تبليغاتX
غم دنیا رو نخور

غم دنیا رو نخور

 

 

و ما را می آزمایی

در شرایط سخت

یکی پس از دیگری

و دیگری ا ز پس دیگری!

و ما خسته از این امتحان ها

"دنیای آزمون و خطایت

سه ماه تعطیلی ندارد؟!!"

 

ـــــــــــــــ-----------------

خوش به حال آنها که ...

دندان عقلشان را کشیده اند !

گاهی که به اطرافم فکر می کنم ...

فکم تیر می کشد!!!

 

"میلاد تهرانی"مجله موفقیت 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 12  توسط  شیدای زمان  | 

یک سرنوشت سه‌حرفی؛ خالی‌ست در کنج جدول
فکر مرا کرده مشغول این راز از روز اوّل


این گرگ‌های گرسنه عادی‌ست ولگرد باشند
ما انتظاری نداریم از وضعِ قانونِ جنگل


باید فداکار باشم دارد قطاری مي‌آید
پیراهنم را بسوزان باید بسازیم مشعل


این شعر را بعدِ خواندن یک جای خلوت بسوزان
یک گوشه، شومینه‌ی گرم در یک اتاق مجلّل


من می‌روم تا پس از این آماده‌ی مرگ باشم
ها! راستی «مرگ» دیگر حل شد معمّای جدول

 "غزلی از نجمه"

 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 12  توسط  شیدای زمان  | 

 

رفته بودم سرحوض

 تاببینم  شاید عکس تنهایی خود را در آب

 آب در حوض  نبود

 ماهیان میگفتند :  هیچ تقصیر  درختان  نیست

 ظهر دم کرده بود  تابستان بود

پسر روشن آب، لب پاشویه  نشست

 وعقاب  خورشید ،آمد ا را به  هوا برد

  که برد

 

 

 به  درک  را نبردیم  به اکسیژن آب

 برق از پولک ما رفت که رفت

ولی  آن  نور درشت ،

 عکس  آن میخک  قرمز در آب

که اگر  باد می آمددل او،پشت چین های تغافل می زد ،

 چشم ما بود

 روزنی  بود  به اقرار بهشت

 

 

 

 تو اگر درتپش باغ خدا  را دیدی همت کن

  و بگو  ماهی ها  حوضشان بی آب  است

 

 

"سهراب سپهری"

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 12  توسط  شیدای زمان  | 

 

 

 آوازعاشقانه ی ما درگلو شکست

 

حق با سکوت بود،صدا درگلو شکست

 

 دیگر دلم  هوای سرودن  نمی کند

 

 تنها  بهانه ی دل  ما درگلو شکست

 

 سربسته ماند بغض گره خورده دردلم

 

 آن گریه های عقده  گشا درگلو شکست

 

 ای داد، کس به داغ  دل باغ دل نداد

 

 ای وای،های های عزا درگلو شکست

 

 آن روزها ی خوب که دیدیم،خواب بود

 

 خوابم  پرید وخاطره ها درگلو شکست

                          

"بادا" مباد گشت و"مبادا"به باد رفت

 

"آیا " زیاد رفت و"چرا" در گلو شکست

 

 فرصت گذشت وحرف دلم نا تمام ماند

 

 نفرین وآفرین ودعا درگلو شکست

 

 تا آمدیم با توخداحافظی کنم

 

 بغضم امان ندادوخدا... درگلوشکست

 

 

"قیصر امیر پور"

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 12  توسط  شیدای زمان  | 

 

هر که غمگینت کند  شادش کن

 

وانکه  بند نهد آزادش  کن

 

نیک اندیش بد اندیشان  باش

 

مصلحت کوش خطا پوشان باش

 

پیشه کن عفو به خوبی  و خوشی

 

بگذراز نا خوشی  و کینه  کشی

 

گنج دان رنج جفا کاران

 

باغ خوان داغ دل آزاران را

 

کینه خواهی روش احسان نیست

 

هر که احسان نکند انسان نیست

 

مشواز...    بی احسانی

 

خارج از دایره انسانی

 

(جامی)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 10  توسط  شیدای زمان  | 

ای وای من، ای وای من
زد این دل شیدای من
آتش به سر تا پای من

خاکسترم کردی، چه آوردی،
تو ای دل بر سرم
دیگر چه آوازی، چه پروازی،
که بی بال و پرم

ای فارغ از حال من، چون یاد آورم
رو گرداندنِ تو را
ترسم سوز درد من، آه سرد من
گیرد دامن تو را
کردی جفا دیگر مکن
چشم عاشق را تر مکن

ای چشم من، گریان مباش
این‌گونه اشک افشان مباش
حیران و سرگردان مباش
در گردش گیتی، رسد روزی، به پایان هر غمی
دست نگار ما، داغ دل را، گذارد مرهمی

از تو چه شد حاصلم، همین کز دلم،
قرارم ربوده‌ای
کردی جفا دیگر مکن
چشم عاشق را تر مکن

&&&&&&&&&&&&&&&&&&

وقتی دلت گرفت

 

وقتی که دلتنگ شدی

 

وقتی که دیدی هیچ کس نیست که باورت کنه

 

وقتی فهمیدی کسی نیست به حرفات و درد دلات گوش بده

 

برو کنار پنجره پنجره رو باز کن

 

یه نگاه به اسمون بنداز

 

فرقی نداره صبح باشه یا شب

 

 

افتابی باشه یا ابری فقط بهش نگاه کن..

 

نا خوداگاه احساس ارامش وجودت را تسخیر می کنه..

 

حس می کنی تا اوج ابرا میری

 

کنار مهربونی که هر چقدر هم پیشش بمونی راضی نمی شی ازش دل بکنی..

 

اون موقع می فهمی که اونقدر تنها نیستی

 

چون یکی هست که همیشه با توست..

 

اگر اشکات جاری شد بی خیال، بذار ببارن..

 

اونموقع هست که به ارامش واقعی رسیدی..

 

و برای مقابله با مشکلات محکم تر شده ای

 

و حالا با توکل بیشتر به خدای بزرگ و دوست داشتنی می تونی

 

بقیه راهتو ادامه بدهی

 

سعی کن نه تنها وقتی دلتنگی بلکه همیشه

 

حتی اگه یه ذره هم شده به سراغش بری و باهاش درد دل کنی

 

و یادت باشه هیچوقت پیوند چشاتو با اسمون قطع نکنی

 

"الا بذکرالله تطمئین القلوب"

 

&&&&&&&&&&&&&&&&&&

 

پل هائی بساز بجای دیوار

 

 زندگی روبروی توست عزیزش بدار

 

 همه چیز را این همه جدی نگیر

 

 چیزی که در کف اختیارت نیست را رها کن

 

 دست هایت را به سوی رویاهایت دراز کن

 

 با تمام توانی که در خود سراغ داری آن زمان است

 

که تنهائی و سکوت بهترین عناصر هستی به نظر می آیند

 

شیرین و لذت بخش می نمایانند

 

 تنها اگر توان و تصمیم و باور تو را در آفتاب لبخندهایشان ببینند ...

 

گلم نیمی از عمر من در تنهائی و سکوت سپری شد

 

 زیبا سرائیدی ...

 

بارها ساقهَ احساس نازک خیالم لرزید

 

 و به روی زمین افتاد اما دوباره در سایه روشن مه صبحگاهی لبخند مهربانش را دیدم

 

و برخاستم و دوباره آغازیدم ...

 

تمام عمر هر روز آغاز کردم

 

 و اکنون از آن همه سکوت و تنهائی تنها اندکی مانده

 

&&&&&&&&&&&&&&&&&&

حرف های خودمونی

 

گاه از این مردم بی درد بدم می آید

و از اندوه گل زرد بدم می آید

هر چه عشق است لگد مال خزان باید کرد


گه از این وازه ی نامرد بدم می آید...

 

&&&&&&&&&&

 

حرف های خودمونی


گويند كه : دوزخي بود عاشق و مست


قوليست خلاف دل در آن نتوان بست


گر عاشق و مست دوزخي خواهد بود


فردا باشد بهشت همچون كف دست

 

&&&&&&&&&&

حرف های خودمونی

 

هیچ کس نمی تواند به عقب برگردد و از نو شروع کند ، اما همه می توانند از همین حالا شروع کنند و پایان تازه ای بسازند .

&&&&&&&&&&

حرف های خودمونی

 

خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ... به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه... مي  باره و مي باره و... اينقدر مي باره تا آبي شه... ‌آفتابي شه...!!! کاش... کاش مي شد مثل آسمون بود... كاش مي شد  وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي... بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده!

&&&&&&&&&&

حرف های خودمونی

 

وقتي دلم برات تنگ مي شه مي رم پشت ابرا زار زار گريه مي کنم پس يادت باشه هر وقت بارونو ديدي بدون که دلم برات تنگ شده

&&&&&&&&&&

حرف های خودمونی

 

وقتي به آسمون نگاه مي کني، دوست داري کدوم ستاره مال تو باشه؟ به اوني که کم نور تره قانع باش چون اوني که پر نور تره رو همه نگاه ميکنن

&&&&&&&&&&

حرف های خودمونی

 

هيچکس نمي تونه به دلش ياد بده که نشکنه... ولي حداقل مي تونه يادش بده که وقتي شکست لبه تيزش دست اوني رو که  شکستتش نبره

&&&&&&&&&&

حرف های خودمونی

 

هميشه سعي كن مثل پالاز موكت باشي شخصيت ات كوبيده نشه و همواره رنگ خودت رو حفظ كني!

&&&&&&&&&&

                                   

 با شما هستم

  اره با خود خودتم

 ممنون که این متن خوندی

  و به کلبه کوچک غم دنیا رو نخور اومدی

مطئنم بامعرفتی  پس زود باش نظر بده حتی...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 8  توسط  شیدای زمان  | 

 

سلام دوستان گلم

 حال دلهاي مهربونتون چطوره ؟!

 امیدوارم خوش و خرم باشید


طعمش‌تلخ‌بود. تلخي‌اش‌را دوست‌نداشتيم. نمي‌دانستيم‌كه‌دواست. دواي ‌تلخ‌ترين‌دردها. نمي‌دانستيم‌معجون‌است. معجون انسان‌شدن. گمش‌كرديم. شيطان‌از دستمان‌دزديد. بي‌طاقت‌شديم‌ و ناآرام. دهانمان‌بوي‌شكايت‌گرفت‌و گلايه... ‌و تازه‌فهميديم‌نام‌آن‌اكسير مقدس، نام‌آنچه‌از دستش‌داديم،" صبر" بود

*********************************************

از دشمنی تا دوستی----------------------------  یک لبخند

از جدایی تاپیوند---------------------------- یک قدم

از توقف تا پیشرفت----------------------------  یک حرکت

از صلح تا  جنگ----------------------------  یک جرقه

از عداوت تا صمیمیت---------------------------- یک گذشت

از شکست تا پیروزی---------------------------- یک شهامت

ازعقب گرد تا  تا جهش---------------------------- یک جرات

از نفرت تا علاقه ---------------------------- یک محبت

ازخست تا سخاوت---------------------------- یک همت

از آزادی  تا زندان----------------------------  یک غفلت

*********************************************

 در رهی می گذشت  پیغمبر  *   با گروهی  زدوستان همبر

 دید قومی  گرفته تیشه به دست  *    گرد سنگی بزرگ کرده نشست

گفت:کین دست پا خراشیدن  *  چیست وین سنگ تراشیدن ؟

 قوم گفتند:ما جوانانیم  *   زور مندان  و پهلوانانیم

 چون به زور آوری کنیم آهنگ  *   هست میزان  ما همه این سنگ

 گفت: گویم که پهلوانی چیست ؟!  *   مرد دعوی پهلوانی کیست؟!

 پهلوان آ ن بود که گاه نبرد *  خشم را زیر پا تواند کرد

 خشم  اگرکوه سهمگین باشد  *   پیش او پشت برزمین باشد

 یکی از اشعار  جامی

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 10  توسط  شیدای زمان  | 

 

فتوی  پیر مغان  دارم  و قو لیست قدیم

 

که حرامست می آنجا که نه یارست  ندیم

 

چاک خواهم زدن  این دلق  ریائی چکنم ؟

 

روح را صحبت نا جنس غذابــیست الیم

 

تا مگر جرعه  فشاند  لب جانان  بر من

 

سا لها شد  که منم بر در میخانه  مقیم

 

مگرش خدمت دیرین ما  از یاد برفت

 

ای نسیم سحری یاد دهش عهد قدیم

 

بعد  صد سال اگر  بر سر خاکم گذری

 

سر برآرد  زگلم  رقص کنان  عظم رمیم

 

دلبر  از ما بصد امید  ستد اول دل

 

ظاهرا عهد فراموش نکند خلق کریم

 

غنچه  گو تنگ دل از  کار  فرو بسته  مبا ش

 

کز  دم صبح مدد یابی و انفاس نسیم

 

فکر بیهوده خود ایدل  زدری  دیگر کن

 

درد  عاشق نشود  به بمداوای حکیم

 

گو هر معرفت آموز که با خود ببری

 

که نصیب  دگرانست  نصاب زر و  سیم

 

دام سختست مگر یار شود لطف خدا

 

ورنه آدم نبرد  صرفه  زشیطان رجیم

 

حافظ  ار سیم  و زرت نیست  چه شد  شاکر  باش

 

چه به از دولت  لطف سخن  و طبع  سلیم

معنی ابیات

1-از پیر میکده حکم و اجازه دارم  و  این رای  دیرینه اوست که باده نوشی نارواست آنجا که محبوب همدم و هم پیاله

 

نباشد

 

2-خرقه ریا را پاره پاره خواهم کرد  و جزاین مرا چاره ای نیست ،چه مصاحبت  رو ح پاک عاشق  با ریا کاری  و فریب

 

که با آن مناسبت و ساز گاری  ندارد  شکنجه ای درد ناک است

 

3- پس از یکصد سال اگر بر گور من قدم رنجه فرمایی ،استخون پوسیده من  با وجد و نشاط  پای کو بان و دست افشان 

 

از بستر خاک  سر بر  می گیرد

 

4-  دلستان با صد نوید  که برای و صال می داد، دل ما را برد ، آشکارست که حد کریمانه و آزاد منشی  یار اقتضا  می کند 

 

که  پیمان خود را از یاد نبرد

 

5- بغــنچه بگو  که از فرو بستگی  کار آزرده خاطر مشو  که از نفس بامداد بتو مدد می رسد  و دم  نسیم  بهاری  ترا

 

شکفته خواهد ساخت ، در غزل دیگر خواجه می فرماید :

 

چو غنچه  گر  چه فرو  بستگیست کار جهان

 

 تو همچو باد بهاری گره گشا میباش

 

6- مروارید عرفان و کشف حقیقت  را اندوخته ساز  تا با خود بجهان دیگر توانی برد و زر سیم  از تو باز می ماند  و چون

 

به حد نصاب رسد ، زکات آن را باید به حکم  شرع  پر داخت

 

7- بند ابلیس  استوار و گسست نا پذیرست، جز آنکه عنایت الهی  مدد کار  شود  و اگر لطف نهایی خداوند  یاری نکند ،آدم

 

پدر بشر هم بر شیطان رانده از در گاه  حق چیره نتواند شد  و بو سو سه نفس گرفتار خواهد شد

 

8- ای حافظ، اگر مالــدار نباشی ،  با کی نیست . سپاسگـذار یزدان باش  که سر مایه سخن شیرین  و لطیف و قریحه

 

درست و مستقیم داری

 

از شعرای خواجه حا فظ شیرازی

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 20  توسط  شیدای زمان  | 

 

خسته ام از آرزوها، آرزوهاي شعاري


شوق پرواز مجازي بالهاي استعاري


 

لحظه اي كاغذي را روز و شب تكرار كردن


خاطرات بايگاني،زندگي هاي اداري


 

آفتاب زرد و غمگين پله هاي رو به پائين


سقفهاي سرد و سنگين، آسمانهاي اجاري


با نگاهي سر شكسته، چشمهايي پينه بسته


خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري


صندلي هاي خميده، ميزهاي صف كشيده


خندهاي لب پريده، گريه هاي اختياري


عصر جدول هاي خالي، پارك هاي اين حوالي


پرسه هاي بي خيالي، نميكت هاي خماري


رونوشت روزها را روي هم سنجاق كردم:


شنبه هاي بي پناهي،جمعه های بي قراري


عاقبت پرونده ام را، با غبار آرزوها


خاك خواهد بست روزي، بار خواهد بردباري

 

 

روي ميز خاليه من، صفحه باز حوادث


در ستون تسليتها، نامي از من يادگاري

 

سلام دوستان گل  هر جا باشین،  انشالله دلتون شاد. من این شعرارو خیلی خوشم می یاد ازش خیلی

  امیدوارم شما هم خوشتون بیاد

و این کلیپ رو تقدیم به   شما  می کنم

 محسن یگانه : آخه دل من

http://www.iranclip.com/player/1018

   در پی پیدا کردن کسی برو که فقط واسه ی خودت بخواد تور

و در آخر

الـــهی

 

  تو دوستان را به خصمان می نمایی، درویشا ن را به غم  و اندو هان می دهی!

 

 بیمار کنی خود بیمارستان کنی !

 

درمانده کنی و خود درمان  کنی !

 

از خاک،آدم کنی  و باوی چندان احساس کنی !

 

سعادتش بر سر  دیوان کنی !

 

 و به فردوس او را مهمان کنی !

 

 مجلسش رو ضه رضوان کنی !

 

  نا خوردن  گندم باوی  پیمان کنی ! و خوردن  آن در علم  غیب، پنهان  کنی !

 

 آن که  او را  به زندان کنی و سال ها گر یان کنی !

 

 جبار ی تو! کار جباران کنی !خداوندی ! کار خداوندان کنی!

 

 تو عتاب و جنگ ، همه با دوستان کنی!

 

(تفسیر  البقره)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 18  توسط  شیدای زمان  | 

سلام صد سلام

هر جا که باشین

 روزگارتان آفتابی

تقدیم به همه دوستان گلم

 

****************************

ثروت حقيقي

 

جواني گله وشکايت مي کرد که خيلي بد شانس است.مي گفت:
-« خداي مهربان به خيلي ها پول و زمين داده است. به من هيچ چيز. چگونه مي توانم به زندگي ادامه دهم؟»
پيرمرد فرزانه اي که سالها در برابر سختي هاي زندگي مقاومت کرده بودو در مورد صبر و شکيبايي تجربه زيادي داشت.حرف هاي او را شنيد وگفت:
-« آيا واقعا آن طور که فکر مي کني فقيري؟خداوند به تو سلامتي نداده است؟»
-« مطمئنا ، اما بدون پول....»
-« بدون پول؟ پول فراواني داري اما خودت نمي داني.»
-« آن پولها کجاست؟»
-« اينجا.»
پير مرد دست چپ جوان را فشرد وگفت:
-« حاضري اين را در ازاي پنج هزار روبل قطع کني؟»
-« مگر اينکه ديوانه باشم.»
پيرمرد دست راست پسررا گرفت و سوالش را تکرار کرد.
_« حالا اين يکي؟»
-« ابدا. بدون دست راستم نمي توانم هيچ کاري انجام دهم.»
-« مي فهمم.و حالا پاها، ده هزار روبل براي هر کدام.»
-« نه اين طوري بايد هميشه نشسته و بي حرکت در خانه بمانم!»
-« و حالا چشم ها ،پنجاه هزار روبل براي بينايي ات ! »
-« اين ها را حتي براي صد هزار تا هم نمي دهم»
-« مي بيني! تو حاضر نيستي هيچ کدام از چيزهايي را که به تو تعلق دارد از دست بدهي. حالا دوباره مي شماريم: ده هزار روبل دست ها،بيست هزار تا پاها،صد هزار تا چشم ها....کلاً صد وسي هزارروبل متعلق به توست به نظرت کم مي آيد؟
از چه چيزي شکوه مي کني؟»
از آن جايي که جوان در سکوت فرو رفته بود و داشت به آن استدلال منطقي فکر مي کرد،پير مرد به او گفت:
«« خداوند با دادن سلامتي شانس بزرگي در اختيار تو قرار داده است. او را شکر کن و نسبت به او حق شناس باش!!! »»

 

 

****************************************

حرف مردم

 

حرف مردم  زخم  شمشیر تن سرد  من است

لیک سو زانده تر  ازآن  بغض بی رنگ  من است

من در ا ین ایام  ، سو زانده تر از هر آتشم

عاقبت  این بغض کلی از غم درد من است

می خرو شم از میان آه داغی از سکوت

این خرو شیدن   خودش آوایی از درد من ا ست

امشب  اما دل  هوای  دیگری  دارد به سر

شاید این هم  یک  هو س از این دل سرد من است

من نمی دانم  سخن گفتن  گناه است  یا خطا

حال این اندیشه در افکار عر یان من است

من نمی دانم   که فر یاد بلند  و آه من

تا به کی در این سکوت  شعر فر یاد من است

در هجوم  صد سخن  از هر طرف در مانده ام

من همی  شادم  که حر فت مر هم  درد من است

 

 

 

***************************************

 

ای بازیگر گریه نکن ما هممون مثل همیم

صبح که از خوا ب پا می شیم نقاب به صورت می زنیم

یکی معلم میشه و یکی می شه خونه بدوش

یکی ترانه ساز می شه یکی می شه غزل فروش

کهنه نقاب زندگی تا شب رو صورتای ماست

گریه های پشت نقاب مث همیشه بی صداس

هر کسی هستی یه دفعه داد بکش از پشت نقاب

از رو نوشته حرف نزن رها شو از پیله خواب

نقش یه دریچه رو ، رو میله ی قفس بکش

واسه یه بارم که شده ، جای خودت نفس بکش

کاشکی می شد تو زندگی ، ما خودمون باشیم وبس

تنها برای یه نگاه ، حتی برای یه نفس

تا کی به جای خودمون ، نقابمون حرف بزنه

تا کی سکوت وداد زدن ، نقش نمایش منه

هر کسی هستی یه دفعه ، قد بکش از پشت نقاب

از رو نوشته حرف نزن ، رها شو از پیله ی خواب

نقش یه دریچه رو ، رو میله ی قفس بکش

واسه یه بارم که شده جای خودت نفس بکش

می خوام همین ترانه رو ، رو صحنه فریاد بزنم

نقابمو پاره کنم ، جای خودم داد بزنم

سیاوش ق

**********

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 12  توسط  شیدای زمان  | 

                    

تو ای دلبر که پرسی حال مارا،    

             که می گوید یاد آشنا کن؟

مرا درمانده حسرت چه خواهی؟   

            که می گوید دردم را دوا کن؟

چو از احوال زارم یاد کردی    

               دوباره دست مرگ از من رها شد

رها کن دامنم را تا بمیرم  (بی خیال

                     که جانم خسته زین رنج و بلا شد

نمی دیدی دلم دیوانه توست؟  

                  نپرسیدی چرا حال دلم را؟

به درگاه تو زاری ها نکردم؟    

               چرا پس حل نکردی مشکلم را؟

تو می دانی که لیلای منی تو،

                  تو می بینی که که مجنون توام من

هنوزت می پرستم،می پرستم؟   (خالی بستم)

               زند گی تیشه غم بر ریشه من

هنوزت با دل و جان دوست دارم (نه بابا ما رو این حرفها)

             تویی سرمایه ی اندیشه من

تو ای دلبر که پرسی حال مارا  

              که می گوید که یاد آشنا کن؟

مرا درمانده حسرت چه خواهی؟   

           که می گوید که دردم را دوا کن؟

که گوید یاد کن بیمار خود را؟     

            که گوید با خبر از حال من باش؟

اگر یادم نئی ،حالم چه پرسی؟ 

              وگر یار منی پس مال من باش(این یکی رو بی خیال شو ).

 

                                          شعر: فریدون مشیری

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 12  توسط  شیدای زمان  | 

الهی !

در سر گریستنی درام دراز !

ندانم که از حسرت گریم یا از ناز !

گریستن از حسرت،بهره یتیم و گریستن  شمع ، بهر ناز !

از ناز گریستن ، چون بود ؟ این قصه یی است دراز!

سلام

دوستان گل

امیدوارم سرحال باشید

و دنیا به کامتون باشد

وهمچنین از دوستان گلم که

با حضور سبزشان

به اینجا  میان حالا یا نظر می دن

 می رن

 یا نمی دن  و فقط می خونن

 باتشکر

 

این چند کلام

 ختم کلام

 

 

 

 

 

 

تو آسمـون رفته بودم شـبي كنار تو باشم

اون بالا ها رام ندادن، تو بي صدا رفته بودي

 

يادم اومد صد دفعه تو گفتي به خواب من مي ياي

نيومدي به جـون تو پيش خـدا رفته بودي

 

يه شب به خوابم اومدي دلم نيومد بخوابم

هنوز سپيده نزده ، تو با و فا رفته بودي

 

نمي دونم تو نازنين چطور دلـت اومد بري

بدون يك خدافظي ، تورؤيا ها رفته بودي

 

تازه مي خواستم واسه تو قصه ي يك سفر بگم

هنوز لبـم وا نشده ، از پيـش ما رفتـه بودي

 

گفته بودي اگه برم پشت سرم آب مي ريزي؟

تا اومدم آب بيارم ، بي ادعا رفته بودي

 

پائيز قشنگ بود واسه من چون تو را داشتم عزيزم

گلهاي مريم كه اومد ، تو بي وفا رفته بودي

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 10  توسط  شیدای زمان  | 

 

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند ؟

دردم نهفته به  زطبیبان مدعی

باشد که از خزانه غیبم دوا کنند

معشوق چون نقاب  زرخ  در نمی کشد

 هر کس حکایت به تصویر چرا کنند

چون حسن عاقبت نه برندی و زاهد یست

آن به که  کار خود بعنایت  رها کنند

بی معرفت مباش که در من یزید عشق

اهل نظر معامله با آشنا کنند

حالی درون پرده بسی فتنه می رود

تا آن زمان که پرده بر افتد ، چها  کنند؟

گر سنگ ازین حدیث بنالد  عجب مدار

صاحبدلان حکایت  دل خویش ادا  کنند

می خور که صد گناه  زاغیار رحجاب

بهتر زطاعتی که بروی و ریا کنند

پیراهنی که آید ازو بوی یو سفم

 ترسم  برداران  غیورش  قبا کنند

بگذر  بکوی  میکده  تا زمره حضور

  اوقات  خود زبهر  تو صرف دعا  کنند

پنهان  زحاسدان  بخودم خوان که منعمان

 خیر نهان  برای رضای  خدا  کنند

حافظ دوام  وصل میسر نمی شود

شاهان  کم التاف بحال  گدا کنند

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 8  توسط  شیدای زمان  | 

 

السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین

 

اگر من تو را رها کنم، تو من را رها نمی کنی

ز آستان لطفت خود ، تو مرا جدا نمی کنی

اگر که من خطا کنم

اگر چه من جفا کنم

تو با وفا، مرا رها نمی کنی

 تو ای صاحب کرم ، منم گدای این حرم

 حاجت قلب خسته را، توکه، رها نمی کنی

تو ای طبیب درد من

 بنگر به روی زرد من

که گفته  تو

 درد دل من را ،دوا نمی کنی

 در این مسیر عشق تو

 منم  اسیر عشق تو

چرا تو بیشتر از این نظر به ما نمی کنی

بگو که روز بی کسی  مرا رها نمی کنی

بگو که روز بی کسی  مرا رها نمی کنی

یا ابا عبدالله

 

ودر آخر

 

اللهم اجعل محیای محیا محمدوال محمد

و مماتی ممات محمد و ال محمد

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 11  توسط  شیدای زمان  | 

 

 

سلام بهونه قشنگ من برای زندگی

 آره بازم منم همون  دیونه همیشگی

 فدایی مهربونی هات چی می کنی  با سرنوشت

دلم واست تنگ شده بود ،این نامه رو واسه ا ت نوشت

 حال منو اگه بخواهی  رنگ گلایی قالی

جای نگاهت بد جوری، توی صحن چشمامم خالی

 ابرها همه پیش منن، اینجا هوا پر غم

 از غصه هام هر چی بگم، جون خودت بازم کم

 دیشب دلم گرفته بود،  رفتم کنار آسمون

  فریاد زدم یا تو بیا یا منو پیشت برسون

فدای تو نمی دونی بی تو چه دردی کشیدم

 حقیقت واسه ات بگم ،به آخر خط رسیدم

رفتی ،من تنها شدم با غصه های زندگی

   قسمت تو سفر شده قسمت من آوراگی

نمی دونی  چقدر دلم برات  تنگ،  برای دیدنت

برای مهربونی هات ، نوازشه هات، بوسیدنت

به خاطرت مونده یکی همیشه چشم به راهت

 یه قلب تنها کبود،  هلاک یه نگاهت

 من می دونم

من می دونم  عشق من از یادت میره

بعدش خبر میدین بیا که داره دوستت میمیره

روزهات بلند یا کوتاه، دوست شدی اونجا با کسی

 بیشتر از این  منو نذار ،توی غصه دلوا پسی

 یه وقت منو گم نکنی ، توی  دود اون شهر غریب

 یک سرزمین غربت  با صد  نیرنگ فریب

   فدای  تو، یه وقت شبای  بی خوابی ، خسته ات نکنه

 غم  غریبی عزیزم، سرد شکسته ات نکنه

 چادر شب لطیفتواز روت  شبا پس نزنی

تنگ بلور آبتو، نا غافل نشکنی

 اگه واسه ات زحمتی نیست ، بر سر عهدمون بمون

 من تو رو سپردمت  دست خدای مهربون

 راستی دیروز بارون آمد ، من خیالت تر شدیم 

رفتیم توی قلب آسمون ، با ابرها همسفر شدیم

از وقتی  رفتی آسمون پر از کبوتر 

زخم دلم خوب نشده از وقتی رفتی بدتر

غصه نخور ،تا تو  بیایی، حال منم این جوری

سرفه های مکرم مال هوای دوری

 گلدون شمعدونیمونم عجیب واست دلوا پسه

مثل بچه ی که بار اول می ره مدرسه

 تو از خودت برام بگو  بدون من خوش می گذره

 دلت می خواد من می آومدم یا تنها رفتی بهتر

 از وقتی که رفتی توی چشمای فقط  کاسه خون

 یه چشمیم به در، یه چشمیم به آسمون

 یادت میاد گریه هام ریختم  کنار پنجره

 داد کشیدم نامه بده

 یادت نره

 یاد می یاد خندی گفتی  حالا بذار برم

 توی رفتی من  تا حالا  کنار در منتظرم

 امروز دیدم  دیگه داری منو  فراموش می کنی

 فانوس آرزو هامون داری خاموش می کنی

گفتم واسه ات نامه بدم نگی  عجب ! چه بی وفاست

 با اینکه خوب می دونم جواب نامه با خداست

 عکسای نازنینتو با چند گل کنارم  یه بغض کهنه  در انتظارم

 تنها دلیل زندگی  به یه غمی دوستت دارم

 داغ دلم تازه میشه وقتی اسمتو می آرم

 وقتی نیستی چه کنم با این دل بهونه گیر 

مگه نگفتم چشماتو از چشمام نگیر

 حرف منو به دل نگیر  همه اش مال غریبی

 تو رفتی من غریب شدم  چه دنیای عجیبی

 زودتر بیا  بدون تو  اینجا واسم جهنم 

دیوار خونه مون  پر از سایه غصه ،غم

 تحملی که دادی دیگه داره تموم میشه

 مگه نگفتی همه جا مال منی تا همیشه

 دلم  واسه ات  شور می زنه،  ای دل بی خبر نذار

 تور خدا

 با خوبی هات روی هیچ دلی اسر نذار

 فکر نکنی از راه درو دارم سفارش می کنیم

 به جون تو یه  قدری دارم  خواهش می کنم

 اگه بخوام برا ت بگم  شاید بشه صد تا کتاب

  که هر صفحه اش چند تا درد چند تا عذاب

 مگم شبا ستاره تا می تونه دعا کنن

 نورشون رو بدرقه پاکی خنده هات کنن

یه شب توی پاییز غمت  سر به سر دل می زاره

 ای ول همونی که بیشتر از همه  دوست داره

 

مریم عزیرم تولد مبارک

  امیدوارم همیشه شاهد طلوع زندگی ات بازشم

 نه غرو بش 

هر جا که باشی  سر بلند،  سر افراز  ،موفق  

 تو را به آن خدایی می سپارم که  سپارنده من و خاطرات توست .

 خدایا این گل زیبا را  در پناه خود نگه دار

 امین  یا رب العالمین

 به امید موفقیت تو گل دوستی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 9  توسط  شیدای زمان  | 

کاش در دهکده عشق  کمی فراوانی بود

 کاش در بازار صداقت کمی ارزانی  بود

 کاش اگر لطف به هم می کردیم  مختصر بود

 ولی ساده پنهانی بود

 کاش به حرمت دلهای مسافر  هر شب

  روی شفاف ترین  خاطره مهمانی

 کاش دریا  کمی از درد خودش  کم می کرد

  قرض می داد  به ما  هر چه پریشانی بود

 کاش به  تشنگی پونه که  پاسخ دادیم

رنگ رفتار منو ، لحن تو انسانی  بود

 مثل حافظ که پر از  معجره الهام است

 کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود

 چقدر شعر نوشتیم برای باران

 غافل از آن دل دیوانه  که بارانی بود

 کاش سهراب نمی رفت به این زودی ها

 دل پر از  صحبت  این شاعر  کا شانی  بود

 کا ش دلها پر از افسانه نیما می شد

کا ش دلها پر از افسانه نیما می شد

 و به یادش  ماه  چراغانی  بود

 کاش اسم  همه دختر کان  اینجا

نام  گلهای پر از شبنم ایرانی  بود

 کاش چشمان پر از پرسش مردم

 کمتر غرق این زندگی  سنگی ،سیمانی بود

 کاش دنیای دل ما  شبی از این شبها

 غرق هر چه می خواهی و می دانی بود

 دل اگر رفت شبی کاش  دعایی بکنیم

دل اگر رفت شبی کاش  دعایی بکنیم

 راز این شعر همین مصراع پایانی بود                                   شاعر(مریم حیدر زاده)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 12  توسط  شیدای زمان  | 

    

                                    غزل 487

ای بیخبر بکوش  که صاحب خبر شوی 

                                         تا راهرو نباشی  کی راهبر شوی

 در مکتب  حقایق پیش  ادیب عشق

                                     هان ای پسر، بکوش که روز ی پدر شوی

دست از  مس  وجود  چو مر دان ره بشوی 

                                           تا کیمیای عشق  بیابی و زر شوی

خواب و خورت زمرتبه  خویش دور کرد 

                          آنگه  رسی بخویش  که بی خواب و خور شوی

 گر نور عشق حق بدل و جانت  اوفتد

                                 بالله کز آفتاب  فلک  خوبتر شوی

 یکدم  غریق خدا شو گمان مبر

                              کز آب هفت  بحر  بیک  موی  تر شوی

 از پای تا سرت همه  نور خدا شود

                             در راه ذوالجلال چو  بی پا بی سر شوی

وجه خدا  اگر  شودت منظر  نظر

                                 زین  پس  شکی  نماند  که صاحب نظر شوی

 بنیاد  هستی  تو چو زیر  و زبر  شود

                                   در  دل  مدار هیچ  که زیر  و زبر شوی

 گر  در سرت  هوای  وصالست حافظا

                                   باید  که خاک  در  گه  اهل هنر شوی

 

 معنی ابیات

1-      ای نا آگاه از مراتب معرفت ، جهدی کن  تا  دل آگاه  شوی  و بدان  که  اگر سالک  طریق  حق نباشی،  هیچگاه به مقام  ارشاد  و دستگیری  نخواهی رسید

2-      ای فرزند بکوش  تا در دبیرستان  حقیقت  نزد  آموزگار  محبت  درس آموزی  تا تو هم روز ی به مقام  پدری و ولایت  برسی

3-      از مس  ناقص وجود و نیستی هست نمای خود مانند رهروان طریقت مر دانه  چشم  بپوش و در  پیراستن خود  از  صفات  بهیمی بکوش تا  اکسیر عشق بدست آوری و بمدد آن مس وجودت را از  زر  پاک  سازی

4-      پرداختن بکارهای  حیوانی  مانند  خفتن  و خوردن ترا از مرتبه والای  انسانیت  جدا ساخت ، آنگاه  بکرامت  انسانی  تامل  میشوی  که از لذات  مادی اعراض کنی . ناصر خسزو می گیوید

 

کسی که قصد زعالم  بخواب و خور دارد       اگر چه چهرش خوبست ، طبع خر دارد

5-اگر پرتو عشق الهی  دل جان  ترا  روشن  کند  بخدا  سوگند  که از مهر سپهر  نور ورتر و با شکوه تر خواهی شد

6-اگر یک نفس غرق دریای حق شوی و  به مقام فناءفی الله  رسی مرتبه  بقاء بالله  را خواهی یافت و هفت دریاهم یک موی ترا  نتواند  کرد  وآسیبی بتو  نخواهد رساند

7-سر تا سر وجودت  فروغ ایزدی خواهد  گشت ، آنگاه  که در طریق معرفت حق سر   از پا نشناسی و بفنایمطلق برسی  و از قید خود پرسی یکباره برهی

8-اگر تنها  ذات حق نظر گاه  دیده  تو شود و ازهر چیزجز خدا چشم  بپوشی، بیگمان  بینا دل ورشن روان خواهی گشت

9-اگر بنیان خود پرسی   و انا نیت تو  واژگون  شود ، از این  زیر و زبر  شدن  غم  مدار چه کمال استقامت حال تو  این است که از قید این نیستی  هست نما برهی و باقی ببقای حق شوی

10-اگر آرزوی دیدار و پیوستن بمحبوب ازلی در اندیشه تست ،باید کمر خدمت  صاحبان کمال و معرفت را بر میان بندی  

                

از  غزلیات

(مولانا  شمس الدین محمد  خواجه حافظ شیرازی )

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1384ساعت 16  توسط  شیدای زمان  | 

 

تكرار بهار

اي ماجراي آبي پرواز تا خدا
اي انتهاي مرز تمام گذشته ام
اي بي رياترين نفس پاك ياس ها
 با نام تو كتاب وفا را نوشته ام
در زير دانه هاي قشنگ تگرگ عشق
من بودم و خيال تو و يك سبد بهار
يك آٍمان شكوفه زيبا و پاك ياس
از آن طلوع مانده برايم به يادگار
اي مهربان ترين از تپش غنچه هاي ناز

اي سرگذشت رويش رعناي عاطفه
اي دست تو پناه هزاران گل سپيد
اي چشم تو حكايت درياي عاطفه
بي تو شكست خاطره هاي بلوغ عشق
 بي تو غروب واژه رويا هميشگي ست
بي نو ترانه هاي محبت غريبه اند
چشم تو شهر آبي درمان تشنگي است
بر گرد ك.چه دل آلاله ها هنوز
در آرزوي لحظه ديدار مانده است
چشمان صد هزار شقايق به ياد تو
تا صبحگاه عاطفه بيدار مانده است
برگرد اي تراوش شبنم ز برگ ياس
برگرد و باز ترجمه كن انتظار را
برگرد و داستان دلم را مرور كن
تكرار كن براي غزل بهار را

 

شاعر: مریم حیدرزاده

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 12  توسط  شیدای زمان  | 

سلام دوستان گل 

 

  امیدوارم خوب و خوش باشین و روزگار بر وفق مراد.

 

چه خبرا  ما که خوبین می گذره روزگار حالا هر طوری شده خوب  بدش چی؟؟بی خیال

 

 

 

 

             

     

 

  اگه يک شبه ديگه زير بارونا قدم زدي

           اين ديگه فکر نداره وقتي مي شنوي مي گم

            تو برو باهام نمون حتي اسممو نيار

           اگه يک شبه ديگه زير بارونا قدم زدي بدون

                                             که تمام فکر من پيش تو بود

                                            مثل تو تو زندگيم هيچکي نبود

  مي دوني حرفي ندارم اگه زمزمه هامون شده يخ تو دلامون

    مي دوني جايي ندارم جز امشب زير بارون برم پيش خدامون

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1384ساعت 12  توسط  شیدای زمان  | 

پست نشده  

 

یه اتفاق مثل تو  یک عشق ناگهان

 چندی است که ریشه ریشه مرا تکان می هد

 دارم به تیرگی خودم پشت می کنم

 پیوند می خورم به زلالی آسمان

 در سینه ات باغ آمان پرندهاست

  بگذار آشیانه کنم با پرند گان

 آه ای زلالترین برکه جهان

 یه اتفاق مثل تو  در من وزیده است

  دارم جوانه می زنم ای دوستان مهربان

 

 

نویسنده :آسمون دل گیر

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم تیر 1384ساعت 12  توسط  شیدای زمان  | 

 

در قحطی محبت  از عشق می سرایم

 گل هایی مهربانی می ریزد از صدایم

به واژه گل سرخ یک باغ می نویسم

 بر قبله شقایق سجاده  می گشایم

 در اقتدا به خورشید  می خوانم آیه نور 

 با سوره عطوفت دیریست آشنایم

 یک پنجره صنوبریک باغ گل یاس

 یک دل به ر نگ دریاست مضمون گفته هایم

 دنیا همیشه سبز است در چشم سبز پوشم

 گل کرده باز شمشاد بر ذهن شانه هایم

 احساس من به چشمت احساس یک پرنده

 ای خوب ای صمیمی ای آینه برایم

 از  خود عبور کردم  سو ی تو رهسپارم

  دست  غزل به د ستم خود را می آزمایم 

 

نویسنده: پرویس

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم تیر 1384ساعت 11  توسط  شیدای زمان  | 

آیا تمام شد؟

 

 برای من ترانه دنیا تموم شد

  حرف حدیث قصه  فردا تموم شد   

       آن آخرین غزل که سرودم برای تو

با یک ردیف و قافیه تموم شد

گاهی کنار پنجره زار می زنم

 می پرسم از خدا که تموم شد؟

 گاهی برای بیت غزل های  بودنت

 می بینم از شروع الفبا  تمام شد

 قلبم برای تو دریای ساده بود 

حالا به من رسد دریا تموم شد

  پلکم برای گریه بهانه می خواهد

 بر گرد که شعر من اینجا تموم شد

 

نویسنده: ایمانی

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1384ساعت 12  توسط  شیدای زمان  | 

 

دوستان گل این شعر بدو ن خوندن نظر ندین ممنون

 

سر نوشت همین که آخرش  باید ببازیم

آخه عشق یعنی رهایی، ولی ما قفس می سازیم

 من مث یه دوره گردم که بساطش پر درد ه

 عمریه تو شهر چشمات خندها شو گریه کرده

 مثل یک کوچه بن بست  بی چراغ بی عبورم

 یا یه شهر بی مسافر بی حضور  و سوت و کورم 

  ولی این بار همه چیز فرق می کنه ماه قشنگم

 من تا آخرش می مونم می دونم باید بجنگم

ایندفعه پا به پای تو میام با انکه خستم

 این سفر پر شکسته ولی بارم بستم

  ما با هم می شیم یه جاده ابتدا من انتها تو

  بریدن از این جماعت وحشی نداره با تو

  حالا ما اول راهیم ولی مقصد شناختیم

 مثه سربازی هستیم که تو جنگمون نباختیم

 

(نظر یادتون نره)

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1384ساعت 16  توسط  شیدای زمان  | 

 

 

شب چو ماه آسمان  پر راز

گرد خود آهسته   می پچید حریر راز

او چو مر غی  خسته از پرواز

می نشیند بر درخت خشک پندارم

شاخه ازشوق می لرز ید

در رگ خا موششان  آهسته می جوشد

خون یادی دور

زندگی سر می کشد چون لا له ای وحشی

از شکاف گور

از زمین دست نسیمی سرد

برگهای خشک را با خشم می روید

آه ...بر دیوار سخت سینه ام گویی

ناشناسی مشت می کوبد

باز کن در ... اوست

باز کن در ...اوست

من به خود آهسته می گویم

باز هم رویا

آن هم ایشان تیره ودر هم

باید از داروی تلخ خواب

عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم

می فشارم پلکهای خسته رابر هم

لیک بر دیوار سخت سینه ام با خشم

ناشناسی مشت می کوبد

باز کن در ... اوست

باز کن در ...اوست

دامن از آن سرزمین دور برچیده

ناشیکبا دشتها رانور دیده

روزها در آتش خورشید رقصیده

نیمه شبها چون گلی خاموش

در سکوت ساحل مهتاب روییده

باز کن در ... اوست

آسمانها را به تو گردیده

در ره خود خسته وبیتاب

یا سمنها را به بوی عشق بوییده

بالهای خسته اش را در تلاشی گرم

هر نسیم رهگذر با مهر بوسیده

باز کن در ... اوست

باز کن در ... اوست

اشک حسرت می نشیند بر نگاه من

رنگ ظلمت می دود  در رنگ  آه من

لیک من با خشم می گوییم :

باز هم رویا

آن هم اینسان

تیره ودر هم گباید از داروی تلخ خواب

عاقبت برزخم بیداری نهم مرهم

می فشارم  پلکهای خسته را بر هم

 

 فروغ فروخ زاده

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1384ساعت 15  توسط  شیدای زمان  | 

 

 

 

بر من خط قرمز می زنی

و بعد می رو ی و نا پیدا

و رد تمام ثانیه ها

در خوابم می آیی

آمدهای برای خدا حافظی

من پریشان می شوم

تو می روی با تمام سر مایه ات

یه چمدان پر از خاطره

من زلال کاسهای را  خالی می کنم پشت سرت

و نگاه بارانی خیسم  را

شانه هایت را می بینم که در کوچه مجاور

تمام دیوارهای دنیا را می لرزاند

پشت سر ت نگاه می کنی

مثل شمع

تمام واژه های شعرم را خیس می کنی

می روی و سرک می کشی  و تمام گیاهان دنیا را

به رقص غم  وا می داری

در گلوی من

بغضی کهنه را می تر کانی

بی آنکه خستگی هایم را نوازش کرده باشم

من آتش زیر خاکسترم

می دانی

خاکستر

 

نویسنده: طا هره غمخوار

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1384ساعت 15  توسط  شیدای زمان  | 

 

 

عشق چه زیباست و چه صادق:

ولی یک چهره ندارد  و هزاران  رو دارد

و برخی یک چهره آن را می بینند و بر خی چند صورت

و چه اندکند  آنان که  هم جلوه  ها را درک می کنند

 

 

 

 کسی که با یک نگاه عاشق شود

با یک چشم بهم زدن هم از هم جدا می شوند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1384ساعت 15  توسط  شیدای زمان  | 

پست نشده:

 

   گول عشق عاشقی رو نخورمن به این نتیجه رسیده ام که عشق دام شیطلان است.

و همیشه هم بدعاقبتی دارد و هزار مصیبت به دنبال دارد ، اتفاقا عشق بدون وصلت زیباست ،

وصلت و زنا شویی قاتل عشق است  و بلای جان هردو طرف ، دوست بدار ،  توی دلت ،  در خیالت ، در رویاهات ، همه هنر مندان دل شوریده ای دارند ، عشق بی وصلت  هنر است  وصلت دام شیطان است  بر حذر باش.

 

هیچ وقت نگو ما  تافته جدا بافته هستیم  نه همه ما سر ته یک کر باسیم  و همه انسانها در طول تارخ  حیات  این جهان ، اشتبا هات  همسانی  را مرتکب  شده  و مدام تکرار کرده اند ، ای کاش آنقدر  عقل وشعور داشتیم  که از تجربیات دیگران  عبرت بگرفتیم

 

دل از من برد روی از من نهان کرد

خدا را  با که این بازی را توان کرد ؟

چرا چون  لاله خونین  دل نباشم ؟

که باما ،نرگس او  سر گران کرد ؟

صبا گر چاره ای داری  وقت وقتست

که درد اشتیاقم  قصد جان کرد

میان مهربانان کی توان گفت

که یار ما چنین گفت  و چنان کرد

عدو با جان حافظ  آن نکردی

که تیر چشم آن ابرو کمان کرد

 

بر گرفته از کتاب:

شب سراب

نویسنده:ستاره

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1384ساعت 6  توسط  شیدای زمان  | 

 

دیروز تو بودی و عشقت بود و عاشقی

امروز من موندم و عشقم و دل واپسی

دیروز بهار بود و همه جا گلهای رنگی

امروز هست بین ما فقط یه دیوار سنگی

مونده ازت تواین روزها یه قاب عکس رنگی

می شه از موندن و نرفتنت واسم قصه بگی

دیروزدستامون تودست هم چشامون توچشم هم

حالادستامون بی دست شده نیستیم دیگه کنارهم

تواین روزها شنیدن صدات واسم یه آرزو شده

اشک ریختن واسه سبزچشات کارهرروزم شده

بی خیال.توهم منو دوست نداری تواین روزها

خواستی بروخواستی بمون.چقدرسرداین هوا

دیروز تمام هستی و زندگیم عشق تو بود

رفتی دیگه.چراآخه؟ این رسم عاشقی نبود

به من بگو از دست تو چی کارکنم؟؟

!!مگه می شه عشق تو من فراموش بکنم

می خوام یه قول بدم که تاآخر این زندگی

تنها یار دل اسیر من تویی. ای موندنی

اما نفرین به سفر که با خود تورو برد

لعنت به این جاده که توروبه بیراهه سپرد

چی می شدسفرنبود جاده واین بیراهه نبود

اگه راهی بود راه من راه تووعشق تو بود

حالا دیروز گذشته وامروز از راه رسیده

عشق من رفته و وقت مرگ من فرا رسیده

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اردیبهشت 1384ساعت 16  توسط  شیدای زمان  |