وقتی بزرگ می شوی دیگر نمیتوانی به کلاغ ها سلام کنی
و برای پرنده هایی که آوازهای طلایی می خوانند
دست تکان دهی .
دیگر نمی توانی دلت شور بزند برای جوجه قمری های که
مادرشان بر نگشته .

دیگر نمی توانی دلت شور بزند
برای گنجشک هایی که وقتی آسما ن دلش بارانی می شود دنبال
سر پناهی می گردند
فکر کنی ....
اگر یک روز مردم _ همان هایی که خیلی بزرگ شده اند –
دل شوره های قلبت را ببینند به
تو بخندند
وقتی بزرگ می شوی ، دیگر نمی ترسی نکند فردا صبح
خورشید در نیاید حتی دلت نمی خواهد
پشت ابرها سرک بکشی و خانه خورشید را از نزدیک ببینی .
دیگر برای آسمان که دلش گرفته است ،و یک ریز اشک هایش می ریزد
دعا نمی کنی .
وقتی بزرگ شدی آرزو نمی کنی که
ای کاشششششششششششش
قدت می رسید واشکهای آسمان را پاک می کردی .
وقتی بزرگ می شوی قدت کوتاه می شود ، و آسمان بالا می رود
و تو حتی دستت به ابرها نمی رسد
و دیگر برایت اهمیت ندارد که توی کوچه پس کوچه های پشت ابر
چه خبر است ؟!
آنها آنقدر دورند که تو
نه گریه هایشان و نه قهر هایشان نه لبخند هایشان را نمی بینی
و ستاره هم بازی قدیمی تو - آنقدر کم رنگ می شود
که اگر تمام شب دنبالش بگردی
پیدایش نمی کنی .
وقتی بزرگ می شوی دور قلبت سیم خادار می کشی
و تمام پروانه ها را بیرون می کنی
و دیگر دلت برای گل سرخ روی شاخه شکسته شده است
و فریاد می کشد دلت نمی سوزدو تو با آن ...
چون آنقدر دور قلبت...
ولی یک روز
یک روز یادت می افتد که تو سالهاست چشمانت را گم کرده ای
و دستانت را در کوچه های کودکی جا گذاشته ای ودیگرخیلی دیر شده است
فردای آن روز تو را به خاک می دهند ...
و می گویند
خیلی بزرگ شده بود !!!!!!!!!!

عجب روز گاری



