تبليغاتX
غم دنیا رو نخور

غم دنیا رو نخور

 چندین وقت  پیش یه روز حوالی ظهر سر و صدای زیادی رو توی خونه آرومم شنیدم.

 

همهمه غریبی بودکه با صدای ناله ای رهبری می شد.

 

دنبال صدا گشتم تا ببینم از کجاست.

 

یه دفعه در انتهای خونه کوچکم چشمم به دری خورد که تا اون موقع ندیده بودمش .

 

کنجکاو شدم که ببینم این در به کجا باز میشه. عجیب بود. رفتم سمت در .

 

 

 اول یک کم ترسیدم . سر وصدایی که پشتش بود من رو به وحشت انداخته بود.

 

اما خوب از یک طرف کنجکاوی و از طرف دیگه صدای ناله ای که می آمد

 

باعث شد که ناخوداگاه در رو باز کنم .

 

میخواستم ببینم چه خبره.

 

پشت در یه عالمه پله بود که گاهی بالا می رفتن و گاهی پایین..

 

 به محض اینکه پا روی اولین پله گذاشتم در پشت سرم بسته شد

 

همه جا تاریک شد

 

 و صدای ناله هم قطع شد.اما هنوز همه جا پر از هیاهو بود.

 

ترسیدم .

 

برگشتم سمت در اماتوی تاریکی هر چی گشتم هیچ دری رو پیدا نکردم.

 

شروع کردم به طی کردن پله ها . به امید اینکه شاید به نوری برسم .

 

 هر چی جلوتر می رفتم صدا ها بیشتر میشد.

 

 و همه جا تاریکتر . اطرافم پر از صدا بود.

 

 به خودم گفتم شاید بازهم باید برم تا یه نوری ببینم .اما خبری نبود. رفتم رفتم رفتم...

 

اماباز هم هیچ نوری نبود.

 

یه دفعه به خودم گفتم بذار برگردم . شاید بتونم دوباره اون در رو پیدا کنم

 

و برم توی خونه ام.

 

برگشتم اما هر چی با پاهام زمین رو جستجو کردم اثری از پله هایی که طی کرده بودم نبود.

 

زمین صاف صاف بود. گیج شده بودم. پس پله ها چی شدن؟

 

از زمین صاف بیشتر ترسیدم . دیگه چاره ای جز رفتن نداشتم . بازهم پله ها رو ادامه دادم.

 

 یه چیزی درونم بود که می گفت اخ این پله ها دوباره در خودم رو پیدا می کنم .

 

 دوباره نور و آرامش خونه خودم .

 

بازهم رفتم . مدتها گذشت و من همچنان می رفتم. گاهی خسته میشدم و مینشستم .

 

بعد دوباره بلند میشدم و راه می افتادم.

 

یه بار وقتی نشستم و پاهام رو دراز کردم تا کمی خستگی در کنم

 

 حس کردم که یکی از پاهام روی پله هاست و پای دیگه توی هوا اویزونه

 

 

 

 فهمیدم پله ها باریکتر شدن. جلوتر که رفتم گاهی پله ها اونقدر

 

 باریک میشدن که نزدیک بود

 

 سقوط کنم و گاهی عریض میشدن.

 

میان همهمه های اطرافم چیزهای جالبی میشنیدم که توی خونه کوچکم

 

 هیچ وقت نشنیده بودم.

 

کم کم متوجه شدم هر چی جلوتر میرم بدنم قویتر میشه.

 

توی این رفتنها گاهی شاد می شدم و گاهی غمگین.

 

گوشم دیگه به هیاهوی اطرافم عادت کرده بود. اصلا خودم جزئی از این

 

 هیاهو شده بودم.

 

اما دلم برای ارامش خونه کوچکم لک زده بود.

 

 یکی دوبار دیگه هم خواستم برگردم . اما بازهم پله ای پشت سرم نبود.

 

 حتی چند بار خواستم جلوتر نرم که بازهم پله ها گم نشن. اما ایستادن ترسناک تر بود.

 

چاره جز رفتن نبود.

 

الان مدتی که دارم میرم .همچنان پله ها رو بالا و پایین می رم.

 

               می رم به امید اینکه دوباره دری رو پیدا کنم که پشتش نور باشه آرامش .

 

اماهنوز نرسیده ام

 

با این حال توی قلبم مطمئنم که اخر این پله ها اون در رو میبینم.

 

این نوشته فرنوش بود که زیاد این روزها به هوای دلم نزدیک بود

نمی دانم چقدر از این راه باقی مانده؟!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 12  توسط  شیدای زمان  | 

 

يكى از استادان رشته ى فلسفه ، در يكى از دانشگا هها وارد كلاس درس مى شود

 

 و به دانشجويان مي گويد مي خواهد از آنها امتحان بگيرد

 

 بعدش صندلى اش را بلند مي كند و مي گذارد روى

 

ميزش ، و مي رود پاى تخته سياه ، و روى تابلو ، چنين مى نويسد :


 
ثابت كنيد كه اصلا اين " صندلى " وجود ندارد !


دانشجويان ، مات و منگ و مبهوت ، هر چه به مغز شان فشار مي آورند

 

 و هر چه فرضيه ها و فرمول هاى فلسفى و رياضى را زير و بالا مي كنند

 

 نمى توانند از اين امتحان سر بلند بيرون آيند .

 

 تنها يك دانشجو ، با دو كلمه ، پاسخ استاد را مي دهد .

 

 او روى ورقه اش مي نويسد : كدام صندلى ؟؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 11  توسط  شیدای زمان  | 

 

زندگي بر شانه ام سنگيني آوار بود

 
هستي من پرسه اي در طول يك تكرار بود

 
روي بوم لحظه ها تصوير لبخندي نماند


زيستن مرثيه اي در سوگ يك پندار بود


بي تو هر گهواره گوري بي تو هر شادي غمي


هر نفس ناقوس مرگي هر دري ديوار بود


مي گذشتم با شتاب از كوچه هاي كودكي


ديگر از جشن عروسكها دلم بيزار بود


مي هراسيدم دگر از هر سياه و هر سپيد


امتداد لحظه ها در ديده ام چون مار بود

 
مرگ را با دوستي بر گردنم آويختند


دستان نارفيقان حلقه دار بود

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 11  توسط  شیدای زمان  | 

 

 

+  بعضی ها دوستت دارن همه چیز جمع کنن یکی ثرورت، یکی علم ، یکی غرورش

 

یکی زشتی ، یکی خوبی

 

 -بعضی دوستت دارن همه چیز کم کنن  بدی ها، نا برابری ها ، تضادها

 

 

*  بعضی دوستت دارن همه چیز ضرب کنن کمکم کردن به دیگرون،  عدالت  یا حتی اونها

 

روهم به توان برسونه

 

 

بعضی دوستت دارن همه چیز تقسیم کنن  شادی هاشون ، یا یه تبسم کوچک

 

 

بعضی دوستت دارن یه چیزبه روبه حد برسون ، اگه گفتی چی؟

 

 

معلوم دیگه شناخت اونی که از همه کس به ما نزدیک

 

 

 خدا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 11  توسط  شیدای زمان  | 

پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه واله

 

من از مومن در تعجبم!

 

 زیرا خداوند چیزی را برایش مقدر نمی سازد

 

مگر اینکه خیر و صلاح او در آن است.

 

چه  از آن چیز خوشش بیاید و چه بدش بیاید.

 

اگر به او  بلایی می رساند کفاره گناهان اوست،

 

 و اگر چیزی به او می بخشد،همانا به او هدیه داده است.

 

بحاالانوار جلد77ص151

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 13  توسط  شیدای زمان  | 

 

                                                                                                                                                     

 

" سال نو مبارک "

"شیدایی زمان"

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 14  توسط  شیدای زمان  |