به نام دوست
باز امشب با غروب تنهایی خویش اسیرم و دلم بعداز مد ت ها هوای تو کرده
الهي هيچگاه لياقت عبادتت رانداشتم اما توهميشه مهربانانه مرا در
آغوش فشردي آن زمان كه از روي جهل وغفلت قلبم
رابا گناه مكدرساختم آن زمان كه غرق درخودپرستي بودم
ودرضلالت وحشتزاي حيوانيت خويش اسير آن زمان كه
دربيابان حيرت,تشنه وخسته , درتاريكي مطلق بسوي روزنه اي از نور
مي گشتم چه كسي جزتو اي مهربانترين و اي عاشق ترين اشكهاي عشق
و عطش رابرگونه هاي سردمجاري ساخت
اي معبودمن چه بارهامن از تودور شدم وتو پيش من آمدي
چه بارهاكه مرا از لغزشها
حفظ كردي چه بارهاكه آبرويم رانريختي ورسوايم نساختي چه بارهاتوبه
خودبشكستم وباز هم مرا رهانكردي وچونان مادري مرا درآغوش خويش
سخت فشردي اي مهربان تر ازمادرای مهربانترين واژه اي
كه ازهمان كودكي بامن بوده اي و لحظه اي از من جدانبوده اي
و اما من بيچاره هميشه ازتو غافل اي پناه بي پناهان به خودت سوگند
اگر كمتراز لحظه اي مرارها مي كردي متلاشي مي شدم
اي تنهاراه عشق تو خود
عشقي وعشقي جزتو نيست
الـــــهي اينجا كه به واژه عشق رسيدم,
ديگرقلبم آرام نمي گيردهواي پريدن دارم ،هواي گريز ازاين قفس ،
هواي پرواز در
بينهايت وجود،هواي رهايي ،هواي فرياد
هق هق گریه الهي اگرميخواهي مرا درآتش جهنمت بسوزاني
بسوزان ولي به خودت سوگند در آن آتش سوزان فرياد برخواهم آورد:
كه من بنده توام واين بالاترين افتخار من است
مرا از نگاهت مايوس نكن كه به خودت سوگند
هيچ آتشي سوزانده تر از آن نيست كه تو مرا ازوصالت محروم كني
ديگر اين من نيستم كه مينويسم زيرا ديگر مني وجود ندارد همه توهستي
تو خود مينويسي
به خداديگر تنم به لرزه درآمده وديگر قادر به نوشتن نيستم و
چه حاجت نوشتن درحاليكه تو خود از قلبم آگاهي
الهي آبرويم را نريز اي ستارالعيوب
الهي مرادر خود فنا كن كه
هر بقايي درگروي فنا است
يا حق