تبليغاتX
غم دنیا رو نخور

غم دنیا رو نخور

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 10  توسط  شیدای زمان  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 10  توسط  شیدای زمان  | 

به نام اوکه یادش مرحم زخماهاست و ذکرش شفای درد هاست

 

بی مقدمه می رم  سر اصل  مطلب

 

من می دانم،  تو هم می دانی،  همه می دانند...

 

روزگار سختي است

 

آدما یخ

 

حقایق ها تلخ

 

جوي هاي روان تنگ اند

 

و درختان قطور ضعيف !

دل خوشی ها کم

 

و رویاها بی پایان

 

و انسانها  در میان خرابه های که زندگی  می کنند  نامش را عشق می گذارند

 

همه می دانند روزگار عجيبي است !


و این چنین هر روز برای بالا رفتن

 

همدیگر را پله می کند



و من به دور از هياهوي آدمك هاي دل خوش ... همچنان در خود فرو مي روم.

 و هر چه در میانشان بیشتر  بروی  بیشتر با آنها باشی  از آن ها دورتر  و غریبه تر  می شوی


آري ...

اما من هنوز هم همان كودك
...

و همچنان در انتظار،

در انتظار ظهور باغي از جنس اقاقي

كه مرا از خود و خويشتن ها برهاند

 

آری خدا در همین نزدیکی هاست


من اينجا تنها
!

 

تنها نه  چون تو را دارم ای خدا

 

 

الهی

من به قدر تو نادانم ، وسزای تو ناتوانم !

در بیچارگی  خود  سرگردانم

و روز  به روز  در زیانم

چون منی  بود؟  چنانم !

واز نگرستین در تاریکی  به فغانم!

چشم به روز دارم که تو مانی و من نمانم !

چون من کیست  گر آن روز بینم ؟

وربینم  به جان فدا ،آنم؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 9  توسط  شیدای زمان  | 

ای وای من، ای وای من
زد این دل شیدای من
آتش به سر تا پای من

خاکسترم کردی، چه آوردی،
تو ای دل بر سرم
دیگر چه آوازی، چه پروازی،
که بی بال و پرم

ای فارغ از حال من، چون یاد آورم
رو گرداندنِ تو را
ترسم سوز درد من، آه سرد من
گیرد دامن تو را
کردی جفا دیگر مکن
چشم عاشق را تر مکن

ای چشم من، گریان مباش
این‌گونه اشک افشان مباش
حیران و سرگردان مباش
در گردش گیتی، رسد روزی، به پایان هر غمی
دست نگار ما، داغ دل را، گذارد مرهمی

از تو چه شد حاصلم، همین کز دلم،
قرارم ربوده‌ای
کردی جفا دیگر مکن
چشم عاشق را تر مکن

&&&&&&&&&&&&&&&&&&

وقتی دلت گرفت

 

وقتی که دلتنگ شدی

 

وقتی که دیدی هیچ کس نیست که باورت کنه

 

وقتی فهمیدی کسی نیست به حرفات و درد دلات گوش بده

 

برو کنار پنجره پنجره رو باز کن

 

یه نگاه به اسمون بنداز

 

فرقی نداره صبح باشه یا شب

 

 

افتابی باشه یا ابری فقط بهش نگاه کن..

 

نا خوداگاه احساس ارامش وجودت را تسخیر می کنه..

 

حس می کنی تا اوج ابرا میری

 

کنار مهربونی که هر چقدر هم پیشش بمونی راضی نمی شی ازش دل بکنی..

 

اون موقع می فهمی که اونقدر تنها نیستی

 

چون یکی هست که همیشه با توست..

 

اگر اشکات جاری شد بی خیال، بذار ببارن..

 

اونموقع هست که به ارامش واقعی رسیدی..

 

و برای مقابله با مشکلات محکم تر شده ای

 

و حالا با توکل بیشتر به خدای بزرگ و دوست داشتنی می تونی

 

بقیه راهتو ادامه بدهی

 

سعی کن نه تنها وقتی دلتنگی بلکه همیشه

 

حتی اگه یه ذره هم شده به سراغش بری و باهاش درد دل کنی

 

و یادت باشه هیچوقت پیوند چشاتو با اسمون قطع نکنی

 

"الا بذکرالله تطمئین القلوب"

 

&&&&&&&&&&&&&&&&&&

 

پل هائی بساز بجای دیوار

 

 زندگی روبروی توست عزیزش بدار

 

 همه چیز را این همه جدی نگیر

 

 چیزی که در کف اختیارت نیست را رها کن

 

 دست هایت را به سوی رویاهایت دراز کن

 

 با تمام توانی که در خود سراغ داری آن زمان است

 

که تنهائی و سکوت بهترین عناصر هستی به نظر می آیند

 

شیرین و لذت بخش می نمایانند

 

 تنها اگر توان و تصمیم و باور تو را در آفتاب لبخندهایشان ببینند ...

 

گلم نیمی از عمر من در تنهائی و سکوت سپری شد

 

 زیبا سرائیدی ...

 

بارها ساقهَ احساس نازک خیالم لرزید

 

 و به روی زمین افتاد اما دوباره در سایه روشن مه صبحگاهی لبخند مهربانش را دیدم

 

و برخاستم و دوباره آغازیدم ...

 

تمام عمر هر روز آغاز کردم

 

 و اکنون از آن همه سکوت و تنهائی تنها اندکی مانده

 

&&&&&&&&&&&&&&&&&&

حرف های خودمونی

 

گاه از این مردم بی درد بدم می آید

و از اندوه گل زرد بدم می آید

هر چه عشق است لگد مال خزان باید کرد


گه از این وازه ی نامرد بدم می آید...

 

&&&&&&&&&&

 

حرف های خودمونی


گويند كه : دوزخي بود عاشق و مست


قوليست خلاف دل در آن نتوان بست


گر عاشق و مست دوزخي خواهد بود


فردا باشد بهشت همچون كف دست

 

&&&&&&&&&&

حرف های خودمونی

 

هیچ کس نمی تواند به عقب برگردد و از نو شروع کند ، اما همه می توانند از همین حالا شروع کنند و پایان تازه ای بسازند .

&&&&&&&&&&

حرف های خودمونی

 

خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ... به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه... مي  باره و مي باره و... اينقدر مي باره تا آبي شه... ‌آفتابي شه...!!! کاش... کاش مي شد مثل آسمون بود... كاش مي شد  وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي... بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده!

&&&&&&&&&&

حرف های خودمونی

 

وقتي دلم برات تنگ مي شه مي رم پشت ابرا زار زار گريه مي کنم پس يادت باشه هر وقت بارونو ديدي بدون که دلم برات تنگ شده

&&&&&&&&&&

حرف های خودمونی

 

وقتي به آسمون نگاه مي کني، دوست داري کدوم ستاره مال تو باشه؟ به اوني که کم نور تره قانع باش چون اوني که پر نور تره رو همه نگاه ميکنن

&&&&&&&&&&

حرف های خودمونی

 

هيچکس نمي تونه به دلش ياد بده که نشکنه... ولي حداقل مي تونه يادش بده که وقتي شکست لبه تيزش دست اوني رو که  شکستتش نبره

&&&&&&&&&&

حرف های خودمونی

 

هميشه سعي كن مثل پالاز موكت باشي شخصيت ات كوبيده نشه و همواره رنگ خودت رو حفظ كني!

&&&&&&&&&&

                                   

 با شما هستم

  اره با خود خودتم

 ممنون که این متن خوندی

  و به کلبه کوچک غم دنیا رو نخور اومدی

مطئنم بامعرفتی  پس زود باش نظر بده حتی...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 8  توسط  شیدای زمان  | 

 

در زمانهای بسیارقدیم وقتی هنوزپای بشر به زمین نرسیده بود

 

،فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناوربودند

 

،انها از بیکاری خسته و کسل شده بودند

 

روزی همه فضایل دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر ازهمیشه

 

ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت:بیایید یک بازی بکنیم مثل قایم موشک!

 

همه از این پیشنهاد شاد شدند و

 

دیوانگی فوری فریاد زد من چشم میگذارم،من چشم میگذارم

 

و از آنجایی که هیچکس نمیخواست به دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند

 

او چشم بگذارد و به دنبال آنها   بگردد.

 

دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به

 

شمردن:یک..دو...سه...

 

همه رفتند جایی   پنهان شوند.

 

 

لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد.

 

خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد.

 

اصالت در میان ابرها مخفی گشت.

 

هوس به مرکز زمین رفت.

 

دروغ گفت زیر سنگی پنهان میشوم اما به ته دریا رفت.

 

طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد...

 

ودیوانگی مشغول شمردن بود:هفتاد و نه...هشتاد...همه پنهان شده بودند

 

به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد.

 

جای تعجب هم نیست چون همه میدانند پنهان کردن عشق مشکل است.

 

در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید:نود وپنج...نود و شش...وقتی دیوانگی به صد رسید

 

عشق پرید و در بین یک بوته گل رزپنهان شد.

 

 

دیوانگی فریاد زد دارم میام،دارم میام!

 

و اولین کسی را که پیدا کرد،تنبلی بود ،چون تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود

 

و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.

 

دروغ ته دریاچه،هوس در مرکز زمین،یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق.

 

او از یافتن عشق ناامید شده بود.

 

حسادت در گوشهایش زمزمه کرد،تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است.

 

دیوانگی شاخه

 

چنگک مانندی را از درخت کند

 

و با شدت و هیجان زیاد آ ن را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله

ای متوقف شد.

 

عشق از پشت بوته بیرون آمد،با دستهایش صورتش را پوشانده بود

 

و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون میزد.

 

شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بود و او نمیتوانست جایی را ببیند،او کور شده بود.

 

دیوانگی گفت:من چه کردم

 

من چه کردم!

 

چگونه میتوانم تو را درمان کنم؟

 

عشق پاسخ داد:تو نمیتوانی مرا درمان کنی اما اگر میخواهی کاری بکنی،

 

راهنمای من شو!

 

و اینگونه است که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست.

 

برگرفته از وبلاگ فرشته کوچولو

 

 

                          

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 10  توسط  شیدای زمان  | 

 

سلام دوستان گلم

 حال دلهاي مهربونتون چطوره ؟!

 امیدوارم خوش و خرم باشید


طعمش‌تلخ‌بود. تلخي‌اش‌را دوست‌نداشتيم. نمي‌دانستيم‌كه‌دواست. دواي ‌تلخ‌ترين‌دردها. نمي‌دانستيم‌معجون‌است. معجون انسان‌شدن. گمش‌كرديم. شيطان‌از دستمان‌دزديد. بي‌طاقت‌شديم‌ و ناآرام. دهانمان‌بوي‌شكايت‌گرفت‌و گلايه... ‌و تازه‌فهميديم‌نام‌آن‌اكسير مقدس، نام‌آنچه‌از دستش‌داديم،" صبر" بود

*********************************************

از دشمنی تا دوستی----------------------------  یک لبخند

از جدایی تاپیوند---------------------------- یک قدم

از توقف تا پیشرفت----------------------------  یک حرکت

از صلح تا  جنگ----------------------------  یک جرقه

از عداوت تا صمیمیت---------------------------- یک گذشت

از شکست تا پیروزی---------------------------- یک شهامت

ازعقب گرد تا  تا جهش---------------------------- یک جرات

از نفرت تا علاقه ---------------------------- یک محبت

ازخست تا سخاوت---------------------------- یک همت

از آزادی  تا زندان----------------------------  یک غفلت

*********************************************

 در رهی می گذشت  پیغمبر  *   با گروهی  زدوستان همبر

 دید قومی  گرفته تیشه به دست  *    گرد سنگی بزرگ کرده نشست

گفت:کین دست پا خراشیدن  *  چیست وین سنگ تراشیدن ؟

 قوم گفتند:ما جوانانیم  *   زور مندان  و پهلوانانیم

 چون به زور آوری کنیم آهنگ  *   هست میزان  ما همه این سنگ

 گفت: گویم که پهلوانی چیست ؟!  *   مرد دعوی پهلوانی کیست؟!

 پهلوان آ ن بود که گاه نبرد *  خشم را زیر پا تواند کرد

 خشم  اگرکوه سهمگین باشد  *   پیش او پشت برزمین باشد

 یکی از اشعار  جامی

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 10  توسط  شیدای زمان  |