تبليغاتX
غم دنیا رو نخور

غم دنیا رو نخور

"به نام خدایی که با یاد او آرام می گیرددلهای نا آرام"

"اول از همه آن چيزي را تقديمت مي کنم

که بزرگان نام آن را سلام نهاده اند"

 

همیشه من نمیدونم از کجا باید شروع کنم

 

چه برای گفتن، چه برای نوشتن

 

شاید بعضی ها هم مثل من  این طوری باشن

 

همیشه اولش سخته

 

آره سخته

 

 خیلی چیز ها توی این دوره زمونه سخت

 

می دونم توی که این نوشته رو می خونی بهتر از من می دونی

 

امروز دوست دارم از همه چیز بگم

 

امیدوارم از  نوشته هام خسته نشین

 

این گلم تقدیم به شما دوستان گل

 

 

 

 

babababababababababababa

 

aاین روزهاb

 

 

این روزها  فقط دلتنگم

 

 دل تنگ کودی ام

 

دلتنگ یه دوست*

 

دل تنگ روزهای که  با کوچکترین چیز خوشحال می شدیم

 

﴿مثل گرفتن یه شکلات از یه نفرتازه سرش دعوا می کردیمJ

 

این روزها خیلی چیز ها دور من حصاری ایجاد کرده

 

این روزها خیلی سخته

 

برام از این حصار عبور کردن

 

می خوام حصار ها رو خراب کنم

 

می خوام اونا رو نابود کنم

 

ùùùùùùùùùùùù

 

این روزهادوست دارم

 

  خدا یا

 

به من آرامشی بدی

 

که با اون آرامش به یه خواب عمیق و  یه ذهن آروم

 

به خواب برم

 

õõõõõõõõõõõõõõõõõõ

دلتنگی آسمون

 

تا حالا شده دلتنگی آسمونو ببینی

 

اون حسش کنی

 

به نظر تو دلتنگی آسمون برای چی؟! برای ما آدمهاست!

 

 یا برای زمین که داره نگاش میکنه!

 

یا شایدم برای گنجیشگیÿ که هر چی پرواز می کنه

 

به اون آسمون نمی رسه!

 

اینو شنیدی که میگن هر وقت دلت گرفت گریه Lکن...

 

اما من

 

 بعضی وقتها نمیتونم ..

 

چون اشک ها هم برای من................................................

 

هیچی بی خیال

 

 

         *************************            

                                                                  

ZZ گاهی خیلی دور گاهی خیلی نزدیکZZ

 

 به قول یه از  دوستای وبلاگی

 

 

نمیدونم چرا این طوری است اما این طوری است!

 

گاهی آنقدر حس می کنی به کسی نزدیکی که از کوچکترین تغییر که در حال اون ایجا د

 

میشه تو هم اون حس می کنی

 

حس می کنی برای تو هم بوجود اومده

 

اگه اون ناراحت تو هم ناراحتی

 

 اینها فقط یه حس

 

 یه حسی برای کسی که گاهی خیلی دورZZ

 گاهی خیلی نزدیک ZZ

 

 

 

 

 

 

 

 

ËËاز  این تکه شعر خوشم می آید ËË

 

 

آدمها حقیرن بازیچه تقدیرن

 

 

ËËیا این تکیه شعرËË

 

 

با غرور بی دلیلت منو آزار نده

 

به من خسته و بی حوصله هشدار نده

 

بذار این سکوت سنگین به شکستن نرسه

 

به خودت

 

تو بیش از این زحمت اقرار نده

 

********** 

 


Ë*{دل تنگ دوستی هستم که چند سال پیش یه حرفی به ما زد

اما من هیچ وقت نتونستم اون حرفش رو  قبول کنم

حالا بعد از این مدت طو لانی به حرف اون رسیدیم

دیدم اره اون درست گفته من اشتباه کرده بودم}

 

 اینم یه تصویر انتخابی من

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 12  توسط  شیدای زمان  | 

چقدر عجیبه!!!!!!!!!!!

  تا مریض نشی کسی برات گل نمیاره تا گریه نکنی کسی نوازشت نمی کنه تا فر یاد نکشی

 کسی به طرفت بر نمی گرده تا قصد رفتن نکنی به دیدنت نمی  یان

 

و تا وقتی نمیری کسی تو رو نمیبخشه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 12  توسط  شیدای زمان  | 

ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی خدایی

 

نروم جز به همان ره که تو رهنمایی

 

 

 

 

جدایی رو  گفتن چرا مردم ا از یکدیگرجدا می کنی گفت :باهمین جدایی است که

 

 انسان به  انسان دیگر می رسد

 

دلبستگی را گفتند چرا بین مردم دلبستگی ایجاد می کنی گفت : که با همین دلبستگی

 

است که شما با دوستت با هم دوست هستید .

 

*************

زندگی دو نیمه است

 

یک نیمه ی آن بردبار

 

ونیمه ی دیگر سرکش و آتشین است

 

عشق همان نیمه ی آتشین زندگی است

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 11  توسط  شیدای زمان  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 11  توسط  شیدای زمان  | 

                            

 

 

 

                                .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 11  توسط  شیدای زمان  | 

                       
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 11  توسط  شیدای زمان  | 

 

در یک بيمارستانی دو مرد بیمار در يک اتاق بستری بودند. يکی از بيماران اجازه داشت

که هر روز بعد از ظهر يک ساعت روی تختش بنشيند. تخت او در کنار تنها پنجره اتاق

بود . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تکانی نخورد و پشت به هم اتاقیش روی تخت

بخوابد. آنها ساعتها با يکديگر صحبت می کردند. از همسر. خانواده . خانه . سربازی يا

تعطيلاتشان با هم حرف می زدند. هر روز بعد از ظهر بيماری که تختش در کنار پنجره

بود می نشست و تمام چيزهايی که بيرون از پنجره می ديد برای هم اتاقيش توصيف

می کرد. بيمارديگردرمدت اين يک ساعت.باشنيدن حال وهوای دنيای بيرون.روحی تازه

می گرفت.مرد کنار پنجره از پارکی که پنجره رو به آن باز می شد می گفت.

اين پارک درياچه زيبايی داشت. مرغابيها و قوها در درياچه شنا می کردند و کودکان با

قايقهای تفريحيشان در آب سرگرم بودند. درختان کهن منظره ی زيبايی به آنجا

بخشيده بودند و تصويری زيبا از شهر در افق دور دست ديده می شد.

مرد ديگر نمی توانست آنها را ببيند. چشمانش را می بست و اين مناظر را در ذهن

خود مجسم می کرد و احساس زندگی می کرد.

روزها و هفته ها سپری شد.

يک روز صبح پرستاری که برای حمام کردن آنها آب آورده بود. جسم بی جان مرد کنار

پنجره را ديد که در خواب و در کمال آرامش از دنيا رفته بود. پرستار بسيار ناراحت شدو

از مستخدمان بيمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند.

مرد ديگر تقاضا کرد که او را به تخت کنار پنجره منتقل کنند. پرستار اين کار را برايش

انجام داد و پس از اطمينان از راحتی مرد اتاق را ترک کرد.

آن مرد به آرامی و با درد بسيار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولين نگاهش را به

دنيای بيرون از پنجره بياندازد. حالا او ميتوانست زيباييهای بيرون پنجره را با چشمان

خودش ببيند. هنگامی که از پنجره به بيرون نگاه کرد .

با کمال تعجب با يک ديوار بلند آجری مواجه شد .

***

مرد پرستار را صدا زد و از او پرسيد : چه چيزی هم اتاقيش را وادار می کرده تا چنين

مناظر دل انگيزی را برای او توصيف کند ؟

پرستار پاسخ داد : شايد او می خواسته به
تو قوت قلب بدهد.

چون آن مرد اصلا نابينا بود و حتی نمی توانست آن ديوار را ببيند.

( بر گرفته از وبلاگ  دوستم هیچکس)

 

##########################

 

چه خوش است، شستشويي زغبار روزگاران


چه خوش است بازگفتن، غم و درد جان خود را


ز هراس نابكاران، به غريو بادوباران


چه خوش است، چون سپيده ز شب سياه زادن


به نشاط خنده كردن، به شب سياهكاران


چه خوش است راز گفتن، غم دل به سازگفتن


كه چو گل شكفته باشي، به كنار جويباران


به دعات بازجستم، دگرم به خويش مگذار


به نياز شب نشينان، به غرور كامكاران


اگرت هواست جانا، شب هول ما سرآيد


تو بخند، تا بخندد، سحر ستاره باران

 

 

########################

 

روزی که برای اولین بار از ته دل به خودت بخندی،
آنوقت میشه گفت که یه کم بزرگ شدی.
Ethel Barrymore

###################

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 10  توسط  شیدای زمان  |