تبليغاتX
غم دنیا رو نخور

غم دنیا رو نخور

 

سلام دوستان

قصد داشتم دیگه مطلب از خودم بنویسم بذارم اما وقتی این مطلبها رو خوندم اصلا نتونستم توی وبلاگم نذارمش

 

 

 

بي ز تقليدي نظر را پيشه كن   ...  هم به راي و عقل خود انديشه كن

     مرد باش و سخره مردان مشو  ...   رو سر خود گير و سرگردان مشو

    ديد خود مگذار از ديد خــــسان  ...   كه به مردارت كشند اين ناكسان!

    چشم چون نرگس فروبندي كه چي!   ... كه عصايم كش كه كورم اي اخي!؟
    آن عصاكش كه گزيدي در سفر   ...    پس بدان كاو هست از تو كورتر!

 


خودباختگي به اجماع ديد انسان را نسبت به واقعيت قضاياي زندگي كور مي‌ كند. انسان را نسبت به خودش مأيوس و بي‌اعتماد مي ‌كند. درحكايتي مي ‌گويد يك روز شاگردان به استاد مكتب‌ گفتند “ استاد  خدا نكند ؛ انگار رنگ شما پريده و چيزي ‌تان مي‌شود، مثليكه حال تان خوب نيست…“ استاد  ابتدا به القاء و تلقين بچه‌ها اهميت نميدهد. ولي وقتي آن القائات تكرار مي ‌شوند، استاد باور مي ‌كند كه واقعاً مريض است؛ و حتي وقتي چهره خود را در آيينه مي ‌بيند به نظرش مي‌رسد كه رنگش پريده است. (يعني به ديد عيني خودش هم اعتماد نمي‌ كند، ولي القاء بچه‌ها، يعني نظر اجماع را باور مي‌ كند.)

 


در لطيفه حكايت ديگري مي‌گويد: صوفي با خرش وارد خانقاهي شد. صوفيان مقيم خانقاه به خادم گفتند برو خر او را بفروش تا از پول آن امشب سماعي برپا كنيم. خادم چنين كرد. شب جمع صوفيان، از جمله همان صوفي خرباخته، شروع كردند به پايكوبي و سماع و سرود. ترجيع ‌بند سرودشان اين بود كه: “خر برفت و خر برفت و خر برفت.“

 


صبح وقتي صوفي خواست خانقاه را ترك كند از خادم سراغ خر خود را گرفت. خادم گفت آن سرود و سماع ديشب از فروش خر تو بود. صوفي با اعتراض گفت پس چرا ديشب اين موضوع را به من خبر ندادي. خادم گفت ديشب چند بار آمدم و موضوع را در گوشت گفتم. ولي تو چنان غرق در شور و هيجان بودي كه حرف من اصلاً به گوشت نرفت. وآنگهي، خود تو وقتي ديشب با آن شور و هيجان سرود “خر برفت و خر برفت“ را تكرار مي‌كردي هيچ از خودت پرسيدي كه معنا و منظور از آن چيست؟

 


صوفي گفت: من كاري به معنا نداشتم! چون همه مي ‌خواندند من هم خواندم.

اجتماع و اجماع انسان را بطور عجيبي هيجان ‌زده و كور مي ‌كند. همه ما به چيزهايي باور و اعتقاد داريم كه چون همه باور دارند ما هم باور داريم!


يكي ديگر از كليدهاي مطرح شده در مثنوي، خروج از احوليت است؛ و آن را در داستاني كوتاه توضيح مي‌دهد: خواجه‌اي غلامي احول داشت ، (احول يعني دو بين). به او گفت در صندوق خانهء  حجره ـ كه تاريك است؛ و سمبل تاريكي و تيرگي ذهن خود انسان است ـ يك شيشه هست؛ آنرا بياور. غلام احول رفت و برگشت و گفت: استاد، در صندوق خانه  دو شيشه هست. كداميك را بياورم؟ خواجه گفت: نه پسر جان، در آنجا فقط يك شيشه هست. چون تو دوبيني، يكي را دو تا تصور مي‌ كني. غلام با ناراحتي گفت: استاد مرا طعنه مزن؛ به من تهمت دوبيني مزن…، باري، استاد گفت: حالا كه اصرار مي ‌كني دو شيشه هست، برو يكي از آن دو را بشكن و ديگري را بياور. غلام چنين كرد، و با كمال شگفتي ديد شيشهء ديگر هم وجود ندارد.

 

(همهء ما انسان‌ها دوبينيم، ولي خودمان درك و باور نمي‌كنيم كه دوبينيم. و اين يكي از مشكلات ماست در طريق خروج از دوبيني رواني. در اين رابطه لطيفه‌اي هم هست: يك نفر دوبين‌ (احول) به دوستش گفت آن دو كبوتر را روي آن شاخه نگاه كن. دوستش نگاه كرد و يك كبوتر ديد. به او گفت فقط يك كبوتر روي شاخه است؛ ولي چون تو احولي، يكي را دو تا مي ‌بيني. شخص احول گفت اگر من احول بودم آن دو كبوتر  را چهار تا مي‌ديدم. پس احول نيستم.)


دو بيني معناي وسيعي دارد. زمان گذشته و آينده رواني حاصل دوبيني ماست. بازي ذهني “خود“ يا “هويت فكري“ استمرار خود را مديون نوسان ذهن در گذشته وآينده است. حال كافي است كه ذهن كاذب بودن تنها يكي از اين دو زمان را درك كند (يعني يكي از شيشه‌ها را بشكند!) تصور زمان ديگر نيز غيرممكن است. و چون ذهن از اين “دو“ زمان آزاد گردد، “خود“ مرده است.

تصور ما انسان‌هاي احول (رواني) اين است كه “خود“ يك پديده است و صفات آن، مثلاً حقير و بي‌عرضه، پديده‌اي ديگرست. حال آنكه حقير و بي‌عرضه در شكم همان چيزي است كه “خود“ تصور مي‌شود. اگر ما يكي بودن اين “دو“ را درك كنيم، كار بازي “خود“ به پايان رسيده است.
ما تصور مي‌كنيم “حقير“ متفاوت با “بزرگي“ است. حال آنكه اين دو بازتاب يكديگرند. آيا شما مي‌توانيد تصوري از “بزرگي“ داشته باشيد بي ‌آنكه به “حقارت“ بينديشيد؟ يا برعكس؟
اينكه پيامبر اسلام مي‌فرمايند: “خودت را بشناس تا خدا را بشناسي“، به اين جهت است كه تا وقتي “خود“ و انواع دوگانگي‌هاي حاكم بر آنرا نشناخته‌اي و “خود“ زايل نگشته است، با يك درون تجزيه شده و دوگانه چه اداركي مي‌تواني از وحدت و يگانگي داشته باشي!؟ يك ذهن دوگانه ‌بين فاقد ابزار و استعداد يگانه ‌بيني است!

 

 

شامل دیدگاه محمد جعفر مصفا بر گرفته از سایت شان

 

نوشته سميع رفيع

 

 

 

 

 

 

ZZZZZZZZ 

 

 

 

 

 

 

 یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین میرسد
و باز می شود بسوی و سعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دستهای کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کردیم
سرشار می کند .
و می شود از آنجا
خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کرد
یک پنجره برای من کافیست.
من از دیار عروسک ها می آیم
از زیر سایه های درختان کاغذی
در باغ یک کتاب مصور
از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق
در کوچه های خاکی معصومیت
از سال های رشد حروف پریده رنگ الفبا
در پشت میزهای مدرسه ی مسلول
از لحظه ای که بچه ها توانستند
بر روی تخته حرف "سنگ" را بنویسند
و سارهای سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند.


من از میان ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم
و مغز من هنوز
لبریز از صدای وحشت پروانه ایست که او را
در دفتری به سنجاقی
مصلوب کرده بودند.

 

ZZZZZZZZ ZZZZZZZZ 

صاحبان دل های حساس نمی میرند، بی هنگام ناپدید می شوند...احمد شاملو

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 9  توسط  شیدای زمان  |