تبليغاتX
غم دنیا رو نخور

غم دنیا رو نخور

سوره فاتحة الكتاب (حمد).

اين سوره در ((مكه )) نازل شده و داراى هفت آيه است )) .

ويژگيهاى سوره حمد :.

1ـ اين سوره اساسا با سوره هاى ديگر قرآن از نظر لحن و آهنگ فرق روشنى دارد زيرا در اين سوره خـداونـد طـرز مـناجات و سخن گفتن با او را به بندگانش آموخته است آغاز اين سوره با حمد و سـتايش پروردگار شروع و با ابراز ايمان به مبد ومعاد (خداشناسى و ايمان به رستاخيز) ادامه و با تقاضاها و نيازهاى بندگان پايان مى گيرد.
2ـ سـوره حـمـد, اسـاس قـرآن اسـت , در حـديثى از پيامبر اكرم (ص ) مى خوانيم كه : ((الحمد ام الـقـرآن )) و ايـن بـه هـنـگـامـى بـود كـه ((جابربن عبداللّه انصارى )) خدمت پيامبر(ص ) رسيد, پـيـامبر(ص ) به او فرمود: ((آيا برترين سوره اى را كه خدا در كتابش نازل كرده به تو تعليم كنم )) جـابـر عـرض كـرد آرى پدر و مادرم به فدايت باد, به من تعليم كن , پيامبر(ص ) سوره حمد كه ام الكتاب است به او آموخت .
سپس اضافه فرمود: ((اين سوره شفاى هر دردى است مگر مرگ )).
((ام )) به معنى اساس و ريشه است .
شايد به همين دليل ((ابن عباس )) مفسر معروف مى گويد: ((هر چيزى اساس وشالوده اى دارد و اساس و زيربناى قرآن , سوره حمد است )).
3ـ درآيات قرآن سوره حمد به عنوان يك موهبت بزرگ به پيامبر(ص )معرفى شده , و در برابر كل قـرآن قـرار گـرفته است , آنجا كه مى فرمايد: ((ما به تو سوره حمد كه هفت آيه است و دوبار نازل شده داديم همچنين قرآن بزرگ بخشيديم ))((1)).

محتواى سوره حمد:.

از يـك نـظـر اين سوره به دو بخش تقسيم مى شود, بخشى از حمد و ثناى خداسخن مى گويد و بخشى از نيازهاى بنده .
در حديثى از پيامبر(ص ) مى خوانيم : خداوند متعال چنين فرموده : ((من سوره حمد را ميان خود و بـنـده ام تـقسيم كردم نيمى از آن براى من و نيمى از آن براى بنده من است و بنده من حق دارد هرچه را مى خواهد از من بخواهد((2)).

در فضيلت اين سوره .

از پـيـامبر (ص ) نقل شده : ((هر مسلمانى سوره حمد را بخواند پاداش او باندازه كسى است كه دو سوم قرآن را خوانده (و طبق نقل ديگرى پاداش كسى است كه تمام قرآن را خوانده باشد) و گوئى به هرفردى از مردان و زنان مؤمن هديه اى فرستاده است )).
هـمـچـنـين در حديثى از امام صادق (ع ) مى خوانيم : ((شيطان چهار بار فريادكشيد و ناله سرداد نـخـستين بار روزى بود كه از درگاه خداوند رانده شد, سپس هنگامى بود كه از بهشت به زمين تـنـزل يافت , سومين بار هنگام بعثت محمد(ص )بعد از فترت پيامبران بود و آخرين بار زمانى بود كه سوره ((حمد)) نازل شد))!.

چرا نام اين سوره فاتحة الكتاب است ؟.

((فـاتحة الكتاب )) به معنى آغازگر كتاب (قرآن ) است , و از روايات استفاده مى شود كه اين سوره در زمان خود پيامبر(ص ) نيز به همين نام شناخته مى شده است .
از ايـنـجـا دريـچه اى به سوى مساله مهمى از مسائل اسلامى گشوده مى شود وآن اينكه برخلاف آنـچـه در ميان گروهى مشهور است كه قرآن در عصر پيامبر(ص ) به صورت پراكنده بود, بعد در زمان ابوبكر يا عمر يا عثمان جمع آورى شد, قرآن درزمان خود پيامبر(ص ) به همين صورت امروز جـمع آورى شده بود و سرآغازش همين سوره حمد بوده است , مدارك متعددى در دست است كه قـرآن بـه صـورت مـجـموعه اى كه در دست ماست در عصر پيامبر(ص ) و به فرمان او جمع آورى شـده بـود ((عـلى بن ابراهيم )) از امام صادق (ع ) نقل كرده كه رسول خدا(ص ) به على (ع )فرمود: ((قرآن در قطعات حرير و كاغذ و امثال آن پراكنده است آن را جمع آورى كنيد)).
سـپـس اضافه مى كند: على (ع ) از آن مجلس برخاست و آن را در پارچه زردرنگى جمع آورى نمود سپس بر آن مهر زد.
به علاوه حديث مشهور ((ثقلين )) كه شيعه و سنى آن را نقل كرده اند كه پيامبر(ص ) فرمود من از مـيـان شـما مى روم و دو چيز گرانبها را به يادگار مى گذارم ((كتاب خدا)) و ((خاندانم )) خود نشان مى دهد كه قرآن به صورت يك كتاب جمع آورى شده بود.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 11  توسط  شیدای زمان  | 

              

 

                 

 

 

                         

 

 

              

 

 

               

 

 

 

              

 

              

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 11  توسط  شیدای زمان  | 

 

 

حکایت - از منطق الطیر عطارِ نیشابوری – درد راستین

 

چون زلیخا یوسف را به زندان بازداشت.غلامش را گفت: پنجاه چوب بر او زند آن چنان که آهش را از دور بتوان شنید. آن غلام چون روی یوسف را بدید، دل به این کار یاریش نداد. پس پوستینی بر او انداخت و چوب را بر او می نواخت و با هر ضربه یوسف ناله ای می کرد. چون زلیخا ناله های یوسف را شنید از غلام خواست تا سخت تر بنوازد. غلام گفت: ای یوسف چون کار من تمام شود و زلیخا بر تو نظر اندازد بیشک مرا توبیخ کند که هیچ زخمی بر تو نیست. پس رخصت فرما تا ضربه ای به حقیقت بر تو زنم. پس چون یوسف تن برهنه کرد ولوله ای در هفت آسمان افتاد. غلام دست خود بلند کرد و سخت چوبی بر او زد که در خاکش افکند. چون زلیخا این بار آه یوسف را شنید گفت: بس، که این آه از جایگاه بود پیش از این آن آه ها ناچیز بود و این آه از صاحب درد بود.

 

گر بود در ماتمی صد نوحه گر

آه صاحب درد را باشد اثر

تا نگردی مرد صاحب درد، تو

در صف مردان نباشی مرد، تو

هر که در دل عشق داد سوز،

شب کجا یابد قرار و روز، هم

 

کایت - از منطق الطیر عطارِ نیشابوری – عیب!

 

جوان شیر دل خصم افکنی چندین سال عاشق زنی بود که سپیدی کوچکی در چشم

داشت و جوان آن سپیدی را بی خبر بود. با آن که بسیار بر زن نظر کرده بود مرد عاشق بود و در عشق کی خبر یابد از عیب چشم یار. بعد از آن کم کم عشق جوان کم رنگ شد و دردش نقصان یافت. پس عیب چشم یار را بدید و پرسید که این سپیدی که در چشم تو آشکار شد. گفت: آن ساعت که عشق تو کم شد، چشم من نیز عیب آورد.

 

چون ترا در عشق نقصان شدپدید

 

 

عیب اندر چم من زان شد پدید

 


 

حکایت - از منطق الطیر عطارِ نیشابوری - سزاوار

 

لشگر محمود شاه در سومنات بتی یافتند به نام لات. هندوان به زاری و تمنا از او خواستند تا در برابر ده من زر بت را باز ستانند. شاه بت را نفروخت و در عوض آتشی بر افروخت و لات را در آن بسوزاند. یک از سردارانش گفت: زر از بت بهتر بود، کاش بت را به آن همه زر می فروختی. شاه گفت: ترسیدم که در روز حساب کردگار آذر و محمود را به پیش آورد و بگوید که او بت تراش بود و تو بت فروشی. ناگاه از میان بت که در آتش می سوخت بیست من گوهر برون آمد. شاه گفت: لایق این بت آن بود و از خدای من مکافات این بود.

 

بشکن آن بتها که داری سر بسر

تا عوض یابی تو دریای گهر

نفس را چون بت بسوز از شوق دوست

 

 

 

 

اینم یه عکس جالب دیگه

 

                

    

 

 

 

تا بسی گوهر فرو ریزد ز پوست

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 11  توسط  شیدای زمان  | 

           

 

          

 

 

      

 

 

 

گفتم: خداي من، دقايقی بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از دغدغهء ديروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برايت بگويم و بگريم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟
گفت: عزيز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودی، من آنی خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستی. من همچون عاشقی که به معشوق خويش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.
گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اينگونه زار بگريم؟
گفت: عزيزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آيد عروج می کند، اشکهايت به من رسيد و من يکی يکی بر زنگارهای روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اينگونه می شود تا هميشه شاد بود.
گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟
گفت: بارها صدايت کردم، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيزتر از هر چه هست، از اين راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسيد.
گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟

گفت: روزيت دادم تا صدايم کنی، چيزي نگفتی، پناهت دادم تا صدايم کنی، چيزی نگفتی، بارها گل برايت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برايم بگويی آخر تو بندهء من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردی.
گفتم: پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندی؟
گفت: اول بار که گفتی "خدا" آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايی ديگر، من اگر مي دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می کنی همان بار اول شفايت می دادم.
گفتم: مهربانترين خدا ! دوست دارمت ...
گفت: عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...
 
خدايا به خاطر همه عناياتی که به من داری ازت ممنونم. تو تمام لحظه های نيازم فقط خواستمت. ولي تو منو واسه هميشه ميخوای . توی اين لحظه های ترديد و تنهايی تنهام نذار. قدرت خواستن و رسيدن عطا کن. به اين وجود ناتوان و کمکم کن تا من بر زمان حكم برانم، نه آنكه گوش به فرمان بادا بادای ايام باشم ...
کمکم کن تا پيش از آنكه مرا بفهمند به سوی دركشان گامها بردارم

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 11  توسط  شیدای زمان  | 

       سلام 

چند تا عکس به همراه یه متن کو چولو    

         

                       

 

ೊೈೇೆೋೊೈೇೆ ೊೈೇೆೋೊೈೇೆ

 

 

 

 

 

ೊೈೇೆೋೊೈೇೆ ೊೈೇೆೋೊೈೇೆ

 

 

 

 

 

ೊೈೇೆೋೊೈೇೆ ೊೈೇೆೋೊೈೇೆ

 

 

        

 

ೊೈೇೆೋೊೈೇೆ ೊೈೇೆೋೊೈೇೆ

 

                     

ೊೈೇೆೋೊೈೇೆ ೊೈೇೆೋೊೈೇೆ

 

                     

 

ೊೈೇೆೋೊೈೇೆ ೊೈೇೆೋೊೈೇೆ

 

اکنون کارم سفر است

مسافری تنهایم

 

که در زبر کوله باری سنگین ،پشتم خم شده

 

و استخوانهایم به درد آمده است

 

و میروم و راه طولانی لحظه ها

 

در پیش رویم تا افق کشیده شده است

 

و از هر منزلی تا منزل دور دست دیگر ،لحظه ای است.

 

و این چنین من باید صد هزار ،میلیون ها  لحظه

 

را طی کنم.

 

تا برسم به یک روز

 

   (دکتر علی شریعتی)

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 9  توسط  شیدای زمان  | 

 

 

 

خورشيد جاودانه مي درخشد در مدار خويش.

 

مائيم كه پا جاي پاي خود مي نهيم و غروب مي كنيم هر پسين

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 11  توسط  شیدای زمان  | 

 

 

پدری با پسرش گفت به خشم

که تو آدم نشوی  خاک بر سر

گرکسان جامع خیرند و شرند

از سرا پای تو بارد همه شر

حیف از آن عمر که ای بی سر پا

در پی تر بیتت کردم سر

دل فرزند از این حرف شکست

بی خبر روز دگر کرد  سفر

رفت از آن شهر  به شهری که شود

فارغ از سر زنش تلخ پدر

رفت از  پیش پدر تا کند

بهر خود فکر دگر ، کار دگر

سال ها رفت و پس از تلخی ها

زندگی گشت به کامش  چو شکر

عاقبت مکنصف والایی یافت

حاکم شهر شد  و صاحب زر

چند روی بگذشت و پس ازآن

امر فرمود به احضار پدر

تا ببیند آن جاه جلال

شرمساری برد از طعنه  مگر

پدرش آمد از راه دراز

نزد حاکم شد وبشناخحت پسر

پسر از غایت و  خود خواهیو کبر

به سراپای وی  افکند نظر

گفت ای پیر شناسی مرا ؟

گفت کی می روی از یاد پدر

گفت: گفتی که من آدم نشوم

حالیا حشمت و جاهم  بنگر

پیر خندید و سری داد تکان

این سخن گفت برون شد از در

من نگفتم که تو حاکم نشوی

گفتم که آدم نشوی جان پدر

 

محمد علی شریفی بوشهری

 

ೊೈೇೆೋೊೈೇೆ ೊೈೇೆೋೊೈೇೆ

 

تا حالا به بالهای یه جوجه اردک دقت کردید؟

 

                           

 

 

 

بالاش خیلی کوچیکن.خیلی کوچیکتر از جثه اش , اینو به خاطر این میگم

 

 که بالهای جوجه های مرغ,خروس و طوطی و... بزرگترند.

 

 تا حالا به این موضوع توجه کردید که چقدر به بالهای خودشون مینازن؟

 

با چه احساسی اونارو تمیز میکنن و با چه غروری اونارو تو هوا تکون میدن؟

 

اینارو به خاطر این میگم که یه بار دوستم توی پارک به مسخره گفت:

 

ببین این اردکه چه جوری بال میزنه, فکر کرده عقابه...

 

دیدم راست میگه. واقعا این اردکا چه اعتمادی به خودشون دارن

 

به خصوص وقتی توی جمع بقیه پرنده ها باشن

 

 انگار میخوان از اونا کم نیارن.چه خوبه ما هم مثل اردک بال بزنیم.

 

 قدر تمام چیزایی رو که توی زندگی داریم بدونیم وبه اونا بنازیم.

 

اردک هیچ وقت نمیگه چرا بالهام کوچیکن چون یه نوک بزرگ داره

 

 وهیچ وقت نمیگه چرا قدرت پرواز ندارم, چون پاهای قوی برای شنا داره.

 

پس خودمونو با دیگران مقایسه نکنیمو ناشکر نباشیم.

 

 و بدونیم اون چیزی رو که داریم بهترینه

 

 و ما در نوع خودمون بی نظیریم.

 

 در این صورت راحت توی رودخونه زندگی شنا خواهیم کرد

 

 

ೊೈೇೆೋೊೈೇೆ ೊೈೇೆೋೊೈೇೆ

 

 

 

الهی!

 

 هر شادی که بی توست ، اندوه است

 

ೊೈೇೆೋೊೈೇೆ

 

 

ولادت   امیر المومنین    مبارک باد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 11  توسط  شیدای زمان  | 

 

 

همه چيز گاه اگر کمی تيره می نمايد

باز روشن ميشود زود

فراموش مکن اين حقيقت است

بارانی بايد،تا که رنگين کمانی برآيد

                                 و ليموهايی ترش تا که شربتی گوارا فراهم شود

                                

                                و گاه روزهايی در زحمت

                                تا که از ما انسانهايی تواناتر بسازد.

خورشيد دوباره خواهد درخشيد،زود

                                                  خواهی ديد

                                                                            (  کولين مک کارتی)

 

*~~*~~*~~*~~*~~*~~*~~~**~~~~*

 

چند تصویر  

 

 

 

 

*~~*~~*~~*~~*~~*~~*~~~**~~~~*

 

 

 

 

*~~*~~*~~*~~*~~*~~*~~~**~~~~*

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 11  توسط  شیدای زمان  |