تبليغاتX
غم دنیا رو نخور

غم دنیا رو نخور

زندگی دو چهره بیشتر نداره، یا به بازیت میگیره، یا به بازیش میگیری!!

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 11  توسط  شیدای زمان  | 

 

 

حکایت - از منطق الطیر عطارِ نیشابوری – درد راستین

 

چون زلیخا یوسف را به زندان بازداشت.غلامش را گفت: پنجاه چوب بر او زند آن چنان که آهش را از دور بتوان شنید. آن غلام چون روی یوسف را بدید، دل به این کار یاریش نداد. پس پوستینی بر او انداخت و چوب را بر او می نواخت و با هر ضربه یوسف ناله ای می کرد. چون زلیخا ناله های یوسف را شنید از غلام خواست تا سخت تر بنوازد. غلام گفت: ای یوسف چون کار من تمام شود و زلیخا بر تو نظر اندازد بیشک مرا توبیخ کند که هیچ زخمی بر تو نیست. پس رخصت فرما تا ضربه ای به حقیقت بر تو زنم. پس چون یوسف تن برهنه کرد ولوله ای در هفت آسمان افتاد. غلام دست خود بلند کرد و سخت چوبی بر او زد که در خاکش افکند. چون زلیخا این بار آه یوسف را شنید گفت: بس، که این آه از جایگاه بود پیش از این آن آه ها ناچیز بود و این آه از صاحب درد بود.

 

گر بود در ماتمی صد نوحه گر

آه صاحب درد را باشد اثر

تا نگردی مرد صاحب درد، تو

در صف مردان نباشی مرد، تو

هر که در دل عشق داد سوز،

شب کجا یابد قرار و روز، هم

 

کایت - از منطق الطیر عطارِ نیشابوری – عیب!

 

جوان شیر دل خصم افکنی چندین سال عاشق زنی بود که سپیدی کوچکی در چشم

داشت و جوان آن سپیدی را بی خبر بود. با آن که بسیار بر زن نظر کرده بود مرد عاشق بود و در عشق کی خبر یابد از عیب چشم یار. بعد از آن کم کم عشق جوان کم رنگ شد و دردش نقصان یافت. پس عیب چشم یار را بدید و پرسید که این سپیدی که در چشم تو آشکار شد. گفت: آن ساعت که عشق تو کم شد، چشم من نیز عیب آورد.

 

چون ترا در عشق نقصان شدپدید

 

 

عیب اندر چم من زان شد پدید

 


 

حکایت - از منطق الطیر عطارِ نیشابوری - سزاوار

 

لشگر محمود شاه در سومنات بتی یافتند به نام لات. هندوان به زاری و تمنا از او خواستند تا در برابر ده من زر بت را باز ستانند. شاه بت را نفروخت و در عوض آتشی بر افروخت و لات را در آن بسوزاند. یک از سردارانش گفت: زر از بت بهتر بود، کاش بت را به آن همه زر می فروختی. شاه گفت: ترسیدم که در روز حساب کردگار آذر و محمود را به پیش آورد و بگوید که او بت تراش بود و تو بت فروشی. ناگاه از میان بت که در آتش می سوخت بیست من گوهر برون آمد. شاه گفت: لایق این بت آن بود و از خدای من مکافات این بود.

 

بشکن آن بتها که داری سر بسر

تا عوض یابی تو دریای گهر

نفس را چون بت بسوز از شوق دوست

 

 

 

 

اینم یه عکس جالب دیگه

 

                

    

 

 

 

تا بسی گوهر فرو ریزد ز پوست

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 11  توسط  شیدای زمان  | 

 

 وقتی بزرگ می شوی  دیگر نمیتوانی  به کلاغ  ها  سلام کنی

 و برای  پرنده هایی که آوازهای طلایی می خوانند 

 دست تکان دهی .

دیگر نمی توانی دلت شور  بزند برای جوجه  قمری های که 

مادرشان بر نگشته .

 

 

 

دیگر نمی توانی  دلت شور بزند

 برای گنجشک هایی که وقتی آسما ن دلش بارانی می شود  دنبال

سر پناهی می گردند

فکر کنی  ....

اگر یک روز  مردم _ همان هایی  که خیلی بزرگ شده اند –

دل شوره های قلبت را ببینند   به

 تو بخندند

وقتی بزرگ می شوی ، دیگر نمی ترسی نکند  فردا صبح 

 خورشید در نیاید حتی دلت نمی خواهد

پشت ابرها  سرک بکشی  و خانه  خورشید را از نزدیک ببینی .

دیگر برای آسمان  که دلش گرفته  است ،و یک ریز اشک هایش  می ریزد 

دعا نمی کنی .

وقتی بزرگ شدی  آرزو نمی کنی که

 ای کاشششششششششششش

  قدت می رسید  واشکهای آسمان  را پاک می کردی .

وقتی بزرگ می شوی قدت کوتاه می شود ، و آسمان  بالا می رود

و تو حتی دستت  به ابرها نمی رسد

و دیگر برایت اهمیت ندارد  که توی کوچه پس کوچه های  پشت ابر 

چه خبر است ؟!

آنها آنقدر دورند که تو

 نه گریه هایشان و نه قهر هایشان نه لبخند هایشان را نمی بینی

و  ستاره  هم بازی قدیمی تو  - آنقدر کم رنگ می شود 

 که اگر تمام شب دنبالش بگردی 

پیدایش نمی کنی .

وقتی بزرگ می شوی دور قلبت سیم خادار می کشی 

و تمام پروانه ها را بیرون می کنی

و  دیگر دلت برای گل سرخ  روی شاخه  شکسته شده است

 و فریاد می کشد دلت  نمی سوزدو تو با آن ...

چون آنقدر دور قلبت...

 

 

ولی یک روز

یک روز  یادت می افتد که تو  سالهاست چشمانت را گم کرده ای

  و دستانت را  در کوچه های کودکی جا گذاشته ای  ودیگرخیلی دیر شده است

فردای آن روز تو را به خاک می دهند ...

و می گویند

  خیلی بزرگ شده بود !!!!!!!!!!

 

عجب روز گاری

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 11  توسط  شیدای زمان  | 

چرا از تنهایی می گریزی؟ و از اندوه؟...

 تنهایی به ما فرصت می دهد تا به درون خود توجه کنیم و عمیق شویم .

 درست است که در بسیاری از لحظات تنهایی دچار غم و اندوه می شویم

 ولی این لحظات زیبا هستند.

البته به شرطی که این قدر در اندوهت غرق نشوی که دیگر قادر به دیدنش نباشی.

وقتی که آدم شاد است هیچ گاه مانند زمانی که غمگین است عمیق نیست.

 اندوه عمق دارد در حالی که شادی سطحی است.

 به آدم هایی که همیشه شادند نگاه کن.

 متوجه میشوی که سطحی و کم مایه هستند.

هیچ عمقی ندارند.

شادی مانند موج دریاست که بر روی سطح آب روان است

در حالی که اندوه ،عمیق همچون اقیانوس است.

 شادی شلوغ و پر سر و صداست ولی غم دارای سکوتی خاص است.

شادی مانند روز است و اندوه مانند شب.

شادی مثل نور است و اندوه مثل تاریکی است.

 نور می آید و می رود اما تاریکی باقی می ماند.

 تاریکی ابدی است. روشنایی گاهی اتفاق می افتد اما تاریکی همیشه هست.

در دنیای اندوه خیلی چیزها را احساس خواهی کرد .

اندوه به تو فرصت نگریستن می دهد.

مثل کسی که در عمق تاریکی نشسته و اشیا را در روشنایی می بیند.

 در اندوه از سر و صدای آزار دهنده خبری نیست...سکوت حاکم است

 اما سکوتی زیبا... هیچ مزاحمتی وجود ندارد.

آدم می تواند در عمق بی انتهای آن فرو رود و سپس کاملا شاداب از آن سر برآورد.

 همچون استراحتی جانبخش....

در دنیای اندوه اینقدر سعادتمند می شوی که می توانی یکدفعه احساس شادی کنی.

    پس اندوه را به عنوان یک موهبت بپذیر و وقتی غمگین می شوی فکر نکن اتفاق بدی برایت افتاده

 و سعی نکن از آن بگریزی

 و برای رهایی از آن مثلا به مهمانی بروی یا تلویزیون تماشا کنی وروزنامه بخوانی

فقط برای این که اندوهت را فراموش کنی. این فرصتی است که نباید از دست بدهی.

  اندوه و شادی دو قطب زندگی هستند.

مثل لذت و رنج.مثل نور و تاریکی...زندگی که تنها لذت در آن باشد دارای گستره ی سطحی است

ولی عمق ندارد.

زندگی آکنده از اندوه هم فقط عمق دارد اما گسترده نیست.

 در حالی که زندگی که دارای غم و شادی باشد

 چند بعدی است و هم در سطح و هم در عمق گسترش می یابد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 9  توسط  شیدای زمان  | 

قسمت دوم 

 پنجره 

تو دریای هستی ، هر مفهومی با ضد خودش شناوره!

  تا ظلم نباشه عدالت رو نمی شناسی .

تا تنهایی و تاریکی  غرقت نکنه ، از روشنایی درکی نداری .

 تا درد نکشی لذت رو نمی چشی .

 همه این صفات با ضد خودشون، همراه و هم معنی می شن.

 درد و رنج و زشتی ظلم واسه تو که اهل بینش هستی

 یه فرصت طلایییه تا بتونی  ضد شو نون ، تو وجودت بپرورانی.

 کندن و جدا شدن از هر تصویر نادرستی که از خودت داری، درد ناکه.

اما بعدش مزه  رهایی رو  خوب می چشی .

 اگه می خواهی تغییر کنی

اول باید به خودت  اعتراف کنی

 که این تصویری که بهش چسبیدی لایق روح تو نیست .

 واسه اعتراف کردن دلیری لازمه، پس شجاع باش و نترس.

باید به یاد بیاری  هر چیزی رو  که تو رو از خودت جدا می کنه

 خاطره هایی  که بهت هویت می دن ، تجربه هایی که شده ارزش تو ،

 همه رو  دوباره از یاد ببر.

 تو هر لحظه قادری خودت  رو بسازی.

 تنها یه دریچه س که یک بار  به روی تو باز می شه.

 همون  دریچه که اجازه می ده به دور و برت خوب توجه کنی.

 تو فقط همین یه لحظه رو، واسه تغییر کردن داری.

 پس تو همین لحظه اراده کن

  تا اون تصمیم خلق بشه و بعد معنا پیدا می کنه.

 و قتی به آخرین لحظه تو جه می کنی

 به تنها ترین امکان تو برای مشاهده  دقت کنی.

 همه چیز دور برت ، شفاف می شه.

 واسه رسیدن به هر هدفی ،تو   به زندگی کردن در لحظه  نیاز داری

.

 اگه لحظه ها رو به بعد ها ، پاس بدی

 

  هیچ وقت نمی رسی، چون تضمینی  برای  بودن در لحظه بعد نیست.

 

راه...... مثه پنجره، تو رو گام به گام پیش می بره .

 امروز یکی از همین فرصت هاس.

 تنها راه رسیدن به هدفت، همین اکنونه،که داره از دست می ره .

 یه پنجره در اختیارته تا تو بتونی، سهم تماشای  خودتو نگاه کنی .

 این پنجره تنها راه رهایی تو ، از  خود بینی و خود شیفتگیه.

 همو نی که می تونی  تو رو  از حصار نفرت  و بد بینی رهاکنه

 تو نه گذشته ای  داری ونه آینده ای رو می شناسی.

 هر چه هست همین لحظه است

تصویری   که از خودت داری، تو نیستی

 تو تصویر هستی  که دیگران از تو  ساختن.

اگه قرار بشه خودتو، تعریف کنی

 همه اون چیز هایی رو  می گی که دیگران  در باره  تو گفتن .

 بهت  می گن: بی عرضه بی اراده دست پا چلفتی  نا امید،سر کش،

 یا خیلی مسئول، متعهد، منظم، تو هیچ کدام از این تعاریف نیستی

 

تو فقط خود خودتی

 

 اونی که  رنگ بو و حس بینایی رو، درک می کنه.

 تو همونی که هر وقت اراده کنی یکی دیگه میشه

 به تعاریف اعتماد نکن

 به توا نایی نگاه کن.

 بزرگ ترین هدیه خالق هستی به من  تو امکان  تغییر کردنه.

 این توانایی، بزرگترین فرصت ما، برای بودنه

  وقتی به دنبال فرصت ها می گردی ، به سراغت نمی آن

 فرصت ها هر لحظه با من و تو  نفس می کشه

 غذا می خوره چیز می نویسه، می خوابه

 

فرصت تویی! فرصت منم!

 هر حادثه و کلامی  پیامی برای  توست

 تا چشما تو باز کنی.

 وقتی سر سپرده گوش می سپاری ، راز ها رو می شنوی .

هدایت  همیشه در راهه

تا آ گاهی  من و تو رو شکار کنه.

 تا معرفت و حکمت  قوی تر  و پر دل تر ، بشن.

 اما من تو در راهه نیستیم.

 تنها مسیر بودن ، زندگی در  اکنونه.

 باور کن

 که این آخرین پنجره به سمت حیات  توست

 اون وقت یه اتفاق  تو روحت می افته که همیشه ، هشیارت می کنه

 

  اون وقت که می تونی  با هر لحظه زنده  بشی

 و در لحظه بعد بمیری

 

با هر  لحظه هستی

  و با  لحظه بعد از هستی

 

 

 و در این بودن و نبو دن

راز  جاودانه زیستن رو می شناسی.

 

 

 یه روزی این راز بزرگ، خودشو به ما نشون می ده

 

به یاد بسپار

 

پنجره ها برای  چشم های نا بینا همیشه بسته اند .

 برای کسانی که به دنبال نورند

  امیدی هست.

 در هر حال  و هوایی که هستی ، با من باش.

 اگه دیوارها تو رو حبس  کرد

اگه باز هم  گره ای، مسیر زندگیت رو کور  کرده،

 خوب نگاه کن

صدایی از اعماق هستی می شنوی صدایی که با مهربانی، هدایتت می کنه

 صدای که با یک پیام به روح تو ، هشدار می ده.

 که من یک پنجره ام.

 دریچه ای رو به سمت تماشا.

 فرصتی برای بودن تو

 و فرصتی  تا  همین نفس که می آد،

 می رود

 و شاید لحظه بعد، دیگه بر نگرده.

پایان کوچه باغ های بی قراری

نوشته:هله پتگر

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 8  توسط  شیدای زمان  | 

قسمت اول

پنجره

 

من یک پنجره ام دریچه ای رو به سمت تماشا .در قلب سنگی  و یا گچی یه دیوار .

 فرصتی که تو می تونی با چشم های من ،آن سوی دیوار رو بنگری !از این فرصت آگاهی ؟

 از کنار من بی تفاوت  نگذر .

 پنجرها امکانی برای بهتر دیدنند.

 فر صتی برای از خود گذشتن .

 زمانی من معنا پیدا می کنم  که بیننده ای دقیق به ؟آن سوی من بنگره.

 اگه ببنده نباشه، پنجره  بی معناست !

 مثه یه شکاف در بطن یه دیوار ، سرد ساکت خاموش  و بی صدا ست.  اما نگاه دقیق تو ، می دونه

 در قلب من چی می گذره. پنجره با نگاه بیننده  مشاهده میشه .

 همان طور که تو به من نگاه می کنی و از  من می گذری

  من نیز  به تو  می نگرم  و با تو  و همراه تو  از خودم می گذرم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پنجرها نشانه اند .  نشانه های که گاه  در زندگی روز مره ، در گرما کرم دل مشغولی  ها و گرفتاری ها ،

 به من و تو چشمک می زنن.  اما اگه هشیار باشی ، سر بزنگاه به دادات می رسه.

  وقتی دل تنگی و غریب تنها  و دور از وطن  و یار و دیار ی.

 و قتی که کشتی هایت به گل نشته اند

  وقتی که پشت سر ، هیچ تکیه گاهی نمی شناسی  نا گهان پنجره ای  رو به تو گشوده می شه!

 و فر مان رهایی از قلبت  صادر میشه .  پنجره ها مر زهای عبو رند .

 گاه فقط یک کلمه ، مثه یک پنجره  به روی روحت ، لبخند  می زنه .

 گاهی  یه صدا  ، مثه  پنجره ، هوای تازه ای را رو به ریه هایت  می دمه !

 گاهی یه سفر ، راهی به سمت  فرصت هاس!

 پنجره ای  برای عبو  دل تنگی ها  تو و روزنه ای برای شروع آشنایی هاس !

 گاه یه فکر خلاق، دریچه ای برای رسیدن  به نا شناخته هاس .

 گاه یه نگاه ، مثه یک پنجره برای پریدن به وادی  دلداگی هاس.

 اشاره ای  به روح تو برای تغییر  و  د گر گونی هاس!

برای کسی دیگر شدن . برای همیشه تازه تر شدن هاس.

از کجا باید شروع کرد ؟

  وقتی که در زمان ، نه آغازی هست  و نه پایان.

 

 

 زندگی امتداد همین لحظه های زود گذر. لحظه ای که با تصور من و تو، مفهوم زمان به خودش می گیره.

 ادامه پیدا می کنه

میشه گذشته  و حال و آینده.....................

 

 

لحظه ای  که گاه  قدش به بلندی  نفس های من وتو  نیست .

 اما با هی رفتن و آمدن ، خط عمر ما رو می سازه

  و ما  چه خوش با وریم  که تصور می کنیم  این خط عمر ما رو  می سازه و ما چه خوش باوریم

 که تصورمی کنیم این خط عمر فردا هم  ادامه داره.

  چه بی خیال لحظه ها رو تباه می کنیم

  به امید فردا فردا .  این مفهوم گنگ و بی معنا.

لحظه یعنی فرصت  و فرصت یعنی  بستر اقتدار  تو، تنها مجال بو دن تو .

 یک آن ودیگر هیچ .

 تا نفس هست ، هستی. اما نفس  بی زمان و مکان در فراز و فرود ه.

 پس لحظه، یعنی تنها پنجره رو به حیات.

  آخرین اماکن بودن  ومشاهده کردن !

  روزی نا چار می پذیری که فرصت ، مجالی اندک و بسیارکوتاه تر از  تصور ماست .

 اون وقت  تنگری  بیدارت  می کنه. بهت  هی می زنه .

 آموزگار درونت  صدات می کنه که :  هی پس تو کی می خواهی تغییر کنی ؟کی؟

 و تو باز می گی، فردا،  فردا روز بیداری منه. و فردا هر گز نمی یاد  تا تو باورش کنی.

 هر چه هست حقیقی  است  همین لحظه س که در حال گذر ه.

 همین لحظه  که وقتی ممتد شد،  می شه زمان.

  اما زمان بی معناس.

 زمان اسارت ثانیه ها و لحظه هاس.

 خیال عبور تصوری کور و باطل. همه راز هستی از همین جا شروع  می شه.

 از پنجره ای به نام اکنون!

دیروز هم ، به دنبال  همون تصور باطل ، هست می شه.

 سایه اون چیزی که من وتو  اسمشو ، تجربه می ذاریم   .

 مدار هیچ و پوچ و تکرار  ملال.

 هر چه هست  در اکنونه و بس

  هر چی به زمان بیشتر بچسبی ، بیشتر پیر می شی.

 زودتر از دستش می دی. با همین لحظه جاری شو .

زودتر از دستش می دی. با همین لحظه جاری شو .

 بذار کلمه ها  و مفهوم  پنهان هر کلمه  تو رو با خودش ببره.

 بذار عطر و هوش ربای هر حقیقتی تو رو جادو کنه.

 بذار به  همه چیز طوری نگاه کنی که انگار از دیدنش در حیرتی .

  مثه یک ماهی تو آبهای اقیا نوس، گم شو و باز شنا کن

  به هر سمتی که احساست رهبریت می کنه . برو.

بهم بگو ، چند وقت می خواهی عوض بشی؟!

 از امروز  می خواهی که یه آدم صبور  باشی.

 دیگه سر کسی فریاد نزنی.

 گفتی از  فردا می رم سر کار ! بسه دیگه بیکاری عاطل و باطل بودن بسه بی تفاوتی

 از قدیم  گفتند  فردا روزخداست ! از ..... فردا همه چیز عوض می شه.

 اما حیف هیشکی نمی دونه ، فردای خدای کی!

 

 

 ببین رفیق

تا سایه ات سنگین نشده بذار بهت بگم

 این آدم های که صبح تا شب  از تو کوچه باغ رد می شن ، تو دلشون یه  عالمه درد دل  دارن .

 یه عالمه حرف که خوش دارن با یه کسی در میون بذارن تا بلکه  کمی سبکتر  بشن.

 همه این آدما دلشون می خواد یکی فرصت کنه به درد شون گوش کنه .

 اما اگه یکی هم پیدا بشه ، خودشون  وقت و حوصله شو ندارن

 همه دنبال همون پنجره ان.

 همون پنجره ای که کوچه باغ ازش حرف می زنه.

 تو بهم بگو پنجره ها کی دیده می شن؟!

 

 

می دونی رفیق!

 آدما  عینهو  پنجره های رو به  روی هم اند .

  هر چی تو صورت هر کی دیدی، یادت باشه ، عکس خودته .

  داری منظره خودتو، تو قاب پنجره ها  دید  می زنی !

 اگه زیبایی دیدی خودتی .

 اگه دیدی آدما یه جوری کج و کوله به نظر می رسن، از خودت بپرس، کجای تو کجه؟!

اگه فکر می کنی از وسط آسمون افتادی  میون یه عده آدم بی مرام  و بی کلاس !

 از خودت بپرس ، اون آدما  کدوم بخش از شخصیت من اند.

 

ادامه دارد

نوشته:هله پتگر

 

 

و یه کمی به خودمون  بیام

کاش ببینیم که  لحظه ها در حال گذرن

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1384ساعت 11  توسط  شیدای زمان  | 

گوش کن به صدای سکوتم با لبانی بسته و کوله باری از حرف، تنها بشو، سخن از مرگ ، سکوت

 لحظه هاست، از چه فرار می کنی  مهربان من؟ از صدای نالان این  دل، دل تنگ ؟ یا از سکوت لحظه های  این شب تار،  نهراس ....... من اینجا  کنار تو هستم  و مانم  ای خیال شیرین  من  به من بنگر... که ماه  شبای تار تو  چه آرام  از پس  پرده ی نازک ابر دارد  خود نمایی می کند  تو هم بمان  اینجا  و نگذار  برای لحظه ی فراموشت کنم  که تو همان  حباب  رویای منی

تر سم از اینکه انعکاس نور ماه حباب لغزان  مرا پاره کند  و دیگر نتوانم  تو را از پس لحظه های عشق اینگونه تما شا کنم ! بیا با هم بخندیم  در این فرصت کمیاب! تا اگر برای لمس کردنش دیرجنبیدیم  خط کمرنگ لبخند  مانده باشد بر لبمانمان  به یاد گار ! چه فرصت غنیمتی ! هر گز رویای ندیده بودنت  زیبای من ! آه ! انگار داشت فراموشم می شد  که تو تنها یک رو یای درون  لحظه های حبابی من !کاش بچه بازیگوشی اینجا بود  و با شیطنت هایش ، لحظه هایم را حباب  باران  می کرد !

و اما افسوس کسی نیست در این اتاق تنهایی من، جز من و خیال تو ...................

از طرف یه تیکه ابر

چقدر روزهای خوش بود اما افسوس  ...........

 

 سلام صد سلام دوستان گلم  خوب  هستین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟انشالله خوب باشید

 اگر هم خوب نیستید  به امید خدا حالتون خوب بشه

 خوب

 چی بگم ؟؟؟؟؟؟؟؟

 حال من رو می خواهین بپرسین  ؟ بد نیستم ،خدارو شکر می گذره

 راستی مطلب های وبلاگم داره کم کم بوی غم می گیره چی کار کینم  ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

قرار نیست ایجا کسی غمگین  بیاد  و غمگینم   بره باید از مطلب های من شاد بشه بعدش بره

 مگه نه

اره جون خودم  ! نه اینکه مطلب هام خیلی شاد ! این انتظارم داشته باشم

 آخه خودم یه مدت بود واقعا ( غم دنیارو می خوردم )دیگه دیگه

 باید رو حیه وبلاگم شاد کنم 

 در خواست کمک از دلهای شاد

کسی هست یا نه؟؟؟؟  ای بابا حالا همه مگن ما خودمون  گرفتاریم

  جون من!!!  چند لحظه بی خیال غم دنیا شو بی خیال حرف مردم بی خیال زخم زبوناشون ، چشماتو ببند  فقط به آسمون آبی به دریای آروم بعدش خودت بهتر می دونی، فکرت پیش کی میره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پیش اونی که این روآفریده تا ما باهاش آرامش  پیدا کنیم .وای خدای من!! چه کلمه زیبایی/آرامش

حالا  یه آرزوبه اندازه دل مورچه ،آره مورچه!! درست مورچه خیلی کوچک، اما دلش خیلی بزرگ  شاید بیشتر ما

 حالا چشماتو باز کن

 امیدوارم آرزوت برآورده بشه

به امید آن روز

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 9  توسط  شیدای زمان  | 

اگر آب باشی ،فواره باشی...

 

دوست من ! زمانی می رسد که  می فهمی اگر ، فواره هم بودی و یک بند بالا

 می رفتی ، باید بر می گشتی  پایین .این خاصیت فوارهاست. اصلا  خاصیت بالا رفتن  این است .

 

آن روز وقتی پایین آمدی فکر می کنی  شکسته  شده ای ، مثل ساقه های تر و گلهای نسترن خیال می کنی  همه چیز تمام شده است . و دروازه هایی را که،آرزو داشتی وقتی به آن بالا رسیدی بازشان کنی و از آنجا یک عالم نور و دلخوشی برداری ،حالا تا ابد  بسته  شده اند .

 

نه ، تو این فکر ها را نمی کنی ، این فکر ها مال دلهای کوچک است که ظرفیت افتادن ندارن . ولی تو آنقدر بزرگی که باور داری بالا و پایین مهم نیست ! مهم این است که فواره باشی ،آب باشی و به چشمهای  خسته و از یاد رفته و دلهای عتیقه خاک گرفته ، یک آسمان  پرستو های زلال تازگی هدیه کنی .

 

 میدانی اگر آب باشی ،حتی ته زمین هم ،زیر آن همه سنگ و سیاهی باز هم آبی .اگر هم بالا بروی بالای بالا و ابر بشوی ،توی آسمان ،بازهم آبی .باز هم خوبی و دوست داشتنی.

 

پس هیچ وقت نگو شکستی ،نگو همه چیز تمام شد. حالا برو و به آن لحظه هاکه

 می خواهند تو را بشکنند بگو ، که می خواهی آب باشی و آب هر جا که باشد بالاست!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 11  توسط  شیدای زمان  | 

در هر هفته دو روز است که هیچ گاه نباید نگرانشان باشیم، دو روزی که نباید در موردشان ترس و تشویشی داشته باشیم یکی از آنها دیروز است با همه اشتباهات و غم هایش و دلواپسی هایش درد ها و رنج هایش و خطلا ها و لغزش هایش دیروز برای همیشه گذشته است و خارج از کنترل ماست. تمام ثروت دنیا قادر به باز گرداندن دیروز نیست ما نمی توانیم حتی یک عمل انجام شده کوچک را از بین ببریم. یک کلمه گفته شده را نیز نمی توانیم پاک کنیم. دیروز تمام شده است. روز دیگر که نباید نگرانش باشیم فردا است با تمام مبارزاتش، مسولیت ها، امید ها و اعمال نا شناخته اش فردا خارج از کنترل ماست. خورشید فردا یا با تمام شکوه و جلالش و یا در پشت ماسکی از ابر طلوع خواهد کرد .در هر حال طلوع خواهد کرد و تا ان موقع هیچ ضمانتی برای فردا نداریم چون که فردا هنوز زاده نشده پس فقط یک روز می ماند امروز هر کسی فقط در میدان نبرد یک روز می تواند بجنگد. امروز زمانی است که مسولیت های دیروز را همراه داریم و فردایی که از بین می رویم تجارب امروز نیست که مر دمان رادیوانه می کند بلکه افسوس جانگداز از کار های انجام شده دیروز و بیم و اتفاقی است که فردا ممکن است رخ دهد . امروز را به بهترین نحو ممکن بساز و فقط در یک روز زندگی کن کاشکی می شد

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 16  توسط  شیدای زمان  | 

 
زرد ها ، ار غوانی ها ، قر مز ها
 
پاییز از لحظه های سرد پنجره  سرازیر می شود ،
تنها و سر ریز از غربت .  غم صدایش پر از یاد گار  بهار  است . 
 حرفهایش را با بغض می گوید  و می ریزد روی شادی کو چک آ دمها .
او با تمام ابرها و گریه ها  نسبت دارد
پاییز غریبانه را ه می رود  و غریبانه  آ واز می خواند . 
 اما اینجا توی شهر ،  حتی فرصت ندارد غمگینیش را زمزمه کند .  
آسفالتهای سیاه
خیابان اندوه   او را باور نمی کند حتی بادهای  شهری 
ناله او را  با  خود نمی بردند .. میان این همه دردهای مصنوعی
 کسی آه سینه  پاییزرا نمی شناسد
اینجا حکومت رنگهای درو غین است . دفتر چه رنگارنگ پایز
 سالها است که خاک گرفته است  مدتهاست که پاییز کنار کوچه ها بی تفاوت
  نگاهها کز کرده  است . زردها ار غوانی ها قر مز ها  در حسرت یک لحظه 
 حس  شدن پژ مرده شده اند
اگر می شود نگاه را بخشید  من به چشمان خالی  شهرم ، 
 یک بغل نگاه عاشفانه می دادام  تا پاییز  را نگاه کند .
فردا که پاییز برود  ما می مانیم  و هیچ 
 !بی آنکه اندوه او را چشیده باشیم
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1384ساعت 11  توسط  شیدای زمان  | 

 

 

چند وقت حس می کنم دلم برای خودم تنگ شده  همه اش دلم می خواهد فرصتی پیدا کنم تا لحظاتی رو به روی خودم  بنشینم و حرف بزنم .! دلم می خواهد حرف اون روزهای رو بزنم که  همه چیز راحت اتفاق می افتاد . همه چیز حتی لبخندها و دوستی ها.

 دلم می خواهد حرف اون روزهای رو بزنم که  بعض گلویمان ر ا می گرفت ،مجبور نبودیم جلویش را بگیریم  می زدیم زیر گریه  و از کسی هم خجالت نمی کشیدیم .خنده هامان هم راستی راستی بود ، و زورکی نبود . الکی هم نبود  هیچ چیز الکی نبود اما نه چرا ؟! قهرمانان الکی بودند  شب که می خوابیدیم یادم می رفت که قرار بود قهر باشیم دوباره فردا صبح سلام می کردیم

 اما حالا مدتی است خیلی دلوا پس( خودم) شده ام آخر هر قدر می گردم پیداش نمی کنم . اصلا خبری از خودم نیست !

 می ترسم  نکند  تو ی شلوغی  یکی از این  این خیابانون ها ، دستش از  تو دستم در آمده  گم شده باشد .

شاید هم توی یکی از این چاله چوله های ،که توی هر کوچه ای هزارتای اون  پیدا می شود ،و گار گرها  هم رویش خط تلفن و لوله گازکشیده اند و بعد هم کلی خاک رو ی اون ریختن و آسفالتش کردند .

نمی دونم ......... شاید هم( خودم )با هاش قهر کردم و گذاشته و رفته ولی از بد بختی به هر کی که می گم  باور نمی کنه  و می خنده

آخر من این طوری نبودم با هر آسمون ابری  دلم می گرفت   با هر آسمون بارونی  چشممام بارونی می شدو دلم برای آفتاب تنگ می شدآن خود من از آدم بزرگها می ترسیداز اون های که گنجیشکها با تفنگهای ساچمه ایشون می زدند  از آنهایی که  کلاهای گندیده سر هم می گذاشتند  و خندها و گریه ها شون دروغکی بود  از انهایی که دروغهای خیلی گنده بلد بودن

        آن خود من همیشه دلو پس همه چیز همه کس بود دلوا پس مهتاب  دلوا پس تمام کوهها و آدمهااما این منی که با من است بی خیال بی خیال  پاشو گذاشته روی کلاچ  و دنده عوض کرده گذاشته دنده بی خیالی

 از همه چیز تند تند می گذره  حتی  دیگه شبها نگاه ماه نمی کنه،  ستارها رو نمی شماره و نمی  دونه اون ستاره که هر شب نگاهش می کرد کجا رفته؟! برای چی رفته؟!

اما ای کاش یک روز توی همین  روزهای بی خیالی  توی یکی از کوچه های تکراری  چشمم به خودم بیفته  بهش بگم تقصر من نبود تقصیر این روزها این ماشینها این آدمها

  می گفتم اینها من رو گرفتن  و له لورده ام کرده اند

 اما نه ..... می گفتم : تقصیر من بود  تقصیر غروربود تقصیرلجبازی هام  بود

از او می خواستم دوباره آشتی کنیم  وبا هم رفیق بشویم به او قول می دادام که دیگه گمش نکنم و باد روز گار اون از  من نگیر  حتی اگه طو فان بشه  

 اما چه فایده کاشکی وجود نداره

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1384ساعت 6  توسط  شیدای زمان  |