تبليغاتX
غم دنیا رو نخور

غم دنیا رو نخور

 

يک خانم ٤٥ ساله دچار حمله قلبى شد و به طور اورژانس در بيمارستان بسترى گرديد. پزشکان تشخيص دادند که بايد فوراً جراحى قلب شود. هنگامى که بر روى تخت عمل خوابيده بود، ناگهان عزرائيل را ديد. از او پرسيد: «عمر من به سر آمده است؟» عزرائيل گفت نه، شما ٤٣ سال و ٢ ماه و ٨ روز ديگر از عمرت باقى مانده است و تا آن موقع من سراغ شما نمی‌آيم.
آن زن پس از اين که عمل جراحى قلبش تمام شد و از ICU به بخش منتقل شد تصميم گرفت در بيمارستان بماند و يک عمل زيبائى براى رفع چين و چروک‌هاى صورت، يک عمل ليپوساکشن براى بيرون آوردن چربی‌هاى دور شکم، يک عمل زيبائى بر روى بينى، يک عمل براى کشيدن پلک چشم و ... نيز انجام دهد. او رنگ موهايش را نيز عوض کرد و حتى دندان‌هايش را هم جرم‌گيرى و سفيد کرد! همه اين کارها به خاطر اين بود که می‌دانست مدّت زمان زيادى زنده خواهد بود و می‌خواست از بقيه زندگی‌اش لذت ببرد.
وقتى که همه کارها تمام شد، او بيمارستان را ترک کرد و هنگامى که داشت از اين طرف خيابان به آن طرف می‌رفت تا سوار ماشين شود و به خانه‌اش برود، ناگهان با آمبولانسى که به سرعت در حال وارد شدن به بيمارستان بود تصادف کرد و کشته شد.
وقتى به آن دنيا رفت، دوباره عزرائيل را ديد و به او گفت: «مگر نگفتى که من ٤٣ سال ديگر زنده خواهم بود و سراغ من نمی‌آيی؟ پس چرا به حرفت عمل نکردی؟»
عزرائيل گفت: «اوه !!! تو بودی؟ اصلاً نشناختمت!!!»

آن‌هايى که هميشه مواظب پشت سرشان هستند، حادثه جلوى رويشان سبز می‌شود!

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 11  توسط  شیدای زمان  | 

 

سلام

 این سه ماه چند روزه

 

18 آذر

چقدر خوشحال بودم وقتی اسم توی سایت دیدم برای چاپ مقاله ام در کتاب

ساعت10:45

_______________________________________

 

19آذر

روز به یاد موندنی بود از ساعت 8 تاساعت 19لحظه لحظه هاش به یاد موندنی بود توی اولین همایش علمی تخصصی کامپیوتر

_______________________________________

 

مثل  زنبور هی دور سرم می چرخی و هی داری  توی سرم  وز وز می کنی..

(که چرا نوبت من نشد برای ارئه شفاهی)

تو هیچ وقت نفهمیدی که بدترین جای دنیا سرمنه که داری سر به سرش میزاری !!

مربوط به روزهای بعدازهمایش ( روزهای آشفتگی ام بود )

_______________________________________

امروز بعد مدتها نشستم و-بلا-گ خونی کردم ..

یه عالمه از این وبلاگهایی که اتفاقهای روزانه رو توشون می نویسن خوندم

یه عالمه شادی .. یه عالمه درد .. یه عالمه روزمره گی ..

یه عالمه روز مرگی ( با حرف "ر" ساکن ) ..

یه عالمه زندگی رو خوندم ..

تقریبا همشون شبیه هم بودن .. اما متفاوت ..

_______________________________________

از 23تا29

چقدر هوای دلم این روزها یخ کرده ..

مزه تنهایی از نوع دیگه ...

_______________________________________

23 آذر

حالا چه فرقی میکنه که من اینجا دارم چه طوری نفس می کشم ..

حالا چه فرقی می کنه

که من اینجا دارم نفس نفس .. دَم به دَم .. دُم به تله ی این شب و روزهای الکی می دم ..

من این روزها خیلی فرق کردم ..  حالا چه فرقی می کنه  که چه فرقی ؟؟

چه فرقی می کند؟؟کاش می دونستی

ساعت 18

_______________________________________

دی ماه

امتحان میان ترم و امتحانات پایان ترم

 _______________________________________

5تا 13بهمن

تنهایی این روزهام سخت بودتمام این روزها مهمونی بودم از چیزی که بدم میاد

______________________________

14 بهمن

.. !! ..

..

..

..

.. گاهی سنگها هم از صبوری باز میشن .. میشکنن ..

چه عذابه .. چه تلخه ..

چه سخته .. باور کردن یا نکردن هر حقیقتی توی این دنیااا ..

احساس می کنم شبیه ۲ تا علامت تعجب شاخدار شدم ..

شاید هم شبیه دو تا نقطه ی بی قافیه ..

حتی آینه ها هم دو رو دارن .. امروز روی دیگرم را دیدم از رو به رو ..

مانده ام پشت سر تغییرها .. تمامی هم ندارند انگار ..

_______________________________________

 

 

15 بهمن

امروز خیال می کنم .. خیال میشوم .. دلم آسمان میخواهد ..  با همه ی ابرهای  کبود توی دلش .. درست همین امروز .. درست همین حالا که می خواهم  ابر شوم .. باران می بارم  ..

 

ساعت 14

_______________________________________

 

 

ته مونده :

یک : دنیا همیشه اینجور نمی مونه ..

دو : : تو هم اینطور نمی مونی ..

سه: آخ کوچولو یه لیوان آرامش لطفاً ..

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 21  توسط  شیدای زمان  |