تبليغاتX
غم دنیا رو نخور

غم دنیا رو نخور

 

جهانی باش و جهانی فکر کن !
رازِ جهانی شدن، گذشتن از روزمرِّگیهاست .
گذشتن از بیهوده ها و چیزهای بی ارزش است و اندیشیدن به افقهای تازه .
رازِ جهانی شدن دراین است که تو دنیایت را بزرگتر کنی ...
وسعتِ دید چشمهایت را وسیع تر کنی ...
از هویتِ ناچیز وقالب تنگ وجودِ اکنونت، به هویتی برسی با ظرفیتِ پذیرشِ بالا!
ظرفیتِ تو بیش از این چیزی است که تا کنون بوده ...
فراتر از چشم و هم چشمی و حسادت و کینه توزی !
ظرفیتت را بالا ببر !
از مرزِ تنگ نظری ها عبور کن !
سعی کن خودت را از شرِّ محدودیتهایی که باعث خشم و ناراحتی در تو می شود، خلاص كني .
جهانی شدن یعنی که تو، انسانی هستی فراتر از شغل و مقامت .
فراتر از آدرسِ خانه و میزان ِ دارایی هایت .
دنیا به خانه ی تو و همسایه ی دیوار به دیوارت خلاصه نمیشود .
دنیا بزرگتر و فراتر از این است که تا کنون می اندیشیدی .
جهانی شدن را آغاز کن تا از پوچ نگری ها رها شوی !
جهانی شدن یعنی که تو تنها نیستی .
یعنی که تو به جهانِ هستی ، متصلی !
یعنی سلولهای بدن تو با همه ی جهان در ارتباط است !
به ستاره ها نگاه کن و جهانی شدن را تجربه کن !
بزرگ بیندیش !
بگذار تا افکارت رشد کند .
اجازه نده انسانهای حقیر و ناچیز تو را به سوی خشم بکشانند ، نا چیزها را رها کن و بزرگ شو .
جهانی شو !
آنگاه دیگر از غیبت و بد گویی لذت نمی بری !
هرگز حسادت نمی کنی ، هیچگاه کینه ای به دل نمیگری !
هیچگاه در زندگی خصوصی مردم تجسس نمی کنی !
جهانی شو ! تا برای یک لقمه نان ِ بیشتر، سر کسی کلاه نگذاری !
جهانی شو ! تا بدون هیچ چشم داشتی به همه ی موجودات زنده کمک کنی !
جهانی شو ! تا از یک بُعدی بودن خارج شوی !

 

 

 پ ن :فکر کن تا احساس بهتر داشته باشی

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 9  توسط  شیدای زمان  | 

 

سرمایه های هردلی

                        حرفهائیست که برای نگفتن دارد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 11  توسط  شیدای زمان  | 

زندگی دو چهره بیشتر نداره، یا به بازیت میگیره، یا به بازیش میگیری!!

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 11  توسط  شیدای زمان  | 

 

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند يک هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاريخ امتحان اشتباه کرده‌اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضيح دهند . بنابر اين آنها براي توجيه غيبت در امتحانشان فكري كردند !
آنها به استاد گفتند : ما به شهر ديگری رفته بوديم که در راه برگشت لاستيک خودرومان پنچر شد و از آنجايی که زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولانی نتوانستيم کسی را گير بياوريم و از او کمک بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم. استاد فکری کرد و پذيرفت که آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند.
چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند. آنها به اولين مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سؤال خيلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند. سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سؤال اين بود :


کدام لاستيک پنچر شده بود...؟!!

 

ــــــــــ"""""""""""

چهل روز گذشت خدا بیامرزد

هیچ وقت نمیدانستم بعد از این  پست(جدول.۲۷ اردیبهشت) که گذاشتم بعدازظهر خبر مرگ راباید بشنوم

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 11  توسط  شیدای زمان  |