تبليغاتX
غم دنیا رو نخور

غم دنیا رو نخور

 

 وقتی بزرگ می شوی  دیگر نمیتوانی  به کلاغ  ها  سلام کنی

 و برای  پرنده هایی که آوازهای طلایی می خوانند 

 دست تکان دهی .

دیگر نمی توانی دلت شور  بزند برای جوجه  قمری های که 

مادرشان بر نگشته .

 

 

 

دیگر نمی توانی  دلت شور بزند

 برای گنجشک هایی که وقتی آسما ن دلش بارانی می شود  دنبال

سر پناهی می گردند

فکر کنی  ....

اگر یک روز  مردم _ همان هایی  که خیلی بزرگ شده اند –

دل شوره های قلبت را ببینند   به

 تو بخندند

وقتی بزرگ می شوی ، دیگر نمی ترسی نکند  فردا صبح 

 خورشید در نیاید حتی دلت نمی خواهد

پشت ابرها  سرک بکشی  و خانه  خورشید را از نزدیک ببینی .

دیگر برای آسمان  که دلش گرفته  است ،و یک ریز اشک هایش  می ریزد 

دعا نمی کنی .

وقتی بزرگ شدی  آرزو نمی کنی که

 ای کاشششششششششششش

  قدت می رسید  واشکهای آسمان  را پاک می کردی .

وقتی بزرگ می شوی قدت کوتاه می شود ، و آسمان  بالا می رود

و تو حتی دستت  به ابرها نمی رسد

و دیگر برایت اهمیت ندارد  که توی کوچه پس کوچه های  پشت ابر 

چه خبر است ؟!

آنها آنقدر دورند که تو

 نه گریه هایشان و نه قهر هایشان نه لبخند هایشان را نمی بینی

و  ستاره  هم بازی قدیمی تو  - آنقدر کم رنگ می شود 

 که اگر تمام شب دنبالش بگردی 

پیدایش نمی کنی .

وقتی بزرگ می شوی دور قلبت سیم خادار می کشی 

و تمام پروانه ها را بیرون می کنی

و  دیگر دلت برای گل سرخ  روی شاخه  شکسته شده است

 و فریاد می کشد دلت  نمی سوزدو تو با آن ...

چون آنقدر دور قلبت...

 

 

ولی یک روز

یک روز  یادت می افتد که تو  سالهاست چشمانت را گم کرده ای

  و دستانت را  در کوچه های کودکی جا گذاشته ای  ودیگرخیلی دیر شده است

فردای آن روز تو را به خاک می دهند ...

و می گویند

  خیلی بزرگ شده بود !!!!!!!!!!

 

عجب روز گاری

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 11  توسط  شیدای زمان  | 

 
تنها هفت حرف است
 
 هفت حرف ساده مثل همه ی حروف ساده ی الفبا
 
تنها هفت حرف که کنار هم به ارامی و طنازی می نشینند.

هفت حرف کنار هم اما با گفتن همین هفت حرف گاهی فاصله هایی
 
 به اندازه ی همه ی فاصله های دنیا را در میان آدمها ایجاد می کنند.
 
فقط هفت حرف که وقتی کنار هم قرار میگیرند

می توانند دنیایی به گستردگی هفت آسمان را بین ادمها رقم بزنند
 
می توانند عاشقانه در کنار هم دیگر بنشینند و دنیای عاشقانه ی
 
ادمهارا دستخوش جدایی ها بکنند.

هفت حرف که نرم و سبک در کنار هم جمع میشوند اما هنگامی که
 
گفته میشوند ادمهارا از هم جدا میکنند
 
,عشق هارا پایان میدهند
 
دوست هارا پاره میکنند
 
 و فراق هارا ایجاد میکنند.
 
هفت حرف که کنار همدیگر هستند
 
گاه آرام بیان میشوند
 
و با خونسردی گاهی هم پر خشم و خروش
 
 و گاه انچنان با بغض های گره بسته در گلو بیان میشوند
 
 که سنگینی کلام را چند برابر میکنند.

من و تو چه ارام و بی تفاوت بارها و بارها این حروف ساده را بکار میبریم
 
 بی انکه بیندیشیم
 
 که اثراتی روی زندگی روی احساسات و علائق ما میگذارد.

گاهی فکر کنیم
 
به همین هفت حرف ساده که بارها برزبان ما جاری شده اند.

فکر کنیم به خداحافظ
 
و به پایان هایی که با این هفت حرف ساده به وجود می اوریم.
 
فکر کنیم گاهی به اشکهایی که با گفتن این حروف در چشمهای انان
 
 که دوستمان دارند حلقه میزند

خداحافظ
 
نوشته خورشید
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 10  توسط  شیدای زمان  | 

 

 

 

 

       یادمان باشد اگر سکوت کنیم

 

   زندگی جای ما حرف میزند

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 9  توسط  شیدای زمان  | 

سلام

 

خوبی؟!

 

می دانی نه نمی دانی ؟!

 

هیچی بی خیال...

 

برای تو می نویسم

 

نوشته آخر

 

 دختر دیوانه عاشق

 

 

 هر بار که می خواستم نوشته آخر را بنویسم  نمی توانستم نوشته آخر را بنویسم

 

اما حالا دیگر جرات پیدا کردم و آن را نوشتم چه جالب نوشته اول و آخر

 

 یعنی دو نوشته

 

دو نوشته ای که ................

 

حالا بماند ؟!

 

بی خیال

 

این  روز ها می آیی و می روی حتی اگر  بدانی من  من ....

 

این هم بی خیال

 

کاش این کاش  های این دل کوچک را می دانستی .....

 

این هم بی خیال

 

می دونی چی ؟  تمام ای کاش ها ... شاید ها.... همه برای بودن تو نه نبودنت 

 

خوب انگار تو نبودن  را تر جیح دادی 

 

ممنونم

 

 کاش از همون اول تمام  حرف هایت را درست حلاجی کرده بودم

 

تا الان در این کوچه های بن بست گرفتار نمی شدم

 

 به هر طرفی می رم همه کوچه ها بن بست است

 

همه جا

 

 چشم هایم دیگررمقی برای گریه کردن ندارن

 

 نه اشکی و نه آهی

 

 کاش حرف هایت را متوجه می شدم ازهمون اول

 

 تو از اون اول برای من موندنی نبودیی

 

تو از همون اول ........

 

این هم بی خیا ل

 

این روزها از همه چیز گریزانم

 

از آدمها  که ....

 

چقدر من آن روزها

 

خودم  را برای تو کوچک کردم

 

چقدر خودم بی ارزش کردم

 

چقدر غرورم را ...

 

این را بدان تا حالا اینقدر در برابرآدمهای .....

 

این هم

 

هی روزگار !!

 

و دیگر آن واژه برای من معانی نداره

 

واژه عشق بی معانست

 

بی معنا

 

این را بدان تو........

 

هیچی بی خیال

 

می دانی این بی خیال ها

 

می خواهم خیالات شود

 

 برای ذهن کوچکم

 

در گذشت پرشتاب لحظه ها

 

چشمهای تودر سکوتی محض

 

گرد من دیوار می سازد

 

می گریزم از بی راه های زندگی

 

می گریزم...

 

در مه رنگین صبح سرد زمستان

 

می گریزم...

 

 

و کلام آخر

             دست بزن

                      در جشن مرگ

                                        من شرکت کن

                                                               دختر دیوانه عاشق

       

 

                           

 

این نوشته دوست گلم دختر دیوانه عاشق است

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 12  توسط  شیدای زمان