چندین وقت پیش یه روز حوالی ظهر سر و صدای زیادی رو توی خونه آرومم شنیدم.
همهمه غریبی بودکه با صدای ناله ای رهبری می شد.
دنبال صدا گشتم تا ببینم از کجاست.
یه دفعه در انتهای خونه کوچکم چشمم به دری خورد که تا اون موقع ندیده بودمش .
کنجکاو شدم که ببینم این در به کجا باز میشه. عجیب بود. رفتم سمت در .

اول یک کم ترسیدم . سر وصدایی که پشتش بود من رو به وحشت انداخته بود.
اما خوب از یک طرف کنجکاوی و از طرف دیگه صدای ناله ای که می آمد
باعث شد که ناخوداگاه در رو باز کنم .
میخواستم ببینم چه خبره.
پشت در یه عالمه پله بود که گاهی بالا می رفتن و گاهی پایین..
به محض اینکه پا روی اولین پله گذاشتم در پشت سرم بسته شد
همه جا تاریک شد
و صدای ناله هم قطع شد.اما هنوز همه جا پر از هیاهو بود.
ترسیدم .
برگشتم سمت در اماتوی تاریکی هر چی گشتم هیچ دری رو پیدا نکردم.
شروع کردم به طی کردن پله ها . به امید اینکه شاید به نوری برسم .
هر چی جلوتر می رفتم صدا ها بیشتر میشد.
و همه جا تاریکتر . اطرافم پر از صدا بود.
به خودم گفتم شاید بازهم باید برم تا یه نوری ببینم .اما خبری نبود. رفتم رفتم رفتم...
اماباز هم هیچ نوری نبود.
یه دفعه به خودم گفتم بذار برگردم . شاید بتونم دوباره اون در رو پیدا کنم
و برم توی خونه ام.
برگشتم اما هر چی با پاهام زمین رو جستجو کردم اثری از پله هایی که طی کرده بودم نبود.
زمین صاف صاف بود. گیج شده بودم. پس پله ها چی شدن؟
از زمین صاف بیشتر ترسیدم . دیگه چاره ای جز رفتن نداشتم . بازهم پله ها رو ادامه دادم.
یه چیزی درونم بود که می گفت اخ این پله ها دوباره در خودم رو پیدا می کنم .
دوباره نور و آرامش خونه خودم .
بازهم رفتم . مدتها گذشت و من همچنان می رفتم. گاهی خسته میشدم و مینشستم .
بعد دوباره بلند میشدم و راه می افتادم.
یه بار وقتی نشستم و پاهام رو دراز کردم تا کمی خستگی در کنم
حس کردم که یکی از پاهام روی پله هاست و پای دیگه توی هوا اویزونه
فهمیدم پله ها باریکتر شدن. جلوتر که رفتم گاهی پله ها اونقدر
باریک میشدن که نزدیک بود
سقوط کنم و گاهی عریض میشدن.
میان همهمه های اطرافم چیزهای جالبی میشنیدم که توی خونه کوچکم
هیچ وقت نشنیده بودم.
کم کم متوجه شدم هر چی جلوتر میرم بدنم قویتر میشه.
توی این رفتنها گاهی شاد می شدم و گاهی غمگین.
گوشم دیگه به هیاهوی اطرافم عادت کرده بود. اصلا خودم جزئی از این
هیاهو شده بودم.
اما دلم برای ارامش خونه کوچکم لک زده بود.
یکی دوبار دیگه هم خواستم برگردم . اما بازهم پله ای پشت سرم نبود.
حتی چند بار خواستم جلوتر نرم که بازهم پله ها گم نشن. اما ایستادن ترسناک تر بود.
چاره جز رفتن نبود.
الان مدتی که دارم میرم .همچنان پله ها رو بالا و پایین می رم.
می رم به امید اینکه دوباره دری رو پیدا کنم که پشتش نور باشه آرامش .
اماهنوز نرسیده ام
با این حال توی قلبم مطمئنم که اخر این پله ها اون در رو میبینم.
این نوشته فرنوش بود که زیاد این روزها به هوای دلم نزدیک بود
نمی دانم چقدر از این راه باقی مانده؟!


