تبليغاتX
غم دنیا رو نخور

غم دنیا رو نخور

 

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند يک هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاريخ امتحان اشتباه کرده‌اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضيح دهند . بنابر اين آنها براي توجيه غيبت در امتحانشان فكري كردند !
آنها به استاد گفتند : ما به شهر ديگری رفته بوديم که در راه برگشت لاستيک خودرومان پنچر شد و از آنجايی که زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولانی نتوانستيم کسی را گير بياوريم و از او کمک بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم. استاد فکری کرد و پذيرفت که آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند.
چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند. آنها به اولين مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سؤال خيلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند. سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سؤال اين بود :


کدام لاستيک پنچر شده بود...؟!!

 

ــــــــــ"""""""""""

چهل روز گذشت خدا بیامرزد

هیچ وقت نمیدانستم بعد از این  پست(جدول.۲۷ اردیبهشت) که گذاشتم بعدازظهر خبر مرگ راباید بشنوم

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 11  توسط  شیدای زمان  | 

 

يک خانم ٤٥ ساله دچار حمله قلبى شد و به طور اورژانس در بيمارستان بسترى گرديد. پزشکان تشخيص دادند که بايد فوراً جراحى قلب شود. هنگامى که بر روى تخت عمل خوابيده بود، ناگهان عزرائيل را ديد. از او پرسيد: «عمر من به سر آمده است؟» عزرائيل گفت نه، شما ٤٣ سال و ٢ ماه و ٨ روز ديگر از عمرت باقى مانده است و تا آن موقع من سراغ شما نمی‌آيم.
آن زن پس از اين که عمل جراحى قلبش تمام شد و از ICU به بخش منتقل شد تصميم گرفت در بيمارستان بماند و يک عمل زيبائى براى رفع چين و چروک‌هاى صورت، يک عمل ليپوساکشن براى بيرون آوردن چربی‌هاى دور شکم، يک عمل زيبائى بر روى بينى، يک عمل براى کشيدن پلک چشم و ... نيز انجام دهد. او رنگ موهايش را نيز عوض کرد و حتى دندان‌هايش را هم جرم‌گيرى و سفيد کرد! همه اين کارها به خاطر اين بود که می‌دانست مدّت زمان زيادى زنده خواهد بود و می‌خواست از بقيه زندگی‌اش لذت ببرد.
وقتى که همه کارها تمام شد، او بيمارستان را ترک کرد و هنگامى که داشت از اين طرف خيابان به آن طرف می‌رفت تا سوار ماشين شود و به خانه‌اش برود، ناگهان با آمبولانسى که به سرعت در حال وارد شدن به بيمارستان بود تصادف کرد و کشته شد.
وقتى به آن دنيا رفت، دوباره عزرائيل را ديد و به او گفت: «مگر نگفتى که من ٤٣ سال ديگر زنده خواهم بود و سراغ من نمی‌آيی؟ پس چرا به حرفت عمل نکردی؟»
عزرائيل گفت: «اوه !!! تو بودی؟ اصلاً نشناختمت!!!»

آن‌هايى که هميشه مواظب پشت سرشان هستند، حادثه جلوى رويشان سبز می‌شود!

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 11  توسط  شیدای زمان  | 

 

استادى در شروع کلاس درس، ليوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببينند. بعد از شاگردان پرسيد: به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند ٥٠ گرم، ١٠٠ گرم، ١٥٠ گرم.
استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی‌دانم دقيقاً وزنش چقدر است. اما سوال من اين است: اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.
شاگردان گفتند: هيچ اتفاقى نمی‌افتد.
استاد پرسيد: خوب، اگر يک ساعت همين طور نگه دارم، چه اتفاقى می‌افتد؟
يکى از شاگردان گفت: دست‌تان کم‌کم درد مي‌گيرد.
حق با توست. حالا اگر يک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد ديگرى جسارتاً گفت: دست‌تان بی‌حس می‌شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار می‌گيرند و فلج می‌شوند. و مطمئناً کارتان به بيمارستان خواهد کشيد و همه شاگردان خنديدند.
استاد گفت: خيلى خوب است. ولى آيا در اين مدت وزن ليوان تغيير کرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه
پس چه چيز باعث درد و فشار روى عضلات می‌شود؟ من چه بايد بکنم؟
شاگردان گيج شدند: يکى از آنها گفت: ليوان را زمين بگذاريد.
استاد گفت: دقيقاً. مشکلات زندگى هم مثل همين است.
اگر آنها را چند دقيقه در ذهن‌تان نگه داريد، اشکالى ندارد. اگر مدت طولانی‌ترى به آنها فکر کنيد، به درد خواهند آمد.
اگر بيشتر از آن نگه‌شان داريد، فلج‌تان می‌کنند و ديگر قادر به انجام کارى نخواهيد بود.
فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهم‌تر آن است که در پايان هر روز و پيش از خواب، آنها را زمين بگذاريد.
به اين ترتيب تحت فشار قرار نمی‌گيريد، هر روز صبح سرحال و قوى بيدار می‌شويد و قادر خواهيد بود از عهده هر مسئله و چالشى که برايتان پيش می‌آيد، برآييد!
دوست من، يادت باشد که ليوان آب را همين امروز زمين بگذار. زندگى همين است!

           کپی برابر اصل

دست ورقی ها بی ربط:

        و پاییز اوج خیال پردازیست و بس

                                              شیدای زمان

 پی نوشت1 :

دیشب با اون اتفاق... ، گفتم این داستان بذارم تا یادم باشد که این  مو خوندم  که لیوان ، بذارمش زمین ،تا به نا کجا آباد نرسیدم. زندگی همین !

پی نوشت2:

 زندگی داستانیست که تکرار، تکرار می شود

پی نوشت3:

 تصمیم نگرفتن خود نوعی تصمیم گیری است

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 10  توسط  شیدای زمان  | 

 

سلام دوستان

قصد داشتم دیگه مطلب از خودم بنویسم بذارم اما وقتی این مطلبها رو خوندم اصلا نتونستم توی وبلاگم نذارمش

 

 

 

بي ز تقليدي نظر را پيشه كن   ...  هم به راي و عقل خود انديشه كن

     مرد باش و سخره مردان مشو  ...   رو سر خود گير و سرگردان مشو

    ديد خود مگذار از ديد خــــسان  ...   كه به مردارت كشند اين ناكسان!

    چشم چون نرگس فروبندي كه چي!   ... كه عصايم كش كه كورم اي اخي!؟
    آن عصاكش كه گزيدي در سفر   ...    پس بدان كاو هست از تو كورتر!

 


خودباختگي به اجماع ديد انسان را نسبت به واقعيت قضاياي زندگي كور مي‌ كند. انسان را نسبت به خودش مأيوس و بي‌اعتماد مي ‌كند. درحكايتي مي ‌گويد يك روز شاگردان به استاد مكتب‌ گفتند “ استاد  خدا نكند ؛ انگار رنگ شما پريده و چيزي ‌تان مي‌شود، مثليكه حال تان خوب نيست…“ استاد  ابتدا به القاء و تلقين بچه‌ها اهميت نميدهد. ولي وقتي آن القائات تكرار مي ‌شوند، استاد باور مي ‌كند كه واقعاً مريض است؛ و حتي وقتي چهره خود را در آيينه مي ‌بيند به نظرش مي‌رسد كه رنگش پريده است. (يعني به ديد عيني خودش هم اعتماد نمي‌ كند، ولي القاء بچه‌ها، يعني نظر اجماع را باور مي‌ كند.)

 


در لطيفه حكايت ديگري مي‌گويد: صوفي با خرش وارد خانقاهي شد. صوفيان مقيم خانقاه به خادم گفتند برو خر او را بفروش تا از پول آن امشب سماعي برپا كنيم. خادم چنين كرد. شب جمع صوفيان، از جمله همان صوفي خرباخته، شروع كردند به پايكوبي و سماع و سرود. ترجيع ‌بند سرودشان اين بود كه: “خر برفت و خر برفت و خر برفت.“

 


صبح وقتي صوفي خواست خانقاه را ترك كند از خادم سراغ خر خود را گرفت. خادم گفت آن سرود و سماع ديشب از فروش خر تو بود. صوفي با اعتراض گفت پس چرا ديشب اين موضوع را به من خبر ندادي. خادم گفت ديشب چند بار آمدم و موضوع را در گوشت گفتم. ولي تو چنان غرق در شور و هيجان بودي كه حرف من اصلاً به گوشت نرفت. وآنگهي، خود تو وقتي ديشب با آن شور و هيجان سرود “خر برفت و خر برفت“ را تكرار مي‌كردي هيچ از خودت پرسيدي كه معنا و منظور از آن چيست؟

 


صوفي گفت: من كاري به معنا نداشتم! چون همه مي ‌خواندند من هم خواندم.

اجتماع و اجماع انسان را بطور عجيبي هيجان ‌زده و كور مي ‌كند. همه ما به چيزهايي باور و اعتقاد داريم كه چون همه باور دارند ما هم باور داريم!


يكي ديگر از كليدهاي مطرح شده در مثنوي، خروج از احوليت است؛ و آن را در داستاني كوتاه توضيح مي‌دهد: خواجه‌اي غلامي احول داشت ، (احول يعني دو بين). به او گفت در صندوق خانهء  حجره ـ كه تاريك است؛ و سمبل تاريكي و تيرگي ذهن خود انسان است ـ يك شيشه هست؛ آنرا بياور. غلام احول رفت و برگشت و گفت: استاد، در صندوق خانه  دو شيشه هست. كداميك را بياورم؟ خواجه گفت: نه پسر جان، در آنجا فقط يك شيشه هست. چون تو دوبيني، يكي را دو تا تصور مي‌ كني. غلام با ناراحتي گفت: استاد مرا طعنه مزن؛ به من تهمت دوبيني مزن…، باري، استاد گفت: حالا كه اصرار مي ‌كني دو شيشه هست، برو يكي از آن دو را بشكن و ديگري را بياور. غلام چنين كرد، و با كمال شگفتي ديد شيشهء ديگر هم وجود ندارد.

 

(همهء ما انسان‌ها دوبينيم، ولي خودمان درك و باور نمي‌كنيم كه دوبينيم. و اين يكي از مشكلات ماست در طريق خروج از دوبيني رواني. در اين رابطه لطيفه‌اي هم هست: يك نفر دوبين‌ (احول) به دوستش گفت آن دو كبوتر را روي آن شاخه نگاه كن. دوستش نگاه كرد و يك كبوتر ديد. به او گفت فقط يك كبوتر روي شاخه است؛ ولي چون تو احولي، يكي را دو تا مي ‌بيني. شخص احول گفت اگر من احول بودم آن دو كبوتر  را چهار تا مي‌ديدم. پس احول نيستم.)


دو بيني معناي وسيعي دارد. زمان گذشته و آينده رواني حاصل دوبيني ماست. بازي ذهني “خود“ يا “هويت فكري“ استمرار خود را مديون نوسان ذهن در گذشته وآينده است. حال كافي است كه ذهن كاذب بودن تنها يكي از اين دو زمان را درك كند (يعني يكي از شيشه‌ها را بشكند!) تصور زمان ديگر نيز غيرممكن است. و چون ذهن از اين “دو“ زمان آزاد گردد، “خود“ مرده است.

تصور ما انسان‌هاي احول (رواني) اين است كه “خود“ يك پديده است و صفات آن، مثلاً حقير و بي‌عرضه، پديده‌اي ديگرست. حال آنكه حقير و بي‌عرضه در شكم همان چيزي است كه “خود“ تصور مي‌شود. اگر ما يكي بودن اين “دو“ را درك كنيم، كار بازي “خود“ به پايان رسيده است.
ما تصور مي‌كنيم “حقير“ متفاوت با “بزرگي“ است. حال آنكه اين دو بازتاب يكديگرند. آيا شما مي‌توانيد تصوري از “بزرگي“ داشته باشيد بي ‌آنكه به “حقارت“ بينديشيد؟ يا برعكس؟
اينكه پيامبر اسلام مي‌فرمايند: “خودت را بشناس تا خدا را بشناسي“، به اين جهت است كه تا وقتي “خود“ و انواع دوگانگي‌هاي حاكم بر آنرا نشناخته‌اي و “خود“ زايل نگشته است، با يك درون تجزيه شده و دوگانه چه اداركي مي‌تواني از وحدت و يگانگي داشته باشي!؟ يك ذهن دوگانه ‌بين فاقد ابزار و استعداد يگانه ‌بيني است!

 

 

شامل دیدگاه محمد جعفر مصفا بر گرفته از سایت شان

 

نوشته سميع رفيع

 

 

 

 

 

 

ZZZZZZZZ 

 

 

 

 

 

 

 یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین میرسد
و باز می شود بسوی و سعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دستهای کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کردیم
سرشار می کند .
و می شود از آنجا
خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کرد
یک پنجره برای من کافیست.
من از دیار عروسک ها می آیم
از زیر سایه های درختان کاغذی
در باغ یک کتاب مصور
از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق
در کوچه های خاکی معصومیت
از سال های رشد حروف پریده رنگ الفبا
در پشت میزهای مدرسه ی مسلول
از لحظه ای که بچه ها توانستند
بر روی تخته حرف "سنگ" را بنویسند
و سارهای سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند.


من از میان ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم
و مغز من هنوز
لبریز از صدای وحشت پروانه ایست که او را
در دفتری به سنجاقی
مصلوب کرده بودند.

 

ZZZZZZZZ ZZZZZZZZ 

صاحبان دل های حساس نمی میرند، بی هنگام ناپدید می شوند...احمد شاملو

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 9  توسط  شیدای زمان  | 

بوی عطر :

 

مر حوم آخوند ملا  علی  همدانی (ره)حکایت  نموده اند:

 

 رو زی پیرمردی جهت حساب خمس و زکات پیش من آمد .

 

 متوجه  شدم  که آن پیرمرد بوی عطر  عجیبی بر مشامم می رسد

 

 که تا به حال  نظیر  آن  رااستشمام نکرده ام .

 

 از او پرسیدم ای پیرمرد  ازچه  عطری  استفاده  می کنی ؟

 

 گفت : حضرا آیت الله این بوی خوش قصه ای دارد 

 

 که تا کنون  آن را  برای  احدی نقل نکر ده ام

 

 اما چون شما  آقای ما هستی  برای شما  تعریف می کنم.

 

قصه این است که: شبی در عالم  خواب پیامبر  خدا(ص)  را  زیارت نمودم

 

 در حالی  آن حضرت نشسته بودندو حدود ده یا بیست نفر  اطراف ایشان  حضور  داشتند

 

 و من هم در آن مجلس بودم .

 

حضرت فرمودند:

 

کدام  یک از شما  بر من زیاد صلوات  می فرستید؟

 

 می خواستم بگویم که من زیاد  صلوات  می فرستم  اما ساکت شدم .

 

 بار دوم پرسیدند ، باز هم  کسی پاسخ نگفت

 

 برای بار سوم حضرت  فر مودند : کدام  یک از شما  بر من زیاد  صلوات می فرستد؟

 

می خواستم بگویم  من که  با خود فکر کردم 

 

 شاید دیگران  بیشتر از  من صلوات  می فرستند

 

 پس آنگاه پیامبر  اکرم (ص) بلند  شده  و خطاب به من فرمودند:

 

شما بر من زیاد صلوات  می فرستی و لبان من را بو سید .

 

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد

 

 

 

 قصرهای با شرافت :

 

 رسول خدا (ص)  فرمود: خداوند  در شب معراج به جبرئیل دستور  داد

 

 که قصرهای  بهشتی را به من عرضه بدارد

 

  سپس قصرهایی از  بهشت را دیدیم  با طلا و نقره  ساخته  شده بود

 

 و ملاط آنها  از مشک و عنبر بود

 

 لکن بعضی از قصرها با شرافت و عالی بود وبعضی با شرافت  و عالی نبود.

 

 دلیلش را از جبرئیل سوال کردم؟

 

جبرئیل جواب  داد:

 

 این قصر ها قصرهای نماز گزارانی است  که بعد  از نماز  بر تو  و ال تو  صلوات نفرستاده اند .

 

پس اگر صلوات بفرستند  برای آنها  قصرهای با شرافت  بنا می شود

 

 و چنا نچه  صلوات نفرستند،قصرهای بدون شرافت  به همان صورت  می ماند

 

  تا صاحب آن شناخته شودکه بر شما صلوات  نفرستاده است

  

 

 

 

 

                                                               

الهی!

 

 هر شادی که بی توست ، اندوه است

 

 

  ماه رمضان  نزدیک التماس دعا

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 12  توسط  شیدای زمان  | 

 

 

حکایت - از منطق الطیر عطارِ نیشابوری – درد راستین

 

چون زلیخا یوسف را به زندان بازداشت.غلامش را گفت: پنجاه چوب بر او زند آن چنان که آهش را از دور بتوان شنید. آن غلام چون روی یوسف را بدید، دل به این کار یاریش نداد. پس پوستینی بر او انداخت و چوب را بر او می نواخت و با هر ضربه یوسف ناله ای می کرد. چون زلیخا ناله های یوسف را شنید از غلام خواست تا سخت تر بنوازد. غلام گفت: ای یوسف چون کار من تمام شود و زلیخا بر تو نظر اندازد بیشک مرا توبیخ کند که هیچ زخمی بر تو نیست. پس رخصت فرما تا ضربه ای به حقیقت بر تو زنم. پس چون یوسف تن برهنه کرد ولوله ای در هفت آسمان افتاد. غلام دست خود بلند کرد و سخت چوبی بر او زد که در خاکش افکند. چون زلیخا این بار آه یوسف را شنید گفت: بس، که این آه از جایگاه بود پیش از این آن آه ها ناچیز بود و این آه از صاحب درد بود.

 

گر بود در ماتمی صد نوحه گر

آه صاحب درد را باشد اثر

تا نگردی مرد صاحب درد، تو

در صف مردان نباشی مرد، تو

هر که در دل عشق داد سوز،

شب کجا یابد قرار و روز، هم

 

کایت - از منطق الطیر عطارِ نیشابوری – عیب!

 

جوان شیر دل خصم افکنی چندین سال عاشق زنی بود که سپیدی کوچکی در چشم

داشت و جوان آن سپیدی را بی خبر بود. با آن که بسیار بر زن نظر کرده بود مرد عاشق بود و در عشق کی خبر یابد از عیب چشم یار. بعد از آن کم کم عشق جوان کم رنگ شد و دردش نقصان یافت. پس عیب چشم یار را بدید و پرسید که این سپیدی که در چشم تو آشکار شد. گفت: آن ساعت که عشق تو کم شد، چشم من نیز عیب آورد.

 

چون ترا در عشق نقصان شدپدید

 

 

عیب اندر چم من زان شد پدید

 


 

حکایت - از منطق الطیر عطارِ نیشابوری - سزاوار

 

لشگر محمود شاه در سومنات بتی یافتند به نام لات. هندوان به زاری و تمنا از او خواستند تا در برابر ده من زر بت را باز ستانند. شاه بت را نفروخت و در عوض آتشی بر افروخت و لات را در آن بسوزاند. یک از سردارانش گفت: زر از بت بهتر بود، کاش بت را به آن همه زر می فروختی. شاه گفت: ترسیدم که در روز حساب کردگار آذر و محمود را به پیش آورد و بگوید که او بت تراش بود و تو بت فروشی. ناگاه از میان بت که در آتش می سوخت بیست من گوهر برون آمد. شاه گفت: لایق این بت آن بود و از خدای من مکافات این بود.

 

بشکن آن بتها که داری سر بسر

تا عوض یابی تو دریای گهر

نفس را چون بت بسوز از شوق دوست

 

 

 

 

اینم یه عکس جالب دیگه

 

                

    

 

 

 

تا بسی گوهر فرو ریزد ز پوست

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 11  توسط  شیدای زمان  | 

           

 

          

 

 

      

 

 

 

گفتم: خداي من، دقايقی بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از دغدغهء ديروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برايت بگويم و بگريم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟
گفت: عزيز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودی، من آنی خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستی. من همچون عاشقی که به معشوق خويش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.
گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اينگونه زار بگريم؟
گفت: عزيزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آيد عروج می کند، اشکهايت به من رسيد و من يکی يکی بر زنگارهای روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اينگونه می شود تا هميشه شاد بود.
گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟
گفت: بارها صدايت کردم، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيزتر از هر چه هست، از اين راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسيد.
گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟

گفت: روزيت دادم تا صدايم کنی، چيزي نگفتی، پناهت دادم تا صدايم کنی، چيزی نگفتی، بارها گل برايت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برايم بگويی آخر تو بندهء من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردی.
گفتم: پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندی؟
گفت: اول بار که گفتی "خدا" آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايی ديگر، من اگر مي دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می کنی همان بار اول شفايت می دادم.
گفتم: مهربانترين خدا ! دوست دارمت ...
گفت: عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...
 
خدايا به خاطر همه عناياتی که به من داری ازت ممنونم. تو تمام لحظه های نيازم فقط خواستمت. ولي تو منو واسه هميشه ميخوای . توی اين لحظه های ترديد و تنهايی تنهام نذار. قدرت خواستن و رسيدن عطا کن. به اين وجود ناتوان و کمکم کن تا من بر زمان حكم برانم، نه آنكه گوش به فرمان بادا بادای ايام باشم ...
کمکم کن تا پيش از آنكه مرا بفهمند به سوی دركشان گامها بردارم

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 11  توسط  شیدای زمان  | 

 

 

پدری با پسرش گفت به خشم

که تو آدم نشوی  خاک بر سر

گرکسان جامع خیرند و شرند

از سرا پای تو بارد همه شر

حیف از آن عمر که ای بی سر پا

در پی تر بیتت کردم سر

دل فرزند از این حرف شکست

بی خبر روز دگر کرد  سفر

رفت از آن شهر  به شهری که شود

فارغ از سر زنش تلخ پدر

رفت از  پیش پدر تا کند

بهر خود فکر دگر ، کار دگر

سال ها رفت و پس از تلخی ها

زندگی گشت به کامش  چو شکر

عاقبت مکنصف والایی یافت

حاکم شهر شد  و صاحب زر

چند روی بگذشت و پس ازآن

امر فرمود به احضار پدر

تا ببیند آن جاه جلال

شرمساری برد از طعنه  مگر

پدرش آمد از راه دراز

نزد حاکم شد وبشناخحت پسر

پسر از غایت و  خود خواهیو کبر

به سراپای وی  افکند نظر

گفت ای پیر شناسی مرا ؟

گفت کی می روی از یاد پدر

گفت: گفتی که من آدم نشوم

حالیا حشمت و جاهم  بنگر

پیر خندید و سری داد تکان

این سخن گفت برون شد از در

من نگفتم که تو حاکم نشوی

گفتم که آدم نشوی جان پدر

 

محمد علی شریفی بوشهری

 

ೊೈೇೆೋೊೈೇೆ ೊೈೇೆೋೊೈೇೆ

 

تا حالا به بالهای یه جوجه اردک دقت کردید؟

 

                           

 

 

 

بالاش خیلی کوچیکن.خیلی کوچیکتر از جثه اش , اینو به خاطر این میگم

 

 که بالهای جوجه های مرغ,خروس و طوطی و... بزرگترند.

 

 تا حالا به این موضوع توجه کردید که چقدر به بالهای خودشون مینازن؟

 

با چه احساسی اونارو تمیز میکنن و با چه غروری اونارو تو هوا تکون میدن؟

 

اینارو به خاطر این میگم که یه بار دوستم توی پارک به مسخره گفت:

 

ببین این اردکه چه جوری بال میزنه, فکر کرده عقابه...

 

دیدم راست میگه. واقعا این اردکا چه اعتمادی به خودشون دارن

 

به خصوص وقتی توی جمع بقیه پرنده ها باشن

 

 انگار میخوان از اونا کم نیارن.چه خوبه ما هم مثل اردک بال بزنیم.

 

 قدر تمام چیزایی رو که توی زندگی داریم بدونیم وبه اونا بنازیم.

 

اردک هیچ وقت نمیگه چرا بالهام کوچیکن چون یه نوک بزرگ داره

 

 وهیچ وقت نمیگه چرا قدرت پرواز ندارم, چون پاهای قوی برای شنا داره.

 

پس خودمونو با دیگران مقایسه نکنیمو ناشکر نباشیم.

 

 و بدونیم اون چیزی رو که داریم بهترینه

 

 و ما در نوع خودمون بی نظیریم.

 

 در این صورت راحت توی رودخونه زندگی شنا خواهیم کرد

 

 

ೊೈೇೆೋೊೈೇೆ ೊೈೇೆೋೊೈೇೆ

 

 

 

الهی!

 

 هر شادی که بی توست ، اندوه است

 

ೊೈೇೆೋೊೈೇೆ

 

 

ولادت   امیر المومنین    مبارک باد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 11  توسط  شیدای زمان  | 

 

 

" عوض شدن  سلو لهای بدن هرچهل روز یک بار "

 

 سوال کرده اند آیا گناهی که در جوانی کرده ایم آیا عدالت است بدن پیرعقوبت آن را تحمل کند؟

 

جواب آن است که این روح است که در راحتی یا شنکنجه است،گوشت و پوست، آلت فعل نفس

 

  است من گناه می کنم ومن باید معذب باشم روح وذات مرتکب گناه شده وبدن وسیله وآلت تنها 

 

نبوده است  لذا جوانی و پیری درمن فرقی  نمی کندهرچند صد سال باشد دربیست سالگی من من

 

 است وگناه بیست سالگی وپنجاه سالگی وهفتاد سالگی همه اش  گناه من است تکلیف خداوندی هم بر

 

روی  گوشت و پوست نیست بلکه برذات آدمی است که اراده می کند

 

 وبا اراده اش می جنبد با این بدن

 

 خلاصه پاسخ این شد عقوبت برای روح  است وبدن مرتبا تحلیل میرود،بدنیکه درهر چهل روزی

 

   سلولهایش عوض می شود،بدن امسال غیرازبدن سال گذشته است

 

 خلاصه عقوبت ربطی به بدن ندارد

 

 

 

****************

 

 

"چهل چشمه خورشید و ماه "

 

 

 علامه مجلسی به سند معتبرازجابرازامام  باقر(علیه السلام) نقل می کند که فرمود:

 

درپشت این خورشید شما چهل چشمه خورشید وجود دارد که میان هرکدام چهل سال مسافت است و

 

 درآنها مخلوق زیادی زندگی می کنند که ازخلقت آدم خبری ندارند ودر پشت این ماه شما چهل

 

  چشمه ماه است ماه بین هرماه تا ماه دیگر چهل روزمسافت است درآنها نیزمخلوق بسیاری

 

 وجود دارد که نمی دانند خداوند آدم را خلق  کرده یا نه .

 

 

****************

 

" بیماری  چهل ساله نمرود"

 

 

حق تعالی پشه  ضعیفی را امر کرد که ازبینی  نمرود بالا رود ، پشه از بینی او بالا رفت  وبه

 

خوردن مغزسراو مشغول شد تا اینکه به حدی او را بی تاب  کرد که جمعی را مامور گردانید  که

 

گرزهای گران بر سراو می زدند که شاید ازآن حالت تسکین یابد و چهل سال بر این حال بود و ماند

 

و ایمان نیاورد تا به جهنم  واصل گردید.

 

 

بر گرفته از کتاب:

( رموز اسرار آمیز عدد چهل نویسنده : محسن آشتیانی)

 

 

الهی

 هر شادی بی توست اندوه است

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 12  توسط  شیدای زمان  | 

 

يكى از استادان رشته ى فلسفه ، در يكى از دانشگا هها وارد كلاس درس مى شود

 

 و به دانشجويان مي گويد مي خواهد از آنها امتحان بگيرد

 

 بعدش صندلى اش را بلند مي كند و مي گذارد روى

 

ميزش ، و مي رود پاى تخته سياه ، و روى تابلو ، چنين مى نويسد :


 
ثابت كنيد كه اصلا اين " صندلى " وجود ندارد !


دانشجويان ، مات و منگ و مبهوت ، هر چه به مغز شان فشار مي آورند

 

 و هر چه فرضيه ها و فرمول هاى فلسفى و رياضى را زير و بالا مي كنند

 

 نمى توانند از اين امتحان سر بلند بيرون آيند .

 

 تنها يك دانشجو ، با دو كلمه ، پاسخ استاد را مي دهد .

 

 او روى ورقه اش مي نويسد : كدام صندلى ؟؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 11  توسط  شیدای زمان  | 

پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه واله

 

من از مومن در تعجبم!

 

 زیرا خداوند چیزی را برایش مقدر نمی سازد

 

مگر اینکه خیر و صلاح او در آن است.

 

چه  از آن چیز خوشش بیاید و چه بدش بیاید.

 

اگر به او  بلایی می رساند کفاره گناهان اوست،

 

 و اگر چیزی به او می بخشد،همانا به او هدیه داده است.

 

بحاالانوار جلد77ص151

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 13  توسط  شیدای زمان  | 

 

 

رفع تلخی مرگ:

 

پیامبر اسلام (صلی الله علیه واله) فرمود:هرکس برمن زیاد صلوات فرستد از تلخی مرگ و

 

جان کندن ایمن گردد وهرکس بگوید:" للهم صل علی محمد وال محمد"خدا به او ثواب هفتادو

 

دوشهید عنایت می فرماید وازگناهان بیرون می آید مانند روزی  که ازمادر متولد شده است.

 

 

 

درود فرشته ها بر صلوات فرستنده:

 

پیامبراسلام (صلی الله علیه واله) فرمود:خدای تعالی فرشته ای آفرید که دارای  دو بال است

 

یکی درمشرق و دیگری  درمغرب و پای او درزمین هفتم است وسراوزیرعرش و برای آن

 

فرشته پرهایی است به عدد همه خلایق ازانس و جن و حیوانات صحرایی و دریایی و به عدد

 

 انفاس ایشان و به شماره قطرات باران و برگ درختان و ستاره های آسمان ورگ های  بیابان.

 

چون یکی ازامت من برمن صلوات فرستد خدا  به آن فرشته  امرمی فرماید که درنهرنورکه

 

دریایی است زیرعرش،غوطه ور شود وهنگامی که ازآن دریا بیرون آید خود را تکان می دهد

 

و ازبال های  وی قطراتی  می ریزد که  به امر خدا آن قطرات به فرشته ای  تبدیل می  گرددو

 

 جمیع آنها را امرفرماید که تا روز قیامت برای آن بنده استغفار کنند.

 

تو هم  دو بار بگو:

 

"اللهم صل علی محمد وال محمد"

 

"اللهم صل علی محمد وال محمد"

 

"برگرفته ازکتاب ذکرصلوات"

 

وکلام آخر

                                                               

الهی!

 

 هر شادی که بی توست ، اندوه است

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 12  توسط  شیدای زمان  | 

 

در یک بيمارستانی دو مرد بیمار در يک اتاق بستری بودند. يکی از بيماران اجازه داشت

که هر روز بعد از ظهر يک ساعت روی تختش بنشيند. تخت او در کنار تنها پنجره اتاق

بود . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تکانی نخورد و پشت به هم اتاقیش روی تخت

بخوابد. آنها ساعتها با يکديگر صحبت می کردند. از همسر. خانواده . خانه . سربازی يا

تعطيلاتشان با هم حرف می زدند. هر روز بعد از ظهر بيماری که تختش در کنار پنجره

بود می نشست و تمام چيزهايی که بيرون از پنجره می ديد برای هم اتاقيش توصيف

می کرد. بيمارديگردرمدت اين يک ساعت.باشنيدن حال وهوای دنيای بيرون.روحی تازه

می گرفت.مرد کنار پنجره از پارکی که پنجره رو به آن باز می شد می گفت.

اين پارک درياچه زيبايی داشت. مرغابيها و قوها در درياچه شنا می کردند و کودکان با

قايقهای تفريحيشان در آب سرگرم بودند. درختان کهن منظره ی زيبايی به آنجا

بخشيده بودند و تصويری زيبا از شهر در افق دور دست ديده می شد.

مرد ديگر نمی توانست آنها را ببيند. چشمانش را می بست و اين مناظر را در ذهن

خود مجسم می کرد و احساس زندگی می کرد.

روزها و هفته ها سپری شد.

يک روز صبح پرستاری که برای حمام کردن آنها آب آورده بود. جسم بی جان مرد کنار

پنجره را ديد که در خواب و در کمال آرامش از دنيا رفته بود. پرستار بسيار ناراحت شدو

از مستخدمان بيمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند.

مرد ديگر تقاضا کرد که او را به تخت کنار پنجره منتقل کنند. پرستار اين کار را برايش

انجام داد و پس از اطمينان از راحتی مرد اتاق را ترک کرد.

آن مرد به آرامی و با درد بسيار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولين نگاهش را به

دنيای بيرون از پنجره بياندازد. حالا او ميتوانست زيباييهای بيرون پنجره را با چشمان

خودش ببيند. هنگامی که از پنجره به بيرون نگاه کرد .

با کمال تعجب با يک ديوار بلند آجری مواجه شد .

***

مرد پرستار را صدا زد و از او پرسيد : چه چيزی هم اتاقيش را وادار می کرده تا چنين

مناظر دل انگيزی را برای او توصيف کند ؟

پرستار پاسخ داد : شايد او می خواسته به
تو قوت قلب بدهد.

چون آن مرد اصلا نابينا بود و حتی نمی توانست آن ديوار را ببيند.

( بر گرفته از وبلاگ  دوستم هیچکس)

 

##########################

 

چه خوش است، شستشويي زغبار روزگاران


چه خوش است بازگفتن، غم و درد جان خود را


ز هراس نابكاران، به غريو بادوباران


چه خوش است، چون سپيده ز شب سياه زادن


به نشاط خنده كردن، به شب سياهكاران


چه خوش است راز گفتن، غم دل به سازگفتن


كه چو گل شكفته باشي، به كنار جويباران


به دعات بازجستم، دگرم به خويش مگذار


به نياز شب نشينان، به غرور كامكاران


اگرت هواست جانا، شب هول ما سرآيد


تو بخند، تا بخندد، سحر ستاره باران

 

 

########################

 

روزی که برای اولین بار از ته دل به خودت بخندی،
آنوقت میشه گفت که یه کم بزرگ شدی.
Ethel Barrymore

###################

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 10  توسط  شیدای زمان  | 

 

در زمانهای بسیارقدیم وقتی هنوزپای بشر به زمین نرسیده بود

 

،فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناوربودند

 

،انها از بیکاری خسته و کسل شده بودند

 

روزی همه فضایل دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر ازهمیشه

 

ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت:بیایید یک بازی بکنیم مثل قایم موشک!

 

همه از این پیشنهاد شاد شدند و

 

دیوانگی فوری فریاد زد من چشم میگذارم،من چشم میگذارم

 

و از آنجایی که هیچکس نمیخواست به دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند

 

او چشم بگذارد و به دنبال آنها   بگردد.

 

دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به

 

شمردن:یک..دو...سه...

 

همه رفتند جایی   پنهان شوند.

 

 

لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد.

 

خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد.

 

اصالت در میان ابرها مخفی گشت.

 

هوس به مرکز زمین رفت.

 

دروغ گفت زیر سنگی پنهان میشوم اما به ته دریا رفت.

 

طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد...

 

ودیوانگی مشغول شمردن بود:هفتاد و نه...هشتاد...همه پنهان شده بودند

 

به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد.

 

جای تعجب هم نیست چون همه میدانند پنهان کردن عشق مشکل است.

 

در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید:نود وپنج...نود و شش...وقتی دیوانگی به صد رسید

 

عشق پرید و در بین یک بوته گل رزپنهان شد.

 

 

دیوانگی فریاد زد دارم میام،دارم میام!

 

و اولین کسی را که پیدا کرد،تنبلی بود ،چون تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود

 

و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.

 

دروغ ته دریاچه،هوس در مرکز زمین،یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق.

 

او از یافتن عشق ناامید شده بود.

 

حسادت در گوشهایش زمزمه کرد،تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است.

 

دیوانگی شاخه

 

چنگک مانندی را از درخت کند

 

و با شدت و هیجان زیاد آ ن را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله

ای متوقف شد.

 

عشق از پشت بوته بیرون آمد،با دستهایش صورتش را پوشانده بود

 

و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون میزد.

 

شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بود و او نمیتوانست جایی را ببیند،او کور شده بود.

 

دیوانگی گفت:من چه کردم

 

من چه کردم!

 

چگونه میتوانم تو را درمان کنم؟

 

عشق پاسخ داد:تو نمیتوانی مرا درمان کنی اما اگر میخواهی کاری بکنی،

 

راهنمای من شو!

 

و اینگونه است که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست.

 

برگرفته از وبلاگ فرشته کوچولو

 

 

                          

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 10  توسط  شیدای زمان  | 

 

 

 

 

فضا به قدري آرام بود كه مي توانستي صحبت هاي آنها را  بشنوي شمع ها به آرامي

 

مي سوختند

 

 

 

 

 

اولي گفت: من صلح هستم! با اين وجود هيچ كس نمي تواند مرا براي هميشه

 

روشن نگه دارد، من معتقدم كه از بين مي روم . سپس شعله اش به سرعت كم شد

 

و از بين رفت.

 

دومي گفت: من ايمان هستم! با اين وجود، من هم ناچارا مدت زيادي روشن

 

 نمي مانم، بنابراين معلوم نيست كه چه مدت روشن باشم. وقتي صحبتش تمام شد،

 

نسيمي ملايم بر آن وزيد و شعله اش را خاموش كرد.

 

سومي گفت: من عشق هستم! و آن قدر قدرت ندارم كه روشن بمانم. مردم مرا كنار

 

مي گذارند و اهميت مرا درك نمي كنند. آنها حتي عشق ورزيدن به نزديك ترين

 

كسانشان را هم فراموش مي كنند و كمي بعد او هم خاموش شد.

 

شمع چهارم گفت: نترس. تا زماني كه من روشن هستم، مي توانيم شمع هاي ديگر

 

را دوباره روشن كنيم.

 

من اميد هستم. كودك با چشمهاي درخشان، شمع اميد را برداشت و شمع هاي ديگر

 

را روشن كرد.

چه خوب است كه شعله اميد هرگز در زندگي تان خاموش نشود.

 

 

آنوقت هر يك از ما مي توانيم هر چهار شمع زندگي مان را

 

 باهم نگهداري كنيم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 19  توسط  شیدای زمان  | 

سلام صد سلام

هر جا که باشین

 روزگارتان آفتابی

تقدیم به همه دوستان گلم

 

****************************

ثروت حقيقي

 

جواني گله وشکايت مي کرد که خيلي بد شانس است.مي گفت:
-« خداي مهربان به خيلي ها پول و زمين داده است. به من هيچ چيز. چگونه مي توانم به زندگي ادامه دهم؟»
پيرمرد فرزانه اي که سالها در برابر سختي هاي زندگي مقاومت کرده بودو در مورد صبر و شکيبايي تجربه زيادي داشت.حرف هاي او را شنيد وگفت:
-« آيا واقعا آن طور که فکر مي کني فقيري؟خداوند به تو سلامتي نداده است؟»
-« مطمئنا ، اما بدون پول....»
-« بدون پول؟ پول فراواني داري اما خودت نمي داني.»
-« آن پولها کجاست؟»
-« اينجا.»
پير مرد دست چپ جوان را فشرد وگفت:
-« حاضري اين را در ازاي پنج هزار روبل قطع کني؟»
-« مگر اينکه ديوانه باشم.»
پيرمرد دست راست پسررا گرفت و سوالش را تکرار کرد.
_« حالا اين يکي؟»
-« ابدا. بدون دست راستم نمي توانم هيچ کاري انجام دهم.»
-« مي فهمم.و حالا پاها، ده هزار روبل براي هر کدام.»
-« نه اين طوري بايد هميشه نشسته و بي حرکت در خانه بمانم!»
-« و حالا چشم ها ،پنجاه هزار روبل براي بينايي ات ! »
-« اين ها را حتي براي صد هزار تا هم نمي دهم»
-« مي بيني! تو حاضر نيستي هيچ کدام از چيزهايي را که به تو تعلق دارد از دست بدهي. حالا دوباره مي شماريم: ده هزار روبل دست ها،بيست هزار تا پاها،صد هزار تا چشم ها....کلاً صد وسي هزارروبل متعلق به توست به نظرت کم مي آيد؟
از چه چيزي شکوه مي کني؟»
از آن جايي که جوان در سکوت فرو رفته بود و داشت به آن استدلال منطقي فکر مي کرد،پير مرد به او گفت:
«« خداوند با دادن سلامتي شانس بزرگي در اختيار تو قرار داده است. او را شکر کن و نسبت به او حق شناس باش!!! »»

 

 

****************************************

حرف مردم

 

حرف مردم  زخم  شمشیر تن سرد  من است

لیک سو زانده تر  ازآن  بغض بی رنگ  من است

من در ا ین ایام  ، سو زانده تر از هر آتشم

عاقبت  این بغض کلی از غم درد من است

می خرو شم از میان آه داغی از سکوت

این خرو شیدن   خودش آوایی از درد من ا ست

امشب  اما دل  هوای  دیگری  دارد به سر

شاید این هم  یک  هو س از این دل سرد من است

من نمی دانم  سخن گفتن  گناه است  یا خطا

حال این اندیشه در افکار عر یان من است

من نمی دانم   که فر یاد بلند  و آه من

تا به کی در این سکوت  شعر فر یاد من است

در هجوم  صد سخن  از هر طرف در مانده ام

من همی  شادم  که حر فت مر هم  درد من است

 

 

 

***************************************

 

ای بازیگر گریه نکن ما هممون مثل همیم

صبح که از خوا ب پا می شیم نقاب به صورت می زنیم

یکی معلم میشه و یکی می شه خونه بدوش

یکی ترانه ساز می شه یکی می شه غزل فروش

کهنه نقاب زندگی تا شب رو صورتای ماست

گریه های پشت نقاب مث همیشه بی صداس

هر کسی هستی یه دفعه داد بکش از پشت نقاب

از رو نوشته حرف نزن رها شو از پیله خواب

نقش یه دریچه رو ، رو میله ی قفس بکش

واسه یه بارم که شده ، جای خودت نفس بکش

کاشکی می شد تو زندگی ، ما خودمون باشیم وبس

تنها برای یه نگاه ، حتی برای یه نفس

تا کی به جای خودمون ، نقابمون حرف بزنه

تا کی سکوت وداد زدن ، نقش نمایش منه

هر کسی هستی یه دفعه ، قد بکش از پشت نقاب

از رو نوشته حرف نزن ، رها شو از پیله ی خواب

نقش یه دریچه رو ، رو میله ی قفس بکش

واسه یه بارم که شده جای خودت نفس بکش

می خوام همین ترانه رو ، رو صحنه فریاد بزنم

نقابمو پاره کنم ، جای خودم داد بزنم

سیاوش ق

**********

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 12  توسط  شیدای زمان  | 

پسری هشت ساله به پیرمردی  نزدیک شد به چشمانش نگاه کرد  و پرسید  می دانم که شما مردی خر دمند هستید.

 می خواهم راز زندگی را بدانم

 پیرمرد  به آن بچه نگاه کرد  و پاسخ داد: من در دوران زندگی ام خیلی فکی کرده ام .  این راز  می تواند در4 کلمه خلاصه شود

  اولین راز  فکر کردن است. تفکر درباره ارزش هلیی که آرزو داری با آنها زندگی کنی.

 دومین راز  ایمان داشتن است. ایمان به خودت  بر مبنای تفکری که در باره ارزش های زندگیت داشته ای

 سو مین راز  آرزو کردن است آرزو در باره چیز های که می تواند  باشد، بر مبنای ایمان به خودت  و ارزش های که می خواهی باآن هازندگی کنی.

 آخرین راز شهامت  داشتن است . شهامت برای به واقعیت رسیدن آرزو هایت، بر مبنای ایمان به خودت و ارزش هایت.

 و با این منظور،پیرمرد به آن پسر کوچک گفت: فکر کن ایمان داشته باش  آرزو کن شهامت داشته باش

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 8  توسط  شیدای زمان  | 

رفع گرسنگی  و تشنگی :

 سلمان فارسیمی گوید : روزی از روزها  در زمین بی آب علفی خدمت امیرالمومنین(ع)                                  نشسته بودم در ایم میان پرنده ای آمد  و با امیرالمومنین (ع) مشغول سخن گردیدند . علی (ع ) به آن  پرنده گفت : چند وقت است که در این  بیابان  می باشی ؟و آب و غدا  از کجا  می آوری؟

 پرنده گفت : یا امیرالمومنین !  چهار صد سال است  که در این بیا بان  زندگی  می کنم  و هنگامی که گرسنگی به من  رو ی آورد برشما صلوات  می فرستم  تا سیر گردم  و هنگامی که  تشنگی به  من  روی آورد  بر ظالمین  به شما  بد می گویم و آنها را  لعن می کنم  تا  سیراب گردم.

 

صدقه زبان :

پیامبر اکرم (ص)  فرمودند : ای مردم ، با اطاعت خدا  به خدا  نزدیک  شوید  تا این  که خداوند  شما را  به خیر  بر ساند  و اسارت های  خود  را در دنیا کم کنید  و متعرض دشمانان  خدا شوید و در جنگ شرکت  کنید  تا امارات  های شما  در قیامت شود و از مالهای خودتان  انفاق کنید .  در این حال ، مردم  بلند شدند و گفتند : ای رسول الله!بدن ما ضعیف شده  و مال و منالی  هم نداریم  که بذل و بخشش  کنیم  پس چه کنیم ؟؟

حضرت فر مود : صدقات  قبلی  و زبانی  بدهید .  باز  مردم  سوال  کردند : چگونه  صدقه  بدهیم ؟ حضرت فر مود : صدقات قلبی این است که  قلبتان را  با محبت  خدا  و محمدرسول خدا  و علی ولی خدا  و همه کسانی که  برای قیام  در راه  دین  خداوند  انتخاب  شده اند (ائمه معصومین(ع)) و محبت  شیعه آنها  و کسانی  گه از دوستداران شیعیان  هستند  را در دلتلنت  ایجاد  کنید  اما صدقات  زبانی این است  که مشغول  به  ذکر خداوند  باشید  و صلوات بر محمد و آلش  بفرستید  زیرا خداوند شما  را به واسطه  این اعمال  به بهترین  در جات می رساند .

 

 

اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 12  توسط  شیدای زمان  | 

بوی خوش گل به برکت صلوات :

 

مالک جهنی می گوید: گلی به امام صادق(ع) دادم و حضرت گل را از من گرفت و بو ئیدند و بر هر دو دیده گذاشتند و فر مودند: هر که گلی را بگیرد و ببوید و بر دیدگانش بگذارد و صلوات بفرستدهنوز آن گل را بر زمین نگذاشته  گناهانش آمرزیده  شود

  

 

 

 

مایه رفع حسرت در روز قیامت :

 

از سفیان ثوری پرسیدند :

منظور از یوم الحسره کدام روز است  که حق تعالی  می فر ماید :

(و انذرهم یوم الحسره) و ایشان را از  روز حسرت بیم ده .

سفیان گفت:

مراد از آن روز ، روز قیامت است و جرات همه  خلایق  را فرو  خواهد  گرفت  زیرا نیکان حسرت می خوردند که چرابیشتر از این نیکی نکرده ایم  و بد ها حسرت می خورند  که چرا به سلوک راه حسنات مشغول  نگشتیم.

از او پرسیدند :

ای شیخ آیا کسی  خواهد بود که در آن روز  حسرت نداشته باشد ؟

گفت :

آری کسی که در این دنیا  مدام بر  رسول خدا  صلوات  فرستاده  باشد ،در روز قیامت حسرت چیزی را نمی خورد .

 

عبور از صراط:

 

رسول خدا (ص) فرمودند :

 شب گذشته خوابی عجیب دیدم ، مردی از امت خود را دیدم  که از صراط می گذشت  و هر لحظه می لرزید  و در هر قدم می لغزید پس دیدم صلواتی که بر من فرستاده بود آمد و دست او را گرفت  و به سلامت  او را از  صراط گذرانید.

 

شیرینی عسل به بر کت  صلوات :

 

روزی رسول خدا (ص)در نخلستانی نشسته بود و حضرت علی (ع) نیز در خدمت ایشان ،حضور داشتند ناگاه زنبور عسلی نزد آن حضرت آمد و شروع به چرخیدن به دور آن حضرت نمود .

 

 در این حال حضرت رسول (ص) به مولای متقیان فرمود :  یا علی ، این زنبور قصد دارد که من را مهمانی کند و می گوید که مقدار ی عسل در فلان محل قرار داده ایم پس امیرالمومنین (ع) را بفرستید تا آن را بیاورد. لذا حضرت علی (ع) رفتند و آن عسل را پیدا کرده و در مجلس حاضر نمودند.

رسول خدا (ص) از زنبور پرسیدند:

غذای شما که شکوفه تلخ است  پس به چه دلیلی آن شکوفه تلخ به عسل شیرین مبدل می شود؟!

زنبور عرض کرد :

 یا رسوالله این شیرینی از برکت وجود شماست چون هر گاه  که مقداری  شکوفه  برمی داریم بلافاصله  الهام می شود که به سه نوبت بر شما صلوات بفرستیم و از بر کت فرستادن صلوات، شکوفه تلخ به  عسل تبدیل می گردد.

 

اثر نکردن آتش در ماهی :

 

مردی یک ماهی از بازار خرید و به خانه آورد .آن مرد برای پختن  ماهی آتش روشن کرد  و از همسرش خواست که آن را بپزد . آن زن ماهی را  بر روی اجاق  قرار داد ولی هر قدر بر آتش اجاق افزود و یا صبرکرد که بپزد خبری نشد و آتش اصلا به ماهی اثر نمی کرد و  ذره ای از  آن نپخت.مرد و زن هر دو متعجب شده و در حیرت فرو رفتند پس آن مرد ماهی را برداشت و به خدمت پیا مبر (ص) مشرف شده.وقتی که او قضیه را خدمت حضرت عرض کرد پیامبر (ص) به ماهی خطاب کرد و فر مودند : ای ماهی سبب این که آتش بر تو اثر نمی کند چیست؟

آن ماهی به اذن خدای قادر و توانا و از معجزه پیامبر (ص) به سخن آمد و گفت : ای رسول خدا !از بر کت وجود شما  و خاندان شماست که آتش  مرا نمی سوزاند زیرا که من در فلان دریا شنا می کردم که روزی کشتی بزرگی از آن در یا  می گذشت و شخصی از مسافرین آن کشتی بر شما  و عترت شما  صلوات می فرستاد من نیز با شنیدن صدای او صلوات فرستادم و در آن حال ندایی از غیب رسید که : ای ماهی جسد تو بر آتش حرام است.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 17  توسط  شیدای زمان  | 

صلوات مایه رنجش شیطان

 

روزی رسول خدا(ص)از راهی عبور می کردکه در اثنای راه شیطان را دیدکه بسیار ضعیف و لاغر شده است

از او پرسید : چرا  به  این روز افتاده ای ؟

گفت: از  دست امت تو  رنج می برم  و در زحمت بسیار هستم !

پیامبر فرمود :مگر امت من با تو چه می کنند

گفت:یا رسول الله !امت شما  شش خصلت دارند که من طاقت دیدن و تحمل آن را ندارم :

اول ا ین که هر وقت به هم می رسند سلام می کنند

 دوم این که با هم مصافحه می کنند

 سوم ان که هر کاری که می خواهند انجام دهند انشالله می گویند

و چهارم از این خصلت هاآن است که استغفار از گناهان می کنند

پنجم این که تا نام شمارا می شنوند صلوات می فرستند

و ششم انکه ابتدای هر کاری بسم الله الرحمن الرحیم می گویند

 

بر محمد و آلش سه مرتبه صلوات بفرس

                                                      (بر گرفته از کتاب ذکر صلوات )

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 18  توسط  شیدای زمان  | 

قسمت دوم
شاه گفت :
چگونه؟
مرد صالع بین:
شما به تمام بافندگان  دستور بدهید که در عر ض سه روز  تورهای بزرگی  بسازند .
 آن گاه تورهارا دور تا  دور  شهر  و بر فراز بامها ی بلند بر پا کنند.
چون آمدن مرغ آمین در روز هفتم قطعی  است ، به دام شما می افتد. 
آنگاه با گرفتن مرغ آمین به قصر ،  تنها آرزوهای شما تحقق می یابد .
شاه گفت:
اگر این مرغ دیده نمی شود ، چگونه بفهمیم آن را گرفته ایم؟
مرد طالع بین:
درست است که مرغ آمین دیده نمی شود  اما وزن دارد و به محض به دام افتادن  تور سنگین خواهد شد.
شاه گفت:
سپس او را بلا فاصله به قصر بیاو رید  و دراتاقی که منفذیبه بیرون نداشته باشد  زندانی کنید . 
همه کسانی که به این کار گمارده  می شوند  باید چشم از این  تورها  بر ندارند . 
اگر اندکی غافل شوند  مرغ تور را پاره می کند و  دیگر به آ ن دسترسی نخواهیم یافت . 
در ضمن افرادی که برای این کار گمارده می شوند از هر جهت  قابل اعتماد  باشند . 
شاه کاغذ و قلم خواست و مستخدمه ای  بدون فوت وقت، کاغذ و قلم حاضر کرد .
 شاه فرمانی صادر کرد  که طبق آن  در روز موعود  هیچکس حق خارج شدن را  نداشت
تمامی بافندگان  شهر  روز و شب مشغول  بافتن شدند .  بافت تور ها آنقدر ریز بود که حتی حشره ای 
نمی توانست از آن بگریزد.
شاهزاده از این حیله پدر و صالع بینان  سخت به وحشت افتاد. اگر پدرش موفق می شد 
 مرغ آمین را  گرفتار سازد، د یگر هیچ چیز جلودارش نبود  و هر امیدی برای بهبودی  وضع مردم  داشت
 از بین رفت.
بعد از سه روز تورهای بزرگ آماده شدند  و در پنجمین روز ، تورها بر فراز بامها  قرار گرفت 
 و دور تا دور
 شهر را پوشاند .. همه کنجکاو شدند  که این کارها برای چیست ، اما  هر چه کاوش کردند
  به این راز بزرگ پی نبردند .
روز هفتم فرار رسید . ماموران حکومتی چشم به تورها دوخته بودند . 
و لحظه ای از آنها چشم بر نمی داشتند . ساعتها گذشت  شاه بی تابانه منتظر  بود  ودر تا لار قصر قدم می زد.
گاه به کنار یکی از پنجره ها می آمد و به آسمان چشم می دوخت .
 
حوالی ظهر بود تور سمت شرقی شهر تکان بزرگی خورد  و انگار که چیزی در آن گیر کرده باشد  سنگین شد 
و به طرف پایین تاب  بر داشت .
ماموران بلافاصله دست به کار شدند . و تور را پایین آوردند آن را در  را در محفظه ای قرار دادند 
 و به قصر بودند  یکی از در باریان سرا سیمه وارد تالار شد  و خبر موفقیتشان را به شاه رساند .
 شاه از خوشحالی سر از پاه نمی شناخت . کیسه ای بزرگ از طلا به او بخشید  
و دستور داد که آن روز در سراسر شهر جشن بر پا  کنند . به همه ولیمه بدهند
آن روز روز استثنای برای شهر بود. مردم را معنای لذت را فهمیدند  .
 این اشتباه شاه  به مردم فهماند که جور دیگر هم می توان زندگی کرد
مرغ آمین به اتاقی بردند و هیچ منفذی به بیرون نداشت  
شاهزاده با دیدن شادی مردم این حادثه را به فال نیک گرفت  و با خود اندیشید که راهی به اتاق مرغ آمین بیابد
  واو را آزاد کند  با این تصمیم  در پی فرصتی برای  اجرای نقشه اش بود
شاه برای دیدن مرغ آمین  به اتاق
مخصوص رفت  و وقتی که در اتاق تنها شد آرزو کرد که خوشبخترین مرد روی زمین باشد 
 صدای شنید گفت: آمین
به محض اینکه شاه از اتاق مخصوص بیرون آمد به طرف تالار رفت به سر درد شدیدی دچار شد  
آنچانکه بر زمین افتاد . چندین یک از خدمه ها آمدند  و او را روی تخت خواباندند .
 همههمه ای در قصر به پا افتاد  چند نفر به دنبال حکیم رفتن  و لحظهای بعد  حکیمان دربار  بالای سر شاه 
بودند  آنان همه کار برای نجات شاه به کار گرفتند اما فایدهای نداشت شاهزاده فرصت  را غنیمت  شمرد
  و به اتاق مخصوص رفت
به محض ورود  ، مشغول پاره کردن تور شد . بعد در نیز پنجره ای را  در راهروی  قصر  بود  باز گذاشت .
مرغ در میدان شهر نشست و مرتب آمین می گفت
کسی در نزدیک  میدان شهر دعا کرد که این خوشحالی هیچ  وقت تموم نشه
مرغ گفت آمین
کم کم تعدادی بیشتری و بعد  همه مردم  شهر دور  میدان شهر جمع شدن  و مرغ همنچنان
می گفت آمین  کسی از دور فریاد زد  ( خانه ظلم ویران باد)  مرغ گفت آمین  
بتدریج زمزمه های از آزادی  در بین مردم  افتاد  و مرغ مرتب می گفت آمین
مردم به طرف قصر رفتند و در گیری و خونریزی بین مردم و درباریان ایجاد شد. 
ناگهان شاهزاده به بالکن قصر  ظاهر شد و مردم و درباریان را به سکوت دعوت کرد
 بعد از مدتی همه  سکوت کردند  سپس شاهزاده گفت ( مردم ! شاه  از تب و سر درد شدید مرد !
  او از مرغ آمین خواست تا خوشبخترین مرد  باشد و مرغ هم آمین گفت
 زیرا خوشبختی او در مردنش بود  تا این ظلم از بین برود و شما بفهمید می توان جوری دیگرهم می توان 
زندگی کرد  حالا شما آزادید . پس در پناه این آزرادی ، کار و تلاش  کنید 
 و از حاصل زحمت خود  بهرمند شوید  و هر گز اجازه ندهید  ظلم   بر شما مسلط شود)
آن گاه به ماموران  اشاره کرد  که مردم را راحت بگذارید
مرغ آمین  در آسمان به پرواز در آمد  تا آ رزوهای  دیگران را نیز بر آورده کند.
به امید اینکه همه آرزوهای خوب شما بر آورده شود.
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1384ساعت 12  توسط  شیدای زمان  | 

 قسمت اول 
مرغ آمین
در روزگاران بسیار قدیم سرزمینی بود 
پر از نعمتهای گو ناگون معادن، جواهرات، فلزات ، زمینهای  پر محصول رودخاته انباشه
 از ماهیهای گو ناگون و.....
این  سر زمین آنقدر  پر رونق  بود  که هیچ چیز  از مما لک دیگر وارد این سرزمین نمی شد.  
بر عکس بسیاری از  محصولات  آن  به جا های دیگر  فرستاده  می شد 
 و ثروتی انبوه به آنجا وارد می کرد . 
با این وصف مردم این سرزمین  در فلاکت وبد بختی  روزگارمی گذراندند . 
آنان هر روز صبح  با  صدای  بیدار باش ماموران  حکومتی  از خواب  بیدار  می شدند  
و به سرکارشان می رفتند .  
با آنکه شبانه روز کار می کردند ، چیزی عایدشان نمی شد  تعطیلی برای آنها معنا نداشت . 
شبها دیر وقت  تنها برای خوابیدن  به خانه هایشان می رفتند  و
 روزها فقط برای خوردن غدا  فراغت محدودی  داشتند .همه برای شاه کار می کردند . 
هیچ کس حق خارج شدن  رو  از شهر نداشت و هر که وارد  می شد  تا زمان  مرگ حق نداشت 
از شهر خارج شود و باید مثل مردم این سر زمین کار می کرد .
 در واقع همه مردم در این شهر زندانی بودند . بازنشستگی و  پیری معنا نداشت  و 
هر که قادر به کار کردند نبود  بلافاصله کشته می شد .
 مردم هیچ وقت از شهر خود خارج نشدن وجاهی دیگر را ندیده  بودند.به این ظلم عادت کرده  
و به فلاکت خود راضی بودند  شاه فرزندی داشت که بسیار به او علاقه مند بود 
 این فرزند بر خلاف پدرش  همیشه از وضع فلاکت بار مردم  دررنج و عذاب بود
و همیشه در پی فرصتی بود  تا دست کم راحتی اندکی  به مردم هدیه بده 
 اما از  ترس اطرافیان ،هیچ گاه این احساس را بروز نمی داد .
 روزها به همین گونه می گدشت  و مردم روز به روز بد بخت تروبیچاره تر و شاه و
 درباریان  نیز  هرروز  ثروتمند  از روز پیش می شد ند .
 تنها  شاه و درباریان  بودند  که حق خارج شدن  از شهر داشته اند.
 روزی صا لع بینان شاه وارد شدند  و تقاضا کردند  شاه را ببینند . وقتی  طا لع بینان وارد  شدن .
 از شاه خواستند  که مطلبشان را  به طور خصوصی  به عرض برسا نند . 
اندکی بعد به جز شاه  و شاهزاده کسی یگر در تالار نبود  . 
طا لع بینان از شاه خواستن  که حتی  فرزندش را مر خص کند  اما شاه نپذیرفت .
 صالع بینان نمی توانستن چگونه  مطلبشان را بگویند یکی از آنان باترس گفت :
 حضرت سلطان به سلامت باد  ما از روی حر کت ستار گان  به مطلبی بر خوردیم  
که اگر سلطان فکر نکند ممکن است زبان لال  طالع از شما بر گردد .
 شاه عصبانی شد ازجایش برخاست گفت: 
چه گفتی ؟طا لع  از ما بر گردد ؟! شما از ما پول می گیرد که این حرفها بزنید 
 مرد طالع بین با ترس ادامه داد: قصد مان فقط این است که شما را از خطری آگاه کنیم 
 !و راه حلی برای این مشکل پیدا کنیم 
 شاه:
 زودتر جان بکنید و مطلبتان را بگوید 
 مرد طالع بین:
 قربان! 7 روز دیگر مرغ آمین  از بالای این شهر عبور می کند 
 شاه: 
 
 
مرغ آمین
مرد طالع بین:
(  مرغ آمین فرشته ای در پرواز است که مرتب آمین می گوید  اگر کسی دعا کند و مرغ آمین گوید 
 تا پایان همان روز  دعایش مستجاب می شود  
اگر خدای نخواسته کسی  از دشمنان شما  دعا کند .......... )از ترس حرف را قطع کرد .
 شاه:
 حال چاره کار چیست؟
 
 شاهزاده که تا این زمان ساکت بود  گفت قربان!  اگر اجازه دهید پیشنهادی دارم  که فکر می کنم
 چاره ساز باشد ) سپس افزود :
( اگر  حضرت  شاه  کمی به این مردم   مهربانی کنند  و اندکی به آنها آ زادی دهندمردم که درهمه زند گیشان
 از  این آ زادی  محروم بوده اند  خوشحال خواهند شد
  و دیگر کسی برای زوال حکومت شما  دعا نمی کند  ) 
 شاه بر افروخته شد و گفت :
 نه این غیر ممکن است  اگر به آنها آزادی بدهیم  همه در مقابل کارشان مزد طالبه می  کنند
و آنگاه دیگر نمی توانیم مانند گذشته سود بهتر ببریم  
از این گذشته حتی اگر من به این کار رضایت نشان بدهم همین درباریان  علم طغیان  بر خواهند افراشت 
 نه ، این مردم به این زندگی  عادت کرده اند  
هم آنان راضی اند هم ما به پول  و ثروت  و قدرت بیشتری دست پیدا خواهیم کرد 
 من هر گز چنین تصمیمی نخواهم گرفت
  شاه گفت :
  آیا وقوع چنین واقعهای  حتمی است  و شما اشتباه نمی کنید .
  مرد طا لع بین:
 خیر! قربان ما از روی حر کت ستارگان به این راز پی برده ایم 
 شاه گفت : پیشنهادتان را بگویید
مرد طالع بین : 
 قربان مرغ آمین رویت نمی شود  بنا براین نمی توان  گفت
 که دقیقا  چه وقت از روز  از اینجا می گذرد  ما برای  صید مرغ آمین چاره ای اندیشیده ایم .
ادامه دارد
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اردیبهشت 1384ساعت 16  توسط  شیدای زمان  |