم نه 
به نوشتن خیلی احتیاج دارم خیلـــــــــــــــــــــــــــــــــی
حالا می دونم نوشتن چقدر خوب
حالا که دیگه می خوام بنویسم
یاد یه داستان افتادم که دو سال پیش یک دوست برای فرستاده بود
یک شکلات 
با یک شکلات شروع شد , من یک شکلات گذاشتم توی دستش و او یک شکلات گذاشت توی دست من.
من بچه بودم و او هم بچه بود.
سرم را بالا کردم و سرش را بالا کرد.
دید که من را می شناسد , خندیدم و گفتم: دوست دوست ؟
گفت تا کجا؟
گفتم : دوستی که تا ندارد.
گفت: تا مرگ.
خندیدم و گفتم: من که گفتم تا ندارد.
گفت: باشد , پس تا پس از مرگ.
گفتم: نه , نه , نه , تا ندارد.
گفت: قبول تا آنجای که همه دوباره زنده می شوند , یعنی زندگی بعد از مرگ.
باز هم با هم دوستیم, تا بهشت , تا جهنم , تا هر کجا که باشد من و تو با هم دوستیم.
گفتم: تو برایش تا هر کجا که دلت می خواهد یک تا بگذار , اصلا یک تا بکش از سر این دنیا تا آن دنیا. من اصلا تا نمی گذارم.
نگاهم کرد و نگاهش کردم.
باور نمی کرد.
می دانستم که او می خواست حتما دوستیمان تا داشته باشد و دوستی بدون تا را نمی فهمید.
گفت: بیا برای دوستیمون یک نشانه بگذاریم.
گفتم: باشد تو بگذار.
گفت : شکلات و هر بار که همدیگر را دیدیم من یک شکلات به تو می دهم و تو هم یک شکلات به من بده.
گفتم : باشد.
هر بار یک شکلات می گذاشتم توی دستش , او هم یک شکلات می گذاشت توی دست من.
باز همدیگر را نگاه می کردیم , یعنی که دوستیم , دوست دوست.
من تندی شکلات را می گذاشتم تو دهانم و آن را می مکیدم.
می گفت: شکمو , تو دوست شکمویی هستی و شکلاتش را می گذاشت توی یک صندوق کوچولوی قشنگ.
می گفتم : بخورش.
می گفت : تمام می شود , می خواهم تمام نشود و برای همیشه بماند.
صندوقش پر از شکلات شده بود و هیچ کدامش را نمی خورد و من همش را خورده بودم.
گفتم: اگر یک روز شکلاتهایت را مورچه بخورد یا کرمها , آنوقت چیکار می کنی؟
می گفت : مواظبشان هستم , می خواهم نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم و من شکلات را می گذاشتم توی دهانم و می گفتم: نه , نه , نه , تا ندارد.
یک سال , دو سال , چهار سال , هفت سال , ده سال , بیست سال شده بود و او بزرگ شده بود.
من هم بزرگ شده بودم.
من همه شکلاتهایم را خورده بودم و او همه شکلاتها را نگه داشته بود.
آن آمد امشب تا خداحافظی کند , می خواهد برود.
برود آن دور , دورها.
می گوید: می روم , اما زود بر می گردم.
اما من می دانم که می رود و بر نمی گرده.
یادش رفت شکلات را به من بده.
من یادم نرفت و شکلاتش را گذاشتم کف دستش. گفتم این برای خوردن و یک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش و گفتم : این هم برای صندوق کوچکت.
اما او یادش رفته بود که صندوقی دارد برای شکلاتهاش و هر دو را خورد.
خندیم , می دانستم که دوستی من تا ندارد.
می دانستم که دوستی او تا دارد , مثل همیشه.
خوب شد همه شکلاتهایم را خوردم , اما او هیچ کدامش را نخورد.
حالا با یک صندوق پر از شکلات نخورده چه خواهد کرد؟
نوشته : زری نعیمی
خوب امیدوارم خوشتون امده باشه
و دوست دارم نوشتم تا نداشته باشه 
مثل گل های رز شما تا نداشته باشه
راستی تا نرفتی یه جلمه دیگه :
منتظر باش اما معطل نشو...تحمل کن ام توقف نکن...
قاطع باش اما لجباز نشو...صریح باش اما گستاخ نباش...
بگو اره اما نگو حتما... بگو نه ولی نگو ابدا!!!