تبليغاتX
غم دنیا رو نخور

غم دنیا رو نخور

 

دیروز بود, توی ایوان دلم نشسته بودم و روزها را ورق میزدم.

 

              دنبال چه می گشتم ؟؟!  نمی دانم!       شاید دنبال خودم! 

 

 

  انگار خودم را لا به لای این روز ها گم کرده ام!

 

میان گیر و دار همین افکار بود که غروب آمد.

 

                           آمده بود سری به ما بزند و برود .

 

                     سراغ روز را از من می گرفت , مثل همیشه مغرب را نشانش دادم و گفتم:

 

    (( از آن طرف رفت , تند تر بروی به او می رسی!))

 

 

رفت ! باز هم غروبی از خانه ی ما گذشت ! همچون آهویی چالاک و خرامان بام های شهر را در نوردید و رفت!

 

 

                                                                گویی شب دنبالش کرده بود.( مثل بازی بچه ها!)

 

 

 

 

                             آن روز ها !

 

 

 

سهم ما از دریای فرصت , صدف های بهانه بود و گوش ماهی های انتظار!!

 

        آری انتظار! برای پیدا کردن بهترین بهانه ی شروع !!!

 

صبح که می شد

 

    به ساحل فرصت می رفتیم......بهانه و انتظار جمع می کردیم تا شب از میان آنها بهترین را انتخاب کنیم!!!

 

                                   

       بهترین !بهترین !بهترین !...........................

 

 

آنقدر از این بهترین ها جمع کردیم که صندوقچه هامان رنگارنگ و لبریز شد واین برامان عادتی ماندگار!!

 

 

آن شب :

 

      با جیب هایی لبریز از بهانه های قشنگ , خسته و خوشحال , از ساحل فرصت آ مدیم , توی همین ایوان!

                           

   در صندوقچه هایمان را باز کردیم تا مثل همیشه بهانه انبار کنیم که...................

 

       بهانه ها بیرون ریختند!!!!!!!!!!!

 

                      دیگر جایی برای بهترن های جدید نبود!! ...................

 

دیگرانتظارها به پا یان  رسیده بود!!!

 

 

   تازه آن موقع بود که فهمیدیم آن همه بهانه و انتظار ,  برای  شروع نکردن بود! نه برای شروع!!

 

 

                کاش همیشه جیب هامان سوراخ بود!

 

 

                         

                 کاش به جای این همه صدف و گوش ماهی جرعه ای فرصت برمی داشتیم!  …………..

 

 

                              و دقایقی شنا می کردیم و خیس می شدیم از فرصت!

 

 

 

{ جیب هایتان سوارخ{صندوقچه هایتان بی بهانه و انتظار باد!

 

کپی برابر اصل

 

 

ناگفته :  آفتاب به گیاهی حرارات میدهدکه سرازخاک بیرون آورده باشد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 9  توسط  شیدای زمان  | 

سلام

به  مبهم ترین لحظه ی زندگی من خوش آمدید . " به سکوت ... "

 

 

 به زودی خواهم نوشت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 5  توسط  شیدای زمان  | 

 

جهانی باش و جهانی فکر کن !
رازِ جهانی شدن، گذشتن از روزمرِّگیهاست .
گذشتن از بیهوده ها و چیزهای بی ارزش است و اندیشیدن به افقهای تازه .
رازِ جهانی شدن دراین است که تو دنیایت را بزرگتر کنی ...
وسعتِ دید چشمهایت را وسیع تر کنی ...
از هویتِ ناچیز وقالب تنگ وجودِ اکنونت، به هویتی برسی با ظرفیتِ پذیرشِ بالا!
ظرفیتِ تو بیش از این چیزی است که تا کنون بوده ...
فراتر از چشم و هم چشمی و حسادت و کینه توزی !
ظرفیتت را بالا ببر !
از مرزِ تنگ نظری ها عبور کن !
سعی کن خودت را از شرِّ محدودیتهایی که باعث خشم و ناراحتی در تو می شود، خلاص كني .
جهانی شدن یعنی که تو، انسانی هستی فراتر از شغل و مقامت .
فراتر از آدرسِ خانه و میزان ِ دارایی هایت .
دنیا به خانه ی تو و همسایه ی دیوار به دیوارت خلاصه نمیشود .
دنیا بزرگتر و فراتر از این است که تا کنون می اندیشیدی .
جهانی شدن را آغاز کن تا از پوچ نگری ها رها شوی !
جهانی شدن یعنی که تو تنها نیستی .
یعنی که تو به جهانِ هستی ، متصلی !
یعنی سلولهای بدن تو با همه ی جهان در ارتباط است !
به ستاره ها نگاه کن و جهانی شدن را تجربه کن !
بزرگ بیندیش !
بگذار تا افکارت رشد کند .
اجازه نده انسانهای حقیر و ناچیز تو را به سوی خشم بکشانند ، نا چیزها را رها کن و بزرگ شو .
جهانی شو !
آنگاه دیگر از غیبت و بد گویی لذت نمی بری !
هرگز حسادت نمی کنی ، هیچگاه کینه ای به دل نمیگری !
هیچگاه در زندگی خصوصی مردم تجسس نمی کنی !
جهانی شو ! تا برای یک لقمه نان ِ بیشتر، سر کسی کلاه نگذاری !
جهانی شو ! تا بدون هیچ چشم داشتی به همه ی موجودات زنده کمک کنی !
جهانی شو ! تا از یک بُعدی بودن خارج شوی !

 

 

 پ ن :فکر کن تا احساس بهتر داشته باشی

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 9  توسط  شیدای زمان  | 

 

 

به دنیا اومد و پاشو رو این زمین خاکی گذاشت .
اولش یکم ناشی بود .
همین آدمیزاد دیروزو می گم!
ولی کم کم قوانین زندگی و تواناییهاش دستش اومد.
دید که راحت می تونه دل کسی رو به دست بیاره.
و برعکس خیلی راحتتر می تونه دل کسی رو بشکونه .
هرچند اولش یه کم سخته!
ولی مهم اینه که بالاخره می تونه هر کاری رو که اراده کنه انجام بده!
می تونه خیلی راحت همه چی رو قاطی کنه بعد هم سر یکی دم دستش خالی کنه!
می تونه نفس باشه واسه یکی و قفس واسه یکی دیگه!
می تونه آشتی باشه با یکی و قهر با یکی دیگه!
می تونه بخنده ، بخندونه!
می تونه بگریه ،بگریونه!
می تونه باشه ولی نباشه،و نباشه ولی باشه!

ولی  هیچ وقت نمی تونه به عقب برگرده ،هیج وقت!

 

ـــــــــ

خدایا دندون درد نصیب هیچ کس نکن آمین

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 12  توسط  شیدای زمان  | 

 آن روزها ،رروزهای کودکی و بی قراری،

 

کتابهای درسی ما همیشه با عکس تو آغاز می شد

 

 با همان لبخند ساده و صمیمی که انگار  مستقیم خیره شده بودی

 

 

 به چشمان ما که

 

 "امید من به شما دبستانی هاست"

 

 

                      

 

 حالا امیدتان برای خودش کسی شده  و قدم  به دانشگاه گذاشته  است

 

 ما بزرگ شده ایم آقا!...

 

و هنوز جای لبخند تو ، اینجا  گوشه ی قلب ما ،

 

 صفحه اول تمام کتاب  درسی مان خالی است....

___________

نوشته :م. صدیق

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 12  توسط  شیدای زمان  | 

   قال امام المجتبی ‏عليه السلام: اِعلموا اَنَّ الله لم يَخلقكُم عَبَثاً وَ لَيسَ بِتارِكِكُم سُدىً، كَتبَ آجالَكم وَ

 قَسَّمََ بَينَكُم مَعائِشكُم‏ لِيَعرفَ كُلُّ ذى لُبٍّ مَنزِلَتَه وَ اَنَّ ما قدّر لَه وَ ما صرفَ عَنه‏ فَلَن يُصيبَه.

 

امام ‏عليه السلام فرمودند: «اى بندگان خدا» بدانيد كه خداوند شما را بيهوده نيافريده است، و به حال

خود رها ننموده، مدت عمرتان ‏را نوشته، و روزى شما را بينتان تقسيم نموده تا هر خردمندى‏ قدر و

ارزش خود را بداند و بفهمد جز آنچه مقدر شده هرگز به‏ او نمی ‏رسد.              تحف ‏العقول، ص 234

 

 

                                                 چه خدا نزدیک است

 لب درگاه عبودیت توست

  همنوا شو ، تو با زمزمه سبز حیات

 به زلالیت چشمان بهاری که گریست

 او همین نزدیکی است ، عطر او در تن باغ ، نور او در مهتاب

 به نم آه و هموایی دست

 تاری پنجره بگرفته ، نگاهش کردم

 باغ آرام و هوایی دلچسب

 ذهن نمناک درخت ، بوی باران می داد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 12  توسط  شیدای زمان  | 

سلام

 

قسمت دوم

ســوره بـقــره .

اين سوره در ((مدينه )) نازل شده و 286 آيه است )) .

محتوا و فضيلت سوره بقره :.

جـامـعـيـت اين سوره از نظر اصول اعتقادى اسلام و بسيارى از مسائل عملى (عبادى , اجتماعى , سـيـاسـى و اقـتـصـادى ) قـابـل انكار نيست چه اينكه در اين سوره :1ـ بحثهائى پيرامون توحيد و شـنـاسـائى خدا مخصوصا از طريق مطالعه اسرارآفرينش آمده است 2ـ بحثهائى در زمينه معاد و زنـدگـى پـس از مـرگ , مـخصوصامثالهاى حسى آن مانند داستان ابراهيم و زنده شدن مرغها و داسـتـان عـزيـر 3ـبحثهائى در زمينه اعجاز قرآن و اهميت اين كتاب آسمانى 4ـ بحثهائى بسيار مـفـصـل در بـاره يـهـود و مـنـافـقـان و مـوضـع گـيـريهاى خاص آنها در برابر اسلام و قرآن , و انواع كارشكنيهاى آنان در اين رابطه 5ـ بحثهائى در زمينه تاريخ پيامبران بزرگ مخصوصاابراهيم و مـوسـى (ع ) 6ـ بحثهائى در زمينه احكام مختلف اسلامى از جمله نماز,روزه , جهاد, حج و تغيير قـبـله , ازدواج و طلاق , احكام تجارت , و قسمت مهمى ازاحكام ربا و مخصوصا بحثهائى در زمينه انـفاق در راه خدا, و همچنين مساله قصاص و تحريم قسمتى از گوشتهاى حرام و قمار و شراب و بخشى از احكام وصيت ومانند آن .

در فضيلت اين سوره .

از پـيـامبر اكرم (ص ) پرسيدند: ((كداميك از سوره هاى قرآن برتر است ؟ فرمود:سوره بقره , عرض كردند كدام آيه از آيات سوره بقره افضل است ؟ فرمود: ((آية الكرسى )).

 

(این متن بر گرفته از تفسیر نمونه )

 

 

 

 

 

ೊೈೇೆೋೊೈೇೆ ೊೈೇೆೋೊೈೇೆ

 

 

 

 

 

 

 

عبادت ده بخش دارد که نه بخش آن در طلب روزی حلال است    (پيامبر اعظم (ص)   )

 

 

انسان دنيائی از عجايب است   (ارسطو)

 

 

برای آنکس که ایمان دارد ناممکن وجود ندارد   (انجیل)

 

 

هرگز روی زمین با تکبر راه مرو،مسلما تو با تکبر زمین را نتوانی شکافت

 

و در بلندی وسرافرازی به کوهها نخواهی رسید   (قرآن کریم)

 

 

 

عادت کنید که عادت نکنید.   (؟؟؟)

 

 

 

هرنفس که میکشی یک قدم به سوی اجل نزدیکتر می شوی   (امام علی(ع))

 

 

 

 

سعادتمند کسی است که از هر خطائی که از او سر می زند، تجربه ای جدید  به دست آورد   (سقراط)

 

 

 

 

کوههای عظیم پر از چشمه اند وقلبهای بزرگ پر از اشک...     (روو)

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 11  توسط  شیدای زمان  | 

سوره فاتحة الكتاب (حمد).

اين سوره در ((مكه )) نازل شده و داراى هفت آيه است )) .

ويژگيهاى سوره حمد :.

1ـ اين سوره اساسا با سوره هاى ديگر قرآن از نظر لحن و آهنگ فرق روشنى دارد زيرا در اين سوره خـداونـد طـرز مـناجات و سخن گفتن با او را به بندگانش آموخته است آغاز اين سوره با حمد و سـتايش پروردگار شروع و با ابراز ايمان به مبد ومعاد (خداشناسى و ايمان به رستاخيز) ادامه و با تقاضاها و نيازهاى بندگان پايان مى گيرد.
2ـ سـوره حـمـد, اسـاس قـرآن اسـت , در حـديثى از پيامبر اكرم (ص ) مى خوانيم كه : ((الحمد ام الـقـرآن )) و ايـن بـه هـنـگـامـى بـود كـه ((جابربن عبداللّه انصارى )) خدمت پيامبر(ص ) رسيد, پـيـامبر(ص ) به او فرمود: ((آيا برترين سوره اى را كه خدا در كتابش نازل كرده به تو تعليم كنم )) جـابـر عـرض كـرد آرى پدر و مادرم به فدايت باد, به من تعليم كن , پيامبر(ص ) سوره حمد كه ام الكتاب است به او آموخت .
سپس اضافه فرمود: ((اين سوره شفاى هر دردى است مگر مرگ )).
((ام )) به معنى اساس و ريشه است .
شايد به همين دليل ((ابن عباس )) مفسر معروف مى گويد: ((هر چيزى اساس وشالوده اى دارد و اساس و زيربناى قرآن , سوره حمد است )).
3ـ درآيات قرآن سوره حمد به عنوان يك موهبت بزرگ به پيامبر(ص )معرفى شده , و در برابر كل قـرآن قـرار گـرفته است , آنجا كه مى فرمايد: ((ما به تو سوره حمد كه هفت آيه است و دوبار نازل شده داديم همچنين قرآن بزرگ بخشيديم ))((1)).

محتواى سوره حمد:.

از يـك نـظـر اين سوره به دو بخش تقسيم مى شود, بخشى از حمد و ثناى خداسخن مى گويد و بخشى از نيازهاى بنده .
در حديثى از پيامبر(ص ) مى خوانيم : خداوند متعال چنين فرموده : ((من سوره حمد را ميان خود و بـنـده ام تـقسيم كردم نيمى از آن براى من و نيمى از آن براى بنده من است و بنده من حق دارد هرچه را مى خواهد از من بخواهد((2)).

در فضيلت اين سوره .

از پـيـامبر (ص ) نقل شده : ((هر مسلمانى سوره حمد را بخواند پاداش او باندازه كسى است كه دو سوم قرآن را خوانده (و طبق نقل ديگرى پاداش كسى است كه تمام قرآن را خوانده باشد) و گوئى به هرفردى از مردان و زنان مؤمن هديه اى فرستاده است )).
هـمـچـنـين در حديثى از امام صادق (ع ) مى خوانيم : ((شيطان چهار بار فريادكشيد و ناله سرداد نـخـستين بار روزى بود كه از درگاه خداوند رانده شد, سپس هنگامى بود كه از بهشت به زمين تـنـزل يافت , سومين بار هنگام بعثت محمد(ص )بعد از فترت پيامبران بود و آخرين بار زمانى بود كه سوره ((حمد)) نازل شد))!.

چرا نام اين سوره فاتحة الكتاب است ؟.

((فـاتحة الكتاب )) به معنى آغازگر كتاب (قرآن ) است , و از روايات استفاده مى شود كه اين سوره در زمان خود پيامبر(ص ) نيز به همين نام شناخته مى شده است .
از ايـنـجـا دريـچه اى به سوى مساله مهمى از مسائل اسلامى گشوده مى شود وآن اينكه برخلاف آنـچـه در ميان گروهى مشهور است كه قرآن در عصر پيامبر(ص ) به صورت پراكنده بود, بعد در زمان ابوبكر يا عمر يا عثمان جمع آورى شد, قرآن درزمان خود پيامبر(ص ) به همين صورت امروز جـمع آورى شده بود و سرآغازش همين سوره حمد بوده است , مدارك متعددى در دست است كه قـرآن بـه صـورت مـجـموعه اى كه در دست ماست در عصر پيامبر(ص ) و به فرمان او جمع آورى شـده بـود ((عـلى بن ابراهيم )) از امام صادق (ع ) نقل كرده كه رسول خدا(ص ) به على (ع )فرمود: ((قرآن در قطعات حرير و كاغذ و امثال آن پراكنده است آن را جمع آورى كنيد)).
سـپـس اضافه مى كند: على (ع ) از آن مجلس برخاست و آن را در پارچه زردرنگى جمع آورى نمود سپس بر آن مهر زد.
به علاوه حديث مشهور ((ثقلين )) كه شيعه و سنى آن را نقل كرده اند كه پيامبر(ص ) فرمود من از مـيـان شـما مى روم و دو چيز گرانبها را به يادگار مى گذارم ((كتاب خدا)) و ((خاندانم )) خود نشان مى دهد كه قرآن به صورت يك كتاب جمع آورى شده بود.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 11  توسط  شیدای زمان  | 

       سلام 

چند تا عکس به همراه یه متن کو چولو    

         

                       

 

ೊೈೇೆೋೊೈೇೆ ೊೈೇೆೋೊೈೇೆ

 

 

 

 

 

ೊೈೇೆೋೊೈೇೆ ೊೈೇೆೋೊೈೇೆ

 

 

 

 

 

ೊೈೇೆೋೊೈೇೆ ೊೈೇೆೋೊೈೇೆ

 

 

        

 

ೊೈೇೆೋೊೈೇೆ ೊೈೇೆೋೊೈೇೆ

 

                     

ೊೈೇೆೋೊೈೇೆ ೊೈೇೆೋೊೈೇೆ

 

                     

 

ೊೈೇೆೋೊೈೇೆ ೊೈೇೆೋೊೈೇೆ

 

اکنون کارم سفر است

مسافری تنهایم

 

که در زبر کوله باری سنگین ،پشتم خم شده

 

و استخوانهایم به درد آمده است

 

و میروم و راه طولانی لحظه ها

 

در پیش رویم تا افق کشیده شده است

 

و از هر منزلی تا منزل دور دست دیگر ،لحظه ای است.

 

و این چنین من باید صد هزار ،میلیون ها  لحظه

 

را طی کنم.

 

تا برسم به یک روز

 

   (دکتر علی شریعتی)

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 9  توسط  شیدای زمان  | 

 

 

 

خورشيد جاودانه مي درخشد در مدار خويش.

 

مائيم كه پا جاي پاي خود مي نهيم و غروب مي كنيم هر پسين

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 11  توسط  شیدای زمان  | 

 چندین وقت  پیش یه روز حوالی ظهر سر و صدای زیادی رو توی خونه آرومم شنیدم.

 

همهمه غریبی بودکه با صدای ناله ای رهبری می شد.

 

دنبال صدا گشتم تا ببینم از کجاست.

 

یه دفعه در انتهای خونه کوچکم چشمم به دری خورد که تا اون موقع ندیده بودمش .

 

کنجکاو شدم که ببینم این در به کجا باز میشه. عجیب بود. رفتم سمت در .

 

 

 اول یک کم ترسیدم . سر وصدایی که پشتش بود من رو به وحشت انداخته بود.

 

اما خوب از یک طرف کنجکاوی و از طرف دیگه صدای ناله ای که می آمد

 

باعث شد که ناخوداگاه در رو باز کنم .

 

میخواستم ببینم چه خبره.

 

پشت در یه عالمه پله بود که گاهی بالا می رفتن و گاهی پایین..

 

 به محض اینکه پا روی اولین پله گذاشتم در پشت سرم بسته شد

 

همه جا تاریک شد

 

 و صدای ناله هم قطع شد.اما هنوز همه جا پر از هیاهو بود.

 

ترسیدم .

 

برگشتم سمت در اماتوی تاریکی هر چی گشتم هیچ دری رو پیدا نکردم.

 

شروع کردم به طی کردن پله ها . به امید اینکه شاید به نوری برسم .

 

 هر چی جلوتر می رفتم صدا ها بیشتر میشد.

 

 و همه جا تاریکتر . اطرافم پر از صدا بود.

 

 به خودم گفتم شاید بازهم باید برم تا یه نوری ببینم .اما خبری نبود. رفتم رفتم رفتم...

 

اماباز هم هیچ نوری نبود.

 

یه دفعه به خودم گفتم بذار برگردم . شاید بتونم دوباره اون در رو پیدا کنم

 

و برم توی خونه ام.

 

برگشتم اما هر چی با پاهام زمین رو جستجو کردم اثری از پله هایی که طی کرده بودم نبود.

 

زمین صاف صاف بود. گیج شده بودم. پس پله ها چی شدن؟

 

از زمین صاف بیشتر ترسیدم . دیگه چاره ای جز رفتن نداشتم . بازهم پله ها رو ادامه دادم.

 

 یه چیزی درونم بود که می گفت اخ این پله ها دوباره در خودم رو پیدا می کنم .

 

 دوباره نور و آرامش خونه خودم .

 

بازهم رفتم . مدتها گذشت و من همچنان می رفتم. گاهی خسته میشدم و مینشستم .

 

بعد دوباره بلند میشدم و راه می افتادم.

 

یه بار وقتی نشستم و پاهام رو دراز کردم تا کمی خستگی در کنم

 

 حس کردم که یکی از پاهام روی پله هاست و پای دیگه توی هوا اویزونه

 

 

 

 فهمیدم پله ها باریکتر شدن. جلوتر که رفتم گاهی پله ها اونقدر

 

 باریک میشدن که نزدیک بود

 

 سقوط کنم و گاهی عریض میشدن.

 

میان همهمه های اطرافم چیزهای جالبی میشنیدم که توی خونه کوچکم

 

 هیچ وقت نشنیده بودم.

 

کم کم متوجه شدم هر چی جلوتر میرم بدنم قویتر میشه.

 

توی این رفتنها گاهی شاد می شدم و گاهی غمگین.

 

گوشم دیگه به هیاهوی اطرافم عادت کرده بود. اصلا خودم جزئی از این

 

 هیاهو شده بودم.

 

اما دلم برای ارامش خونه کوچکم لک زده بود.

 

 یکی دوبار دیگه هم خواستم برگردم . اما بازهم پله ای پشت سرم نبود.

 

 حتی چند بار خواستم جلوتر نرم که بازهم پله ها گم نشن. اما ایستادن ترسناک تر بود.

 

چاره جز رفتن نبود.

 

الان مدتی که دارم میرم .همچنان پله ها رو بالا و پایین می رم.

 

               می رم به امید اینکه دوباره دری رو پیدا کنم که پشتش نور باشه آرامش .

 

اماهنوز نرسیده ام

 

با این حال توی قلبم مطمئنم که اخر این پله ها اون در رو میبینم.

 

این نوشته فرنوش بود که زیاد این روزها به هوای دلم نزدیک بود

نمی دانم چقدر از این راه باقی مانده؟!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 12  توسط  شیدای زمان  | 

چقدر عجیبه!!!!!!!!!!!

  تا مریض نشی کسی برات گل نمیاره تا گریه نکنی کسی نوازشت نمی کنه تا فر یاد نکشی

 کسی به طرفت بر نمی گرده تا قصد رفتن نکنی به دیدنت نمی  یان

 

و تا وقتی نمیری کسی تو رو نمیبخشه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 12  توسط  شیدای زمان  | 

ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی خدایی

 

نروم جز به همان ره که تو رهنمایی

 

 

 

 

جدایی رو  گفتن چرا مردم ا از یکدیگرجدا می کنی گفت :باهمین جدایی است که

 

 انسان به  انسان دیگر می رسد

 

دلبستگی را گفتند چرا بین مردم دلبستگی ایجاد می کنی گفت : که با همین دلبستگی

 

است که شما با دوستت با هم دوست هستید .

 

*************

زندگی دو نیمه است

 

یک نیمه ی آن بردبار

 

ونیمه ی دیگر سرکش و آتشین است

 

عشق همان نیمه ی آتشین زندگی است

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 11  توسط  شیدای زمان  | 

 
تنها هفت حرف است
 
 هفت حرف ساده مثل همه ی حروف ساده ی الفبا
 
تنها هفت حرف که کنار هم به ارامی و طنازی می نشینند.

هفت حرف کنار هم اما با گفتن همین هفت حرف گاهی فاصله هایی
 
 به اندازه ی همه ی فاصله های دنیا را در میان آدمها ایجاد می کنند.
 
فقط هفت حرف که وقتی کنار هم قرار میگیرند

می توانند دنیایی به گستردگی هفت آسمان را بین ادمها رقم بزنند
 
می توانند عاشقانه در کنار هم دیگر بنشینند و دنیای عاشقانه ی
 
ادمهارا دستخوش جدایی ها بکنند.

هفت حرف که نرم و سبک در کنار هم جمع میشوند اما هنگامی که
 
گفته میشوند ادمهارا از هم جدا میکنند
 
,عشق هارا پایان میدهند
 
دوست هارا پاره میکنند
 
 و فراق هارا ایجاد میکنند.
 
هفت حرف که کنار همدیگر هستند
 
گاه آرام بیان میشوند
 
و با خونسردی گاهی هم پر خشم و خروش
 
 و گاه انچنان با بغض های گره بسته در گلو بیان میشوند
 
 که سنگینی کلام را چند برابر میکنند.

من و تو چه ارام و بی تفاوت بارها و بارها این حروف ساده را بکار میبریم
 
 بی انکه بیندیشیم
 
 که اثراتی روی زندگی روی احساسات و علائق ما میگذارد.

گاهی فکر کنیم
 
به همین هفت حرف ساده که بارها برزبان ما جاری شده اند.

فکر کنیم به خداحافظ
 
و به پایان هایی که با این هفت حرف ساده به وجود می اوریم.
 
فکر کنیم گاهی به اشکهایی که با گفتن این حروف در چشمهای انان
 
 که دوستمان دارند حلقه میزند

خداحافظ
 
نوشته خورشید
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 10  توسط  شیدای زمان  | 

 

 

 

 

       یادمان باشد اگر سکوت کنیم

 

   زندگی جای ما حرف میزند

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 9  توسط  شیدای زمان  | 

 

زندگی شاید سلامی

 

        زندگی شاید نگاه... 

 

    

 

زندگی شاید  لبخندی

زندگی شایِد گرفتاری

زندگی شاید آوازی

 

زندگی شاید تاریکی محضی

 

زندگی  شاید  غم در یک لبخند

 

زندگی شاید...

 

قطر ه ای

 

 

 

 

 

زندگی شاید زیر آسمان آبی ترانه ی

 

زندگی شاید  ...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 10  توسط  شیدای زمان  | 

 

سلام دوستان گلم

 حال دلهاي مهربونتون چطوره ؟!

 امیدوارم خوش و خرم باشید


طعمش‌تلخ‌بود. تلخي‌اش‌را دوست‌نداشتيم. نمي‌دانستيم‌كه‌دواست. دواي ‌تلخ‌ترين‌دردها. نمي‌دانستيم‌معجون‌است. معجون انسان‌شدن. گمش‌كرديم. شيطان‌از دستمان‌دزديد. بي‌طاقت‌شديم‌ و ناآرام. دهانمان‌بوي‌شكايت‌گرفت‌و گلايه... ‌و تازه‌فهميديم‌نام‌آن‌اكسير مقدس، نام‌آنچه‌از دستش‌داديم،" صبر" بود

*********************************************

از دشمنی تا دوستی----------------------------  یک لبخند

از جدایی تاپیوند---------------------------- یک قدم

از توقف تا پیشرفت----------------------------  یک حرکت

از صلح تا  جنگ----------------------------  یک جرقه

از عداوت تا صمیمیت---------------------------- یک گذشت

از شکست تا پیروزی---------------------------- یک شهامت

ازعقب گرد تا  تا جهش---------------------------- یک جرات

از نفرت تا علاقه ---------------------------- یک محبت

ازخست تا سخاوت---------------------------- یک همت

از آزادی  تا زندان----------------------------  یک غفلت

*********************************************

 در رهی می گذشت  پیغمبر  *   با گروهی  زدوستان همبر

 دید قومی  گرفته تیشه به دست  *    گرد سنگی بزرگ کرده نشست

گفت:کین دست پا خراشیدن  *  چیست وین سنگ تراشیدن ؟

 قوم گفتند:ما جوانانیم  *   زور مندان  و پهلوانانیم

 چون به زور آوری کنیم آهنگ  *   هست میزان  ما همه این سنگ

 گفت: گویم که پهلوانی چیست ؟!  *   مرد دعوی پهلوانی کیست؟!

 پهلوان آ ن بود که گاه نبرد *  خشم را زیر پا تواند کرد

 خشم  اگرکوه سهمگین باشد  *   پیش او پشت برزمین باشد

 یکی از اشعار  جامی

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 10  توسط  شیدای زمان  | 

 

 

آرزو مي كنم به اندازه ي كافي شادي داشته باشي تا خوش باشي ، به اندازه كافي بكوشي

تا قوي باشي.


به اندازه كافي اندوه داشته باشي تا يك انسان باقي بموني و به اندازه كافي اميد تا خوشحال بموني.

 

**************************

 

دنبال نگاهها نرو چون مي تونن گولت بزنن، دنبال دارايي نرو چون كم كم افول مي كنه ، دنبال كسي باش

كه باعث بشه لبخند بزني چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز تيره رو روشن كرد ، كسي رو پيدا كن كه تو

رو شاد كنه.

 

 

*****************************************

 

 

 

 

 

آرزویی که سبب ناراحتی دیگران شود  آرزو نیست، هوس است

فرانسیسکو گویا

 

 

 

 

حسن ادب  سبب پاکیزگی اخلاق است.

حضرت علی (ع)

 

 

 

 

آینده قضا  و قدر  می سازد و امید و تلاش تو آن را می گذراند

ویلبر رایت

 

 

 

 

اگر  افکار  خود را  پریشان  رها کنیم، به دنبال زشتی ها و پلیدی ها  می رود.

حسین رحمت نژاد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 12  توسط  شیدای زمان  | 

 

 

سلام

 

 انشالله که خوبین

 

خیلی تحمل کردم که سکوتم ادامه بدم اما گفتم نه

 

به نوشتن خیلی احتیاج دارم خیلـــــــــــــــــــــــــــــــــی

 

 

حالا می دونم نوشتن  چقدر خوب

 

 حالا که دیگه می خوام بنویسم 

 

 یاد یه داستان افتادم که دو سال پیش یک دوست برای فرستاده بود 

یک شکلات

 با یک شکلات شروع شد , من یک شکلات گذاشتم توی دستش و او یک شکلات گذاشت توی دست من.
من بچه بودم و او هم بچه بود.
سرم را بالا کردم و سرش را بالا کرد.
دید که من را می شناسد , خندیدم و گفتم: دوست دوست ؟
گفت تا کجا؟
گفتم : دوستی که تا ندارد.
گفت: تا مرگ.
خندیدم و گفتم: من که گفتم تا ندارد.
گفت: باشد , پس تا پس از مرگ.
گفتم: نه , نه , نه , تا ندارد.
گفت: قبول تا آنجای که همه دوباره زنده می شوند , یعنی زندگی بعد از مرگ.
باز هم با هم دوستیم, تا بهشت , تا جهنم , تا هر کجا که باشد من و تو با هم دوستیم.
گفتم: تو برایش تا هر کجا که دلت می خواهد یک تا بگذار , اصلا یک تا بکش از سر این دنیا تا آن دنیا. من اصلا تا نمی گذارم.
نگاهم کرد و نگاهش کردم.
باور نمی کرد.
می دانستم که او می خواست حتما دوستیمان تا داشته باشد و دوستی بدون تا را نمی فهمید.
گفت: بیا برای دوستیمون یک نشانه بگذاریم.
گفتم: باشد تو بگذار.
گفت : شکلات و هر بار که همدیگر را دیدیم من یک شکلات به تو می دهم و تو هم یک شکلات به من بده.
گفتم : باشد.
هر بار یک شکلات می گذاشتم توی دستش , او هم یک شکلات می گذاشت توی دست من.
باز همدیگر را نگاه می کردیم , یعنی که دوستیم , دوست دوست.
من تندی شکلات را می گذاشتم تو دهانم و آن را می مکیدم.
می گفت: شکمو , تو دوست شکمویی هستی و شکلاتش را می گذاشت توی یک صندوق کوچولوی قشنگ.
می گفتم : بخورش.
می گفت : تمام می شود , می خواهم تمام نشود و برای همیشه بماند.
صندوقش پر از شکلات شده بود و هیچ کدامش را نمی خورد و من همش را خورده بودم.
گفتم: اگر یک روز شکلاتهایت را مورچه بخورد یا کرمها , آنوقت چیکار می کنی؟
می گفت : مواظبشان هستم , می خواهم نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم و من شکلات را می گذاشتم توی دهانم و می گفتم: نه , نه , نه , تا ندارد.
یک سال , دو سال , چهار سال , هفت سال , ده سال , بیست سال شده بود و او بزرگ شده بود.
من هم بزرگ شده بودم.
من همه شکلاتهایم را خورده بودم و او همه شکلاتها را نگه داشته بود.
آن آمد امشب تا خداحافظی کند , می خواهد برود.
برود آن دور , دورها.
می گوید: می روم , اما زود بر می گردم.
اما من می دانم که می رود و بر نمی گرده.
یادش رفت شکلات را به من بده.
من یادم نرفت و شکلاتش را گذاشتم کف دستش. گفتم این برای خوردن و یک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش و گفتم : این هم برای صندوق کوچکت.
اما او یادش رفته بود که صندوقی دارد برای شکلاتهاش و هر دو را خورد.
خندیم , می دانستم که دوستی من تا ندارد.
می دانستم که دوستی او تا دارد , مثل همیشه.
خوب شد همه شکلاتهایم را خوردم , اما او هیچ کدامش را نخورد.
حالا با یک صندوق پر از شکلات نخورده چه خواهد کرد؟
نوشته : زری نعیمی

 

 

 خوب امیدوارم خوشتون امده باشه

 

 و دوست دارم نوشتم تا نداشته باشه

 

 مثل  گل های رز شما  تا نداشته باشه

 

  راستی تا نرفتی  یه جلمه دیگه :

 

 

 

 

منتظر باش اما معطل نشو...تحمل کن ام توقف نکن...

 

 

 

قاطع باش اما لجباز نشو...صریح باش اما گستاخ نباش...

 

 

 

 بگو اره اما نگو حتما... بگو نه ولی نگو ابدا!!!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 10  توسط  شیدای زمان  | 

 

 

* بیشترین  مدتی که کسی توانسته بیدار بماند 264 ساعت ( یعنی 11 روز ) بوده است

 

* در یکی مسابقه خرو پف که در سال 1992 در انگلستان بر گزار شد برنده  مسابقه با صدایی به شدت 92 دسیبل خروپف  کرده  یعنی با صدایی بلند تر از  صدای یک موتور سیکلت که در چند متری ما در حال گاز  دادن است !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! نا گفته نماند که همسر این شخص  از یک گوش کر بوده ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!1

 

* افت درجه حرارت  بدن  به ادم  کمک می کند  تا  به خواب  برود  به همین خاطر است  که پیش از خواب، یک حمام بسیار داغ  مناسب است

 

*خواب چنان  در دنیای حیوانات رایج است که (چالز داروین ) به این فکر افتادبودکه نکندگیاهان هم خواب می روند  البته بد از یک رشته ازمایش درخانه خود به این نتیجه رسید  که آنها نمی خوابند .

 

 

* دلفین ها برای اینکه غرق نشوند  هر بار  با نیمی  از مغز خود  می خوابند

 

 

* همه پستانداران ، پرندگان ، و ماهیان  و همچنین برخی از خزندگان  خمیازه  می کشند

 

هم چنین بد نیست بدانید

 

* فیل 3 ساعت  می خوابد

 

* سگ 10 ساعت می خوابد

 

* گربه 5/12ساعت می خوابد 

 

*مار مولک4/14ساعت می خوابد 

 

* خفاش 18 ساعت می خوابد 

 

 

 

 

 

 (برگرفته از مجله دانستگی)

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 8  توسط  شیدای زمان  | 

 

 

برای مدتی  فقط

 

 

 

سکوت

 

 

 

 

زندگي مثل پيانو است

 

 

 دكمه هاي سياه براي غم ها و دكمه هاي سفيد براي شادي ها .

 

 

 اما زماني ميتوان آهنگ زيبايي نواخت كه دكمه هاي سفيد و سياه را با هم

 

 فشار دهي

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 12  توسط  شیدای زمان  | 

 

چگونه برای تو بنویسم ؟!  عینو بارها بارها خواستم برات بنویسم، اما نمی دونم چه طوری برات بنویسم  یعنی از کجا شروع کنم بارها و بارها  قلم به دستم و یه کاغذ سفید هر کار ی می کردم  چیزی برای نوشتن روی کاغذ نمی آمدکلمات در مغرم درحال جنبش بودن نمی دونم کدوم کلمه زود تر باید بیاد ،  یعنی نمی دونستم از کجا شروع کنم  و به کجابه پایانش برسونم

پروانه پر بال سوخته ام شمع وجود منم آب شده وشعله های آن رو به خاموشی هر چی بیشتر فکر

می کنم نمی دانم چرا؟! این شمع شروع به سو ختن کرد و یه هوی کدوم باد اون خاموش کرد یا باد

 روزگار بود!!  یا اصلا شمعی رو شن  نبوده ،   به خیال آنکه شمعی رو شن بوده پربالت رو در جای دیگری زیر شعله های  شمعی دیگری سو خته  بود،  بعد به خیال آنکه من آن شمع هستم

نمی دانم ؟؟؟؟؟!

نمی دونم شب و روز دیدهءحسرت باورت برکدوم سنگفرش خیابان می لغزید درکدوم خیابون ویا شاید هم در پارکی همین حوالی، پرسهای  بی خیالی رومی زنی ، منم در همین حوالی دارم پرسه های بی خیالی رومی زنم.خانه منم در تاریکی محضی فرو رفته و نه شمعی روشن ونه رو شنایی داره اما یه صدای را می شنوم  صدای  نفسهایت را به خوبی در این تاریکی  تشخیص می دهم و همین است که تاریکی آنجا برایم قابل تحمل شده وگرنه کدوم موجوده زنده در تاریکی  فرو  می رود

دیدی؟!

بی من خورشید  می تابید حتی  آفتابشم هم سوازنده تر شده بود، بی من زندگی سرد نیست بلکه در این گرمی هوا می بینی که خیلی از  زندگی ها گرم است  به اطراف نگاه بکن ؟!

دیدی  بهار هم بر درختان جامع سبز پوشاند؟! شکوفهای آنها رادیدی ؟ بی من گل های گلدان دیدی  روید و بوی آن را حس می کنی  یه نفس عمیق بکش!به خوبی بوی اون حس کردی

دیدی بی من باز هم خورشید طلوع کرد و آسمان درخشید  ، دیدی بی من بازهم صدای آواز پرنده آمد،به کنار پنجره برو ! صدایش را می شنوی؟ حتی آوازشان هم شاید شادتر باشد! چون بهار، چون درختان سبز و شکوفه داره و خورشید سوزان است .

تویی که قلبی به قول خودت  به سیاهی داری  بیا آن دلت را که هنوز روشنایی در آن سو سو می کند  دلت را پاک  و چشمه  وجودت را از آن عشق  با خدا پر کن  نه عشق...

می دانم که  می توانی

در توپروانه قشنگم نیروهای زیبا دیدیم  به من قول بده

قول بده که توهم  می توانی آن دلت را از آن نور خدایی پر کنی  ،که دیگر هیچ سیاهی رو ی آن اثر نکند

من می دانم پروانه ام، تو به قولت  وفا داری

من می دانم  توطلوع خواهی کرد ،طلوعی زیبا که زندگی ات آنچنان حراراتی می گیرد حتی سوازن تر از  خورشید تابستان

بعدا می بینی

ای فرشتگان رحمت الهی ای سپید بالان پهن دشت نیلی

آیا می بینید که کلمات چه طوری در حال جنب و جوش هستن،   نمی دانم برای چی ؟! این همه عجله دارن تا به روی  این کاغذ سفید بیاین و آن را سیاه کنن یا شاید هم سیاهی  قشنگی باشد

ای فرشتگان آسمان

ای پیام آوران نور دردی استخوان سوز در سینه ام پنهان دارم که جز الله کسی از آن آگاه نیست ای

سروش غیبی به پروردگار بگو سوگند به هستی که هستی از اوست سوگند به یگانه معبود

عالمیان که تا پایان عمر از او دست بر نخواهم داشت اگر چه ممکن است جسممان از یکدیگر جدا

بماند اما تا پایان آخرین ضربان حیات قلبم یاد و خاطرات او را در خود جای خواهم داد.

خاطراتی به یاد ماندنی

می دانم که خیلی وقت است حوصله ام را نداری و آدمهای اطرافت کلافه ات نمی کنن ؟! اصلا

نمی دانم؟! اصلا این سطرها را می خوانی یا نه ؟ نمی دانم آیا آن نوری که سو سو می کند دریچه قلب را باز می کند به سوی الله  ؟!این را می دانم که میتوانی و باز شده اســـــت من آن را نـــــدیــــــــــــــــــــــــده بـــــودم

ببـــخش

این را می دانم که میتوانی و باز شده اســـــت من آن را نـــــدیــــــــــــــــــــــــده بـــــودم

ببـــخش

می دانم که خیلی وقت است حرف هایم را  باور نداری؟! یا شایدهم هیچی یک از این کلمات را باور نداری ؟!حق رابه تو می دهم ،حق داری  من این  حرف ها رو خیلی  وقت پیش برایت زده بودم  و در کتابخونه کتابهایت داشت خاک می خورد و قلمم هم لای یکی از کتابهایت  جاه گذاشته بودم

به خاطر همین نمی توانستم بنویسم  یادم نبود بگویم!

 قلم از بس آن را تراشیدم به آخر رسید  در دست کوچکم جا دیگر نمی گیرد

می دانم  بعد از هر  سفر هر وقت دلت بخواهد در کنار خاطره ها  ، لا به لای  کتاب قدیمی ات

یا در جهنمی  یا در بهشت به هم  می رسیم

شاید باور نکنی اما دوست دارم مدام به فکر تو باشم بعضی وقتها که فکر

می کنم دوست دارم هر چه که در این دنیای خاکی وجود دارد فکر عشق باشد تا بهتر بتوانیم عشق را درک کنیم

شاید باور نکنی اما از من فقط همین کلمه ها که با شوق و دلهره ای که آیا ان را می خوانی یا نه؟!  به سوی تو بال می زنند باقی می ماند

و من نمی دانم

قلمی که هیچ گاه آخرین حرف هایم را برای تو نمی تواند بنویسد

ای دیده گان حسرت زده به چه می نگرید؟

می دانم؟!!!!!!!!

می دانم که خیلی خیلی ازمن  خسته ای! اما دوست دارم اجازه بدهی لحظه ای در فکر تو باشم

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 8  توسط  شیدای زمان 

 

دیروز تو بودی و عشقت بود و عاشقی

امروز من موندم و عشقم و دل واپسی

دیروز بهار بود و همه جا گلهای رنگی

امروز هست بین ما فقط یه دیوار سنگی

مونده ازت تواین روزها یه قاب عکس رنگی

می شه از موندن و نرفتنت واسم قصه بگی

دیروزدستامون تودست هم چشامون توچشم هم

حالادستامون بی دست شده نیستیم دیگه کنارهم

تواین روزها شنیدن صدات واسم یه آرزو شده

اشک ریختن واسه سبزچشات کارهرروزم شده

بی خیال.توهم منو دوست نداری تواین روزها

خواستی بروخواستی بمون.چقدرسرداین هوا

دیروز تمام هستی و زندگیم عشق تو بود

رفتی دیگه.چراآخه؟ این رسم عاشقی نبود

به من بگو از دست تو چی کارکنم؟؟

!!مگه می شه عشق تو من فراموش بکنم

می خوام یه قول بدم که تاآخر این زندگی

تنها یار دل اسیر من تویی. ای موندنی

اما نفرین به سفر که با خود تورو برد

لعنت به این جاده که توروبه بیراهه سپرد

چی می شدسفرنبود جاده واین بیراهه نبود

اگه راهی بود راه من راه تووعشق تو بود

حالا دیروز گذشته وامروز از راه رسیده

عشق من رفته و وقت مرگ من فرا رسیده

 

سلامی چو سیمین رخ آفتاب

یاری فرو زنده چون ماهتاب

این شعر رو یادتون اولین پستم بود

در  يکشنبه 4 ارديبهشت1384ساعت 16

خیلی خوشحالم 1 سال گذشت

وبلاگم 1 ساله شد

از تک تک دوستان ممنون  چه اونایی که تازه آومدن چه دوستان قدیمی

اول از همه باید از شکوفه یاس و طلوع  تشکر کنم

در تغییرات وبلاگم

مخلصتونیم

بعد هم  از ترنم

و کرجی ها

ترانه بارانی

و نگاه نو

که دوست عریزم نگاه نو  وبلاگشون رو بستن و رفتن بدون خدا حافظی

من که نوشته هاشودوست داشتم

امیدوارم هر جا که باشه موفق وسر بلند باشه

و همچنین از بانوی ماه و آب

و مهر

و دوستانی که تازه آمدن معصوم ، فرشته کوچولو، شب نیلو فری و نگار و تیکه سنگ

ممنون که متن  های من رو می خونین

خواستم رو ز ۴ اردیبهشت بگذاریم با مشکلی که پیش امد دور  شد و سر موقع نتونستم بگذارم

و در آخر

خدایا به این سال مقدس که سال حضرت ختمی مرتبت محمد مصطفی(ص)

 

 

الهي اگرميخواهي مرا درآتش جهنمت بسوزاني
بسوزان ولي به خودت سوگند در آن آتش سوزان فرياد برخواهم آورد:
كه من بنده توام واين بالاترين افتخار من است

مرا از نگاهت مايوس نكن

 

خدایا

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 0  توسط  شیدای زمان  | 

چرا از تنهایی می گریزی؟ و از اندوه؟...

 تنهایی به ما فرصت می دهد تا به درون خود توجه کنیم و عمیق شویم .

 درست است که در بسیاری از لحظات تنهایی دچار غم و اندوه می شویم

 ولی این لحظات زیبا هستند.

البته به شرطی که این قدر در اندوهت غرق نشوی که دیگر قادر به دیدنش نباشی.

وقتی که آدم شاد است هیچ گاه مانند زمانی که غمگین است عمیق نیست.

 اندوه عمق دارد در حالی که شادی سطحی است.

 به آدم هایی که همیشه شادند نگاه کن.

 متوجه میشوی که سطحی و کم مایه هستند.

هیچ عمقی ندارند.

شادی مانند موج دریاست که بر روی سطح آب روان است

در حالی که اندوه ،عمیق همچون اقیانوس است.

 شادی شلوغ و پر سر و صداست ولی غم دارای سکوتی خاص است.

شادی مانند روز است و اندوه مانند شب.

شادی مثل نور است و اندوه مثل تاریکی است.

 نور می آید و می رود اما تاریکی باقی می ماند.

 تاریکی ابدی است. روشنایی گاهی اتفاق می افتد اما تاریکی همیشه هست.

در دنیای اندوه خیلی چیزها را احساس خواهی کرد .

اندوه به تو فرصت نگریستن می دهد.

مثل کسی که در عمق تاریکی نشسته و اشیا را در روشنایی می بیند.

 در اندوه از سر و صدای آزار دهنده خبری نیست...سکوت حاکم است

 اما سکوتی زیبا... هیچ مزاحمتی وجود ندارد.

آدم می تواند در عمق بی انتهای آن فرو رود و سپس کاملا شاداب از آن سر برآورد.

 همچون استراحتی جانبخش....

در دنیای اندوه اینقدر سعادتمند می شوی که می توانی یکدفعه احساس شادی کنی.

    پس اندوه را به عنوان یک موهبت بپذیر و وقتی غمگین می شوی فکر نکن اتفاق بدی برایت افتاده

 و سعی نکن از آن بگریزی

 و برای رهایی از آن مثلا به مهمانی بروی یا تلویزیون تماشا کنی وروزنامه بخوانی

فقط برای این که اندوهت را فراموش کنی. این فرصتی است که نباید از دست بدهی.

  اندوه و شادی دو قطب زندگی هستند.

مثل لذت و رنج.مثل نور و تاریکی...زندگی که تنها لذت در آن باشد دارای گستره ی سطحی است

ولی عمق ندارد.

زندگی آکنده از اندوه هم فقط عمق دارد اما گسترده نیست.

 در حالی که زندگی که دارای غم و شادی باشد

 چند بعدی است و هم در سطح و هم در عمق گسترش می یابد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 9  توسط  شیدای زمان  | 

قسمت دوم 

 پنجره 

تو دریای هستی ، هر مفهومی با ضد خودش شناوره!

  تا ظلم نباشه عدالت رو نمی شناسی .

تا تنهایی و تاریکی  غرقت نکنه ، از روشنایی درکی نداری .

 تا درد نکشی لذت رو نمی چشی .

 همه این صفات با ضد خودشون، همراه و هم معنی می شن.

 درد و رنج و زشتی ظلم واسه تو که اهل بینش هستی

 یه فرصت طلایییه تا بتونی  ضد شو نون ، تو وجودت بپرورانی.

 کندن و جدا شدن از هر تصویر نادرستی که از خودت داری، درد ناکه.

اما بعدش مزه  رهایی رو  خوب می چشی .

 اگه می خواهی تغییر کنی

اول باید به خودت  اعتراف کنی

 که این تصویری که بهش چسبیدی لایق روح تو نیست .

 واسه اعتراف کردن دلیری لازمه، پس شجاع باش و نترس.

باید به یاد بیاری  هر چیزی رو  که تو رو از خودت جدا می کنه

 خاطره هایی  که بهت هویت می دن ، تجربه هایی که شده ارزش تو ،

 همه رو  دوباره از یاد ببر.

 تو هر لحظه قادری خودت  رو بسازی.

 تنها یه دریچه س که یک بار  به روی تو باز می شه.

 همون  دریچه که اجازه می ده به دور و برت خوب توجه کنی.

 تو فقط همین یه لحظه رو، واسه تغییر کردن داری.

 پس تو همین لحظه اراده کن

  تا اون تصمیم خلق بشه و بعد معنا پیدا می کنه.

 و قتی به آخرین لحظه تو جه می کنی

 به تنها ترین امکان تو برای مشاهده  دقت کنی.

 همه چیز دور برت ، شفاف می شه.

 واسه رسیدن به هر هدفی ،تو   به زندگی کردن در لحظه  نیاز داری

.

 اگه لحظه ها رو به بعد ها ، پاس بدی

 

  هیچ وقت نمی رسی، چون تضمینی  برای  بودن در لحظه بعد نیست.

 

راه...... مثه پنجره، تو رو گام به گام پیش می بره .

 امروز یکی از همین فرصت هاس.

 تنها راه رسیدن به هدفت، همین اکنونه،که داره از دست می ره .

 یه پنجره در اختیارته تا تو بتونی، سهم تماشای  خودتو نگاه کنی .

 این پنجره تنها راه رهایی تو ، از  خود بینی و خود شیفتگیه.

 همو نی که می تونی  تو رو  از حصار نفرت  و بد بینی رهاکنه

 تو نه گذشته ای  داری ونه آینده ای رو می شناسی.

 هر چه هست همین لحظه است

تصویری   که از خودت داری، تو نیستی

 تو تصویر هستی  که دیگران از تو  ساختن.

اگه قرار بشه خودتو، تعریف کنی

 همه اون چیز هایی رو  می گی که دیگران  در باره  تو گفتن .

 بهت  می گن: بی عرضه بی اراده دست پا چلفتی  نا امید،سر کش،

 یا خیلی مسئول، متعهد، منظم، تو هیچ کدام از این تعاریف نیستی

 

تو فقط خود خودتی

 

 اونی که  رنگ بو و حس بینایی رو، درک می کنه.

 تو همونی که هر وقت اراده کنی یکی دیگه میشه

 به تعاریف اعتماد نکن

 به توا نایی نگاه کن.

 بزرگ ترین هدیه خالق هستی به من  تو امکان  تغییر کردنه.

 این توانایی، بزرگترین فرصت ما، برای بودنه

  وقتی به دنبال فرصت ها می گردی ، به سراغت نمی آن

 فرصت ها هر لحظه با من و تو  نفس می کشه

 غذا می خوره چیز می نویسه، می خوابه

 

فرصت تویی! فرصت منم!

 هر حادثه و کلامی  پیامی برای  توست

 تا چشما تو باز کنی.

 وقتی سر سپرده گوش می سپاری ، راز ها رو می شنوی .

هدایت  همیشه در راهه

تا آ گاهی  من و تو رو شکار کنه.

 تا معرفت و حکمت  قوی تر  و پر دل تر ، بشن.

 اما من تو در راهه نیستیم.

 تنها مسیر بودن ، زندگی در  اکنونه.

 باور کن

 که این آخرین پنجره به سمت حیات  توست

 اون وقت یه اتفاق  تو روحت می افته که همیشه ، هشیارت می کنه

 

  اون وقت که می تونی  با هر لحظه زنده  بشی

 و در لحظه بعد بمیری

 

با هر  لحظه هستی

  و با  لحظه بعد از هستی

 

 

 و در این بودن و نبو دن

راز  جاودانه زیستن رو می شناسی.

 

 

 یه روزی این راز بزرگ، خودشو به ما نشون می ده

 

به یاد بسپار

 

پنجره ها برای  چشم های نا بینا همیشه بسته اند .

 برای کسانی که به دنبال نورند

  امیدی هست.

 در هر حال  و هوایی که هستی ، با من باش.

 اگه دیوارها تو رو حبس  کرد

اگه باز هم  گره ای، مسیر زندگیت رو کور  کرده،

 خوب نگاه کن

صدایی از اعماق هستی می شنوی صدایی که با مهربانی، هدایتت می کنه

 صدای که با یک پیام به روح تو ، هشدار می ده.

 که من یک پنجره ام.

 دریچه ای رو به سمت تماشا.

 فرصتی برای بودن تو

 و فرصتی  تا  همین نفس که می آد،

 می رود

 و شاید لحظه بعد، دیگه بر نگرده.

پایان کوچه باغ های بی قراری

نوشته:هله پتگر

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 8  توسط  شیدای زمان  | 

 

السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین

 

اگر من تو را رها کنم، تو من را رها نمی کنی

ز آستان لطفت خود ، تو مرا جدا نمی کنی

اگر که من خطا کنم

اگر چه من جفا کنم

تو با وفا، مرا رها نمی کنی

 تو ای صاحب کرم ، منم گدای این حرم

 حاجت قلب خسته را، توکه، رها نمی کنی

تو ای طبیب درد من

 بنگر به روی زرد من

که گفته  تو

 درد دل من را ،دوا نمی کنی

 در این مسیر عشق تو

 منم  اسیر عشق تو

چرا تو بیشتر از این نظر به ما نمی کنی

بگو که روز بی کسی  مرا رها نمی کنی

بگو که روز بی کسی  مرا رها نمی کنی

یا ابا عبدالله

 

ودر آخر

 

اللهم اجعل محیای محیا محمدوال محمد

و مماتی ممات محمد و ال محمد

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 11  توسط  شیدای زمان  | 

قسمت اول

پنجره

 

من یک پنجره ام دریچه ای رو به سمت تماشا .در قلب سنگی  و یا گچی یه دیوار .

 فرصتی که تو می تونی با چشم های من ،آن سوی دیوار رو بنگری !از این فرصت آگاهی ؟

 از کنار من بی تفاوت  نگذر .

 پنجرها امکانی برای بهتر دیدنند.

 فر صتی برای از خود گذشتن .

 زمانی من معنا پیدا می کنم  که بیننده ای دقیق به ؟آن سوی من بنگره.

 اگه ببنده نباشه، پنجره  بی معناست !

 مثه یه شکاف در بطن یه دیوار ، سرد ساکت خاموش  و بی صدا ست.  اما نگاه دقیق تو ، می دونه

 در قلب من چی می گذره. پنجره با نگاه بیننده  مشاهده میشه .

 همان طور که تو به من نگاه می کنی و از  من می گذری

  من نیز  به تو  می نگرم  و با تو  و همراه تو  از خودم می گذرم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پنجرها نشانه اند .  نشانه های که گاه  در زندگی روز مره ، در گرما کرم دل مشغولی  ها و گرفتاری ها ،

 به من و تو چشمک می زنن.  اما اگه هشیار باشی ، سر بزنگاه به دادات می رسه.

  وقتی دل تنگی و غریب تنها  و دور از وطن  و یار و دیار ی.

 و قتی که کشتی هایت به گل نشته اند

  وقتی که پشت سر ، هیچ تکیه گاهی نمی شناسی  نا گهان پنجره ای  رو به تو گشوده می شه!

 و فر مان رهایی از قلبت  صادر میشه .  پنجره ها مر زهای عبو رند .

 گاه فقط یک کلمه ، مثه یک پنجره  به روی روحت ، لبخند  می زنه .

 گاهی  یه صدا  ، مثه  پنجره ، هوای تازه ای را رو به ریه هایت  می دمه !

 گاهی یه سفر ، راهی به سمت  فرصت هاس!

 پنجره ای  برای عبو  دل تنگی ها  تو و روزنه ای برای شروع آشنایی هاس !

 گاه یه فکر خلاق، دریچه ای برای رسیدن  به نا شناخته هاس .

 گاه یه نگاه ، مثه یک پنجره برای پریدن به وادی  دلداگی هاس.

 اشاره ای  به روح تو برای تغییر  و  د گر گونی هاس!

برای کسی دیگر شدن . برای همیشه تازه تر شدن هاس.

از کجا باید شروع کرد ؟

  وقتی که در زمان ، نه آغازی هست  و نه پایان.

 

 

 زندگی امتداد همین لحظه های زود گذر. لحظه ای که با تصور من و تو، مفهوم زمان به خودش می گیره.

 ادامه پیدا می کنه

میشه گذشته  و حال و آینده.....................

 

 

لحظه ای  که گاه  قدش به بلندی  نفس های من وتو  نیست .

 اما با هی رفتن و آمدن ، خط عمر ما رو می سازه

  و ما  چه خوش با وریم  که تصور می کنیم  این خط عمر ما رو  می سازه و ما چه خوش باوریم

 که تصورمی کنیم این خط عمر فردا هم  ادامه داره.

  چه بی خیال لحظه ها رو تباه می کنیم

  به امید فردا فردا .  این مفهوم گنگ و بی معنا.

لحظه یعنی فرصت  و فرصت یعنی  بستر اقتدار  تو، تنها مجال بو دن تو .

 یک آن ودیگر هیچ .

 تا نفس هست ، هستی. اما نفس  بی زمان و مکان در فراز و فرود ه.

 پس لحظه، یعنی تنها پنجره رو به حیات.

  آخرین اماکن بودن  ومشاهده کردن !

  روزی نا چار می پذیری که فرصت ، مجالی اندک و بسیارکوتاه تر از  تصور ماست .

 اون وقت  تنگری  بیدارت  می کنه. بهت  هی می زنه .

 آموزگار درونت  صدات می کنه که :  هی پس تو کی می خواهی تغییر کنی ؟کی؟

 و تو باز می گی، فردا،  فردا روز بیداری منه. و فردا هر گز نمی یاد  تا تو باورش کنی.

 هر چه هست حقیقی  است  همین لحظه س که در حال گذر ه.

 همین لحظه  که وقتی ممتد شد،  می شه زمان.

  اما زمان بی معناس.

 زمان اسارت ثانیه ها و لحظه هاس.

 خیال عبور تصوری کور و باطل. همه راز هستی از همین جا شروع  می شه.

 از پنجره ای به نام اکنون!

دیروز هم ، به دنبال  همون تصور باطل ، هست می شه.

 سایه اون چیزی که من وتو  اسمشو ، تجربه می ذاریم   .

 مدار هیچ و پوچ و تکرار  ملال.

 هر چه هست  در اکنونه و بس

  هر چی به زمان بیشتر بچسبی ، بیشتر پیر می شی.

 زودتر از دستش می دی. با همین لحظه جاری شو .

زودتر از دستش می دی. با همین لحظه جاری شو .

 بذار کلمه ها  و مفهوم  پنهان هر کلمه  تو رو با خودش ببره.

 بذار عطر و هوش ربای هر حقیقتی تو رو جادو کنه.

 بذار به  همه چیز طوری نگاه کنی که انگار از دیدنش در حیرتی .

  مثه یک ماهی تو آبهای اقیا نوس، گم شو و باز شنا کن

  به هر سمتی که احساست رهبریت می کنه . برو.

بهم بگو ، چند وقت می خواهی عوض بشی؟!

 از امروز  می خواهی که یه آدم صبور  باشی.

 دیگه سر کسی فریاد نزنی.

 گفتی از  فردا می رم سر کار ! بسه دیگه بیکاری عاطل و باطل بودن بسه بی تفاوتی

 از قدیم  گفتند  فردا روزخداست ! از ..... فردا همه چیز عوض می شه.

 اما حیف هیشکی نمی دونه ، فردای خدای کی!

 

 

 ببین رفیق

تا سایه ات سنگین نشده بذار بهت بگم

 این آدم های که صبح تا شب  از تو کوچه باغ رد می شن ، تو دلشون یه  عالمه درد دل  دارن .

 یه عالمه حرف که خوش دارن با یه کسی در میون بذارن تا بلکه  کمی سبکتر  بشن.

 همه این آدما دلشون می خواد یکی فرصت کنه به درد شون گوش کنه .

 اما اگه یکی هم پیدا بشه ، خودشون  وقت و حوصله شو ندارن

 همه دنبال همون پنجره ان.

 همون پنجره ای که کوچه باغ ازش حرف می زنه.

 تو بهم بگو پنجره ها کی دیده می شن؟!

 

 

می دونی رفیق!

 آدما  عینهو  پنجره های رو به  روی هم اند .

  هر چی تو صورت هر کی دیدی، یادت باشه ، عکس خودته .

  داری منظره خودتو، تو قاب پنجره ها  دید  می زنی !

 اگه زیبایی دیدی خودتی .

 اگه دیدی آدما یه جوری کج و کوله به نظر می رسن، از خودت بپرس، کجای تو کجه؟!

اگه فکر می کنی از وسط آسمون افتادی  میون یه عده آدم بی مرام  و بی کلاس !

 از خودت بپرس ، اون آدما  کدوم بخش از شخصیت من اند.

 

ادامه دارد

نوشته:هله پتگر

 

 

و یه کمی به خودمون  بیام

کاش ببینیم که  لحظه ها در حال گذرن

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1384ساعت 11  توسط  شیدای زمان  | 

اگر آب باشی ،فواره باشی...

 

دوست من ! زمانی می رسد که  می فهمی اگر ، فواره هم بودی و یک بند بالا

 می رفتی ، باید بر می گشتی  پایین .این خاصیت فوارهاست. اصلا  خاصیت بالا رفتن  این است .

 

آن روز وقتی پایین آمدی فکر می کنی  شکسته  شده ای ، مثل ساقه های تر و گلهای نسترن خیال می کنی  همه چیز تمام شده است . و دروازه هایی را که،آرزو داشتی وقتی به آن بالا رسیدی بازشان کنی و از آنجا یک عالم نور و دلخوشی برداری ،حالا تا ابد  بسته  شده اند .

 

نه ، تو این فکر ها را نمی کنی ، این فکر ها مال دلهای کوچک است که ظرفیت افتادن ندارن . ولی تو آنقدر بزرگی که باور داری بالا و پایین مهم نیست ! مهم این است که فواره باشی ،آب باشی و به چشمهای  خسته و از یاد رفته و دلهای عتیقه خاک گرفته ، یک آسمان  پرستو های زلال تازگی هدیه کنی .

 

 میدانی اگر آب باشی ،حتی ته زمین هم ،زیر آن همه سنگ و سیاهی باز هم آبی .اگر هم بالا بروی بالای بالا و ابر بشوی ،توی آسمان ،بازهم آبی .باز هم خوبی و دوست داشتنی.

 

پس هیچ وقت نگو شکستی ،نگو همه چیز تمام شد. حالا برو و به آن لحظه هاکه

 می خواهند تو را بشکنند بگو ، که می خواهی آب باشی و آب هر جا که باشد بالاست!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 11  توسط  شیدای زمان  | 

 
 
 السلام علیک یا ابا عبدالله
چند  نکته پیرامون زیارت عاشورا
بهترین ساعات  زیارت عاشورا ، طرف صبح است. ولی در تمام شبانه روز  می توان 
آن را قرائت کرد.
 
امام صادق (ع):
به واسطه پدران بزرگوارانش  از رسول اکرم (ع)   از جبریل از خدواند  منان  نقل  می کند  
که خداوند  به ذات  خود سو گند خورده است   که هر کس امام حسین (ع) را از  دور یا 
از نزدیک باا ین زیارت  و این دعا  زیارت کند . زیارتش را بپذیرد  و حاجتش را بررآورده کند ،و... 
خداوند  خلف  وعده نمی کند
 
 بزرگان از علما تعبیر فوق چنین استفاده کرده اند  که زیارت عاشورا  کلام قدسی است که
 همانند  دیگر  کلمات  قدسی  از حضرت  احدیت  صادر  شده  است
 
 با تجربه  ثابت  شده است  که هر کس به مدت 40 روز  بر ختم زیارت عاشورا  مداومت 
 کند ،  حاجتش روا می شود  و اگر آداب و شرایط آن را رعایت کند،  حتما به حاجت خود 
خواهد رسید.
 
 علما و بزرگان رجال دینی زیارت عاشورا را به عنوان  ذکـــر ورد خویـــــــش اتخاذ نموده اند 
و درسختی های خود  بوسیله  آن  به خداوند متوسل  می شود.
 
برخی  از  فضیلت های زیارت عاشورا
 
 کسی که این زیارت بخواندمانندکسی است که درمحضرسیدالشهدا(ع) به شهادت
 رسیده است.
 خداوند برای او  صد هزار  هزار  درجه  می نویسد .
 زیارت او  پذیرفته می شود 
 تلاش و سعی او بی  سپاس نمی ماند 
  خداوند  حاجت او را روا می کند  و نا امید نمی کند
 به بهشت نائل می گردد شفاعت او در مورد دیگران پذیرفته می شود
 امام باقر(ع)فر مو دند:
 اگر بتوانی همه رزوه امام حسین (ع) رو از خانه ات با این زیارت ، زیارت کنی
 پس آن را انجام بده ، که همه این پادشها  از آن تو  خواهد  بود 
 آری، امام حسین  هر چه داشت  در طبق  اخلاص نهاد  و همه  را یکجا در راه  خدا  داد
 خداوند  نیز به او پاداشی به فرا خور خداوندیش عطا فر مود:  شفا در تربت او ، 
استجاب دعا  در زیر  قبه او 
دوای هر دردی  در گروه یک نگاه اوست
اگه ابا عبدالله نبود  عشق این همه زیبانبود
وچیزی به اسم عاشقی تو این دنیا نبود
زمین بیهوده میشه اگه کربلا نبود
.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 19  توسط  شیدای زمان  | 

 
بیچاره پسرها!!!
 اگه تیپ بزنیم بریم بیرون می گن با کی قرار دارید؟ 
اگه لباسهای معمولی بپوشیم می گن شما اصلا سلیقه نداریم، 
 اگه زیادی بگیم دوستت دارم می گن باز چه نقشه ای تو سرت؟
اگه نگیم دوستت دارم می گن پای کسه  دیگه وسط ؟
 
اگه زیادی بهشون زنگ بزنیم می گه اعتماد نداری؟ 
اگه یه مدتی زنگ نزنیم میگن مثل اینکه  سرت خیلی شلوغ!
اگه تو خونه زیادی بخندی می گن دیونه شده؟ 
اگه نخندی میگه چه مرگته لندهور !
اگه شام بخواهیم می گن همیشه به فکر شکمتی !
اگه نخواهیم می گن ذلیل مرده معلوم نشتی با کی شام کوفت کردی .
 نویسنده(  شیطون بلا)
نه این رو نگو!!!!!!!!!!!!!! بیچاره پسرها
از بس تو  خونه و بیرون زیر خاکی می رین
   کمتر زیر خاکی برو  مجبور نشی لباستو عوض کن و تیپ ساده بزنی
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1384ساعت 6  توسط  شیدای زمان  | 

آقای xyxyxyميره راهپيمايي، مي‌بينه شلوغه برميگرده!

 

ــ یه  بچه زمين ميخوره، براي اينكه سه نشه تا خونه سينه خيز ميره

 

 

ــ یه آقایی از ساختمون ده طبقه ميفته پايين، همه جمع ميشن دورش، ازش ميپرسن: آقا چي شده؟ ميگه: والله منم تازه رسيدم!

ــآقای ج مي‌خواسته گردو بشكنه، گردو رو ميگذاره زير پاش، با آجر ميزنه تو سرش!

 

ــدو تا برادره آخره شر بودن و پدر محل رو درآورده بودن، ديگه هروقت هرجا يك خراب كاريي ميشده، ملت ميدونستن زير سر اين دوتاست. خلاصه آخر بابا ننشون شاكي ميشن، ميرن پيش كشيشِ محل، ميگن:‌ تورو خدا يكم اين بچه‌هاي مارو نصيحت كنيد،‌ پدر مارو درآوردن. كشيشه ميگه: ‌باشه، ولي من زورم به جفتِ اينا نميده، بايد يكي يكي بياريدشون. خلاصه اول داداش كوچيكه رو ميارن، كشيشه ازش ميپرسه: پسرم، ‌مي‌دوني خدا كجاست؟ پسره جوابشو نمي‌ده، همين جور در و ديوار ر و نگاه مي‌كنه. باز يارو مي‌پرسه: پسرجان، مي‌دوني خدا كجاست؟ دوباره پسره به روش نمياره. خلاصه دو سه بار كشيشه همينو مي‌پرسه و پسره هم بروش نمياره، آخر كشيشه شاكي ميشه، داد ميزنه: بهت گفتم خدا كجاست؟! پسره مي‌زنه زير گريه و در ميره تو اتاقش، در رو هم پشتش مي‌بنده. داداش بزرگه ازش مي‌پرسه: چي شده؟

ــ پسره ميگه: بدبخت شديم! خدا گم شده، همه فكر مي‌كنن ما برش داشتيم!

ــ آقای  (ایتس)itsميره ساندويچي، ميگه: ببخشيد بندري داريد؟ يارو ميگه: بعله.ميگه ببخشید : پس قربون دستت، ‌بگذار يك حالي بكنيم!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1384ساعت 15  توسط  شیدای زمان  | 

حرفای تو چت
 وقتی هستی..... نیستم.....  وقتی نیستی....... هستم....... 
وقتی هستم ..... نیستی  ......وقتی نیستم هستی،  
ای همه نیستی  شدی، هستی من .......هستی 
من نیست می شود وقتی تو نیستی .
 
عاشقا گریه کنید 
 دو جمله  زیبا:
اگه اولش به فکرآخرش نباشید آخرش به فکر اولش می افتید.
 لذتی که در فراق هست  در وصل نیست 
 چون در فراق شوق وصال است  و در وصال بیم فراق است.  

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1384ساعت 12  توسط  شیدای زمان  |